تبليغاتX
Carmen
قصه ی من، قصه ی تو
کارتون ببینین!  منظورم کاریکاتوره:

www.oliverschopf.com

برید توی قسمت  world  سایت بالایی و حالشو ببرین

***

امشب خیلی دلم میخواد حرف بزنم ولی سرم درد میکنه

شاید تا آخر شب خوب شه اگه شد سر می زنم

راستی دارم هانیه رو دعوت می کنم بشه نویسنده ی هر از گاه این صفحه ها.  بعد یه عمر آرزوی وبلاگ داشتن، اون آف گذاشتن هانیه بود که ترکوند ذهن آرزومند بی عمل ما رو به گشایش یه وبلاگ.

***

ضمنا شاید ریخت و قیافه ی وبلاگ رو تغییر بدم.

یه داستانک از برشت بگم و برم:

یه بار یه صندلی چوبی از یه کاناپه می پرسه:  راستی چرا هر کی اینجا میاد روی تو میشینه؟  چرا کسی به من نگاه هم نمیکنه؟  کاناپه میگه: ساده ست عزیزم من خودمو ول می کنم آخه!

ما از این انشا نتیجه می گیریم که هر چی بیشتر دولا شی (آخر انعطاف میشه دولا یا سه لا؟) بیشتر دوستت دارن

***

فرا نتیجه: کارمن سرش درد میکنه!

+  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 8:14 PM   کارمن  | 

پارسال بود.  درست همین موقع ها.  صبح سوار تاکسی شدم تا به محل کارم که از خوش روزگار درست تو همون خیابون محل زندگیمه برم.  کل مسافت شاید یک کیلومتر باشه.  عقب تاکسی خالی نشستم.  سرچهارراهی که نزدیک شرکت ماست، ۱۰۰ تومان به راننده دادم و خواستم پیاده شم که شنیدم راننده میگه:  جای دو نفررو گرفته میخواد کرایه ی یه نفر رو بده.

خب من هم قدم بلنده و هم چاقم.  انصافا هم برای اینکه جای کسی رو نگیرم معمولا جلوی تاکسی میشینم و هر وقت که دوباره قانون کمربند ایمنی شل میشه کرایه ی دو نفر  رو میدم.  ولی اون روز صبح دست بر قضا نشسته بودم عقب تاکسی.

جونم براتون بگه من در عین اینکه از حرف راننده خشکم زده بود خیلی جدی گفتم شما چی گفتی؟  و همزمان داشتم پلیس سر چهارراه رو دید میزدم و یه آن دو چیز به فکرم رسید اولی اینکه برم به پلیسه بگم این الدنگ به من توهین کرده و راه دوم اینکه من دارم میرم راننده رو بزنم لهش کنم (بدبخت به ریقو می گفت تو درنیا من در بیام) یه وقت پلیسه بهم گیر نده.  خلاصه بین بلاهت و عافیت طلبی بدجوری گوزپیچ بودم.  راه سوم رو که حتی به فکرم هم نرسیده بود ضمیر ناخودآکاه خود به خود انجام داد... «حرف دهنتو بفهم بی تربیت...»

وااااااااااااااااای نشکنه النگوهااااااام!

به شرکت که رسیدم اولش زنگ زدم به ۱۱۰ می لرزیدم و قضیه رو برای خانم پلیسه ی پشت خط تعریف کردم.  گفتم خیلی پشیمونم که نزدمش باورکنین لهش می کردم... و باز می لرزیدم از فرط خشم و از بی عرضگی خودم.  پلیس گفت اگه شماره ماشینو داشته باشی میتونی شکایت کنی.

میتونستم.  ولی با هیکلی که من دارم افسره حتما از فرط فشار کنترل خنده ش می گوزید.

تا مدتها بعد از اون قضیه سوار تاکسی که می شدم چشم مینداختم این تاکسی راهی رو که اتفاقا تاکسی خطی همین مسیر بود پیدا کنم.  تموم مدت با خودم فلاش بک می کردم که تا اون حرفو بهم زد بهش گفته ام «مگه از کسی که لاغره نصف کرایه رو میگیری...» و یا متصور می شدم که رفتم کلانتری منطقه که اتفاقا نزدیک مسیر خط تاکسی بود و شکایت کردم و طرف به گه خوردن افتاده.  ببخشید که حرفای بدبو میزنم... به شریک زندگی هم چیزی نگفتم چون حتما از بی عرضگی من فریادش به آسمون میرفت و هی دلشوره داشت که باز کدوم گاگولی میتونه تیکه بندازه بهم...

در زندگی دردهایی ست که مثل خوره با آدمه... بی جربزگی!

اواخر بهار بود که بی خبر سوار تاکسی ش شدم باید پسرم رو می رسوندم مدرسه ش.  وسطای مسیر بود که چشمم افتاد به راننده... نه تنها خودش بود بلکه از هول داشت توی شلوارش کارای بدبود می کرد... تموم اون حرفا یادم بود تموم حرکاتی که میدونستم میتونه ازم سر بزنه به خاطرم اومد نگاش کردم عین پشه ای بود که توی یه بطری گیر افتاده... دیدم اصلا با ضایع کردنش حال نمیکنم دیدم آشغال تر از اونه که یه حرکت کثیفتر انجام نده دیدم بقیه ی مسافرای تاکسی مرد هستن و با عرض پوزش ممکنه دست کمی از اون نداشته باشن.  فقط خیلی بی اعتنا (طوری که حتی نفهمید شناسایی شده) ولی جدی دستور دادم سر کوچه نگه دارید (آخه من همیشه میگم لطفاً)

حالا هر بار که دوباره این حشرک رو توی مسیر می بینم یه آن فکر می کنم حیف نشد نزدمش؟  و بعد می بینم حیفه که دست من یه حرکت غیر شان و منزلتم انجام بده (وااااااااااایکلاسمتورونکشت؟).

***

تو اگه بودی...

+  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 9:40 PM   کارمن  | 

 

سال ۷۰، روی دیوارای اتوبان مدرس این شعارها دیده می شد:

کراوات=برطرف کردن عقده حقارت

ویدیو= دعوت فاحشه های شرق و غرب به خانه

یادم نمیره اندازه دیوارنوشته ها رو: درست به قد دیوارای بلند خونه های حاشیه ی اتوبان مدرس حوالی اتوبان صدر.

راستی چه سالی بود که ویدیو آزاد شد؟  فکر کنم ۷۱یا ۷۲.

***

یه کمی دورتر بریم، سالای آخر قبل از جنگ نه اصلا از وقتی یادم میاد همیشه فردای شب چارشنبه سوری یا امتحان ریاضی داشتیم و بعدش هم که دبیرستانی شدیم جبر و مثلثات.  ولی به هر حال ما چهارشنبه سوری کوچولومون رو توی کوچه مون با پسرا و دخترای هم سن و سال برگزار می کردیم.

چه سالی بود که بالاخره حتی شده به اسم چهارشنبه ی آخر سال، اسمشو از صدا و سیما و روزنامه شنیدیم؟

اول بار چه سالی بود که خود نیروی انتظامی با همکاری شهرداری چهارشنبه ی آخر سال به راه انداخت؟

***

توی همه ی سالهای جنگ و موشک بارون حتی دورتر بریم توی سالهای پاکسازی و "صاحب این ماشین باید ترور شود"... توی همه ی سالهای سالی که گذشت چه در سکوت و حالا دیگه چه رسمی یلدا رو جشن می گرفتیم و هنوزم می گیریم.  همان شبی که تا چن سال پیش به اسم طولانی ترین شب سال باهاش لاس می زدن... و همین چن سال عقب ترش حکومت ازش حرف نمی زد، حالا دیگه شده قول و قرار صدا و سیما با بینندگان عزیز.

***

هر وقت حس می کنم دیگه خیلی داره گند میشه،  میخوان تعطیلی نوروز رو کم کنن یا کم مونده پیاده روهای زن و مرد رو از هم جدا کنن یاد اون روزها میفتم.  دور نبود دیوارنوشته ها و امتحان جبر و مثلثات اما انگاری خیلی وقته ازشون گذشته.

فقط هم در سکوت و چشمخند (لبخندی که فقط از چشمها خونده میشه)، واردی که!

+  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 9:50 PM   کارمن  | 

نسا چن وقت پیش می گفت بعد از مرگ پدرش، همسر دوم پدر طبق قانون وراثت میتونست سهمش رو به پول بگیره یا اموال!  خانم اموال دلشون خواست:«...اومد خونه ی ما و اندازه ی سهمش گشت و یخچال و تلویزیون و چه میدونم چن قلم چیز درشت و نو و بقیه ش رو پول برداشت و با زهرخند فاتحانه ای رفت.  برادرم همون روز رفت و برای همه ی اونها جایگزین خرید.  ولی مادرم...»

زد زیر گریه.  میون بعض و مویه با صدای زیر فحشهای بالا بالا میداد.  می لرزیدم.  نمیدونستم چی زر بزنم.  واقعا هر چی میگفتم زر مفت بود.  کم کم شروع کرد به روح و روان باباهه فحش دادن.  اومدم بگم مرده دستش...  دیدم دست نسا و مادرش چه در حیات و چه در ممات پدر خیلی کوتاهتر از یه مرده بود و هست، دیوث!

+  پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 6:7 PM   کارمن  | 

- ما وقتی همکارای مرد توی سالن باشن، دستشویی نمی ریم (یکی از خانمهای همکار، در سال ۷۵)

- با چادر بپوشون خودتو، مانتوت گشاده که باشه، ولی خب زن حامله غیر از شکم باسنش هم بزرگ میشه، عیبه که مردم ببینن (حتی از ورای یه مانتوی سوپر گشاد)

- پسره ی کثافت تا سرکوچه پشت سرم اومد یک کاره همچی خودشو مالوند به من که طرف راست بدنم گرفت به دیوار تگری همسایه زخم شد، اون به جهنم، اون یکی همسایه مون دید... آبروم رفت...

- هنوز در خانواده های ما مادران لباسهای زیرشان را داخل اتاق و زیر لباسهای دیگر آویزان می کنند تا خشک شود مبادا پدر یا برادر خانواده ببیند... ولی بروید بازار کوچه برلن شورت و کرست ها را به تن مانکن ها در فضای باز ببینید (نقل به مضمون از یکی از نشریات توی مایه های یا لثارات.  دو سال قبل بود گمونم، آقای ابطحی توی وب سایتس لینک گذاشته بود که اینو بخونیم بابت قباحت لباس زیر زنانه فروشی های کوچه برلن)

- من هرگز حتی مچ پای مادرم رو ندیدم... (یک مرد ۶۰ ساله)

***

وقتی زنی از علائم زن بودنش شرمنده نباشه حتما فاسده، جی جی یه، خانمه... ولی همین آقایون ببینین وقت دعوا، با چه افتخاری با صدای رسا عضو شریفشونو حواله حلق خلایق می کنن.  زنها چه مصیبتها و جداً چه ستمها که نمی کشند تا پسر خانواده، آقای همکار یا فک و فامیل که خصوصا وقتی بی خبر میان خونه ی آدم، از دگرگونی احوال و کمر نیمه خمیده و رنگ پریده نفهمن خانم صاحبخانه ناسلامتی عادت ماهیانه هستند و اصلا نای ندارند بایستن یا بشینن چه برسه به حرکات محیرالعقول شام به مهمان دادن و مثل قرقی دنبال کار و پرونده و ... در اداره دویدن.

برادرم!  می دونستی که همین اتفاق شرم آور که هر ماه برای جنس مونث میفته برابره با چند روز درد و کوفتگی دائمی، ضعف؛ کرخی بدن از ناحیه کمر تا زانو ها (که نسبت به هر چیزی کرخ هستن الا دردی که انگار یه منبع امواج رادیویی زیر دل آدم کار گذاشتن که مدام از درون بدن درد صادر کنه)

حال من هر ماه که اینطور میشه اسف باره.  شریک زندگی که نمیدونم اینو از توی کدوم کتاب مقدس- یادم نمیاد-  خونده هربار میگه: ...و این رنجی ست برای زنان!  یعنی خدا اینو مقدر کرده برای زنها

در اون لحظه خیلی دلم میخواد فعلی رو انجام بدم که ساطور در اون نقش فاعل داشته باشه.

اگه تا حالا نکردم از شرم زن بودنه

+  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 11:17 PM   کارمن  | 

در اوج دوران هر کی هر کی، همون وقتی که فریادرسی نبود، صدای در خونه ای بلند میشه و یکی از همون هو چی ها وارد اون خونه میشه و میگه نوکر من میشی؟  بعدش روی کاناپه لم میده و دستور پشت دستور.  طرف بدون یک کلمه حرف خرده فرمایشهای آقا رو اجرا میکنه می پزه می شوره می سابه تر و خشکش میکنه... و  یارو روز به روز چاقتر و لش تر میشه دیگه حتی از روی کاناپه نمیتونسته تکون هم بخوره ولی فرمایشاتش تمومی نداشته... صاحبخونه هم بی هیچ کلامی فقط به اون سرویس میده.

یک روز، درست همان روز، یارو می ترکه!

صاحبخونه همچنان بی هیچ کلامی شروع میکنه بقایای جسد طرف رو پاک کردن، بعد خونه تکونی کردن، سفید کردن دیوارا و... وقتی تموم آشغالای خونه تکونی رو که بقایای جسد اون مفتخوره هم جزوش بوده میذاره دم در میگه: نه!

***

داستانکی بود از برتولت برشت.  برشت یهودی تبار از آلمان نازی فرار کرد.  یه مدت رفت امریکا ولی امریکا پناهندگی شو قبول نکرد، اخراج شد گمونم -اما بعدها امریکا حتی به حجی جون هم گرین کارت داد-  یکی دو سال بعد از فروپاشی نازیسم به آلمان ویران برگشت و همونجا مرد. 

برشت فکر می کرد دنیا رو میشه تغییر داد.  براش فرمول داشت.  فرمولاش جواب میداد.

ولی... نه اینجا، نه الان، نه اینجور

+  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 10:30 PM   کارمن  | 

نمیدونم رمان «کوری» رو خوندین یا نه.

وسطای داستان، کورهای مادرزاد به اقامتگاه این کورهای ناگهانی که دارن توی یه ساختمون با هم زندگی می کنن حمله ور می شن و کنترل همه چیز اونجا رو بدست می گیرن و بالاخره می رسن به جایی که میگن اگه زنهای شما با ما نخوابن از غذا خبری نیست.  زن دکتر، تنها انسان بینای اونجا که اتفاقا این راز رو حتی به شوهرش هم نگفته بود، وقتی گرسنگی جمع رو می بینه داوطلب میشه، همسرش رو می بوسه و میره به خوابگاه اونا.  البته دختر جوان رمان هم میره...

من از همه کسایی که می دونستم این کتاب رو خوندن پرسیدم: «اگه جای زن دکتر بودین، اون کار رو می کردین؟»

تقریبا هیچکدومشون نمیدونستن منظورم کجای داستانه!  شاید معیار نظر سنجی من درست نبود.  شایدم تنها این منم که بعد از ۷ سال هنوزم از خودم می پرسم اگه جای زن دکتر بودم این کار رو می کردم؟

شما اگه...

+  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 9:44 PM   کارمن  | 

شمس می فرماید:

اگر خبری باید به من رسد هرچند فرشتگان و جن و انس و آسمان و زمین دست به دست هم دهند تا که پنهانش کنند، آن سخن، در آن زمان که باید، به من در رسد (نقل به مضمون از کتاب «خط سوم»)

***

همیشه وقتی به سوالی فکر کردم و هرگز از اندیشیدن به اون نایستادم، جوابش به طرفم دویده.  باور کنید دویده.

اما در زندگی سوالهایی هست که نمیدونم به من دررسد یا نه:

۱. دقیانوس وقتی وارد غار اصحاب کهف شد دقیقا چی دید؟

۲. کندی رو کی کشت؟

۳. کی اولین بار و به چه صورت فهمید برای پف کردن کیک باید چی بهش زد؟

۴. اینشتین وقتی داشت می مرد به آلمانی چی می گفت که پرستار امریکاییش نفهمید؟

۵. اون مساله ریاضی چی بود که فیثاغورث داشت حل میکرد اونم وسط یه جنگ و اونقدر غرق ریاضیات بود که نفهمید کی تیر خورد و مرد؟

۶. امام موسی صدر کجاست؟

۷. قصه ی تورات رو درباره خشم خدا و گونه گون کردن زبانهای خلایق در یک لحظه خوندم ولی واقعا چی باعث شده که آلمانی ها به سگ بگن  Hund  فرانسوی ها بگن  chian  و ترکا بگن... راستی سگ به ترکی چی میشد؟

۸. از اون بدتر چرا وقتی چیزی توی آب میفته ما می شنویم شالاپ ولی انگلیسیا می شنون splash ؟

***

توضیح: سوالا به ترتیب اهمیت ردیف نشدن به همون ترتیبی که به ذهنم رسید اومدن

+  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 7:3 PM   کارمن  | 

و آنگاه موبایل در بوتیک زنگ می زند:

الو؟ خانم؟  کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ من وسایل شنا رو توی صندوق عقب ماشین جا گذاشتم...  بخداااااا خسته م ... خسته... خسته...

... و گوشی را می گذارد

***

شاید یک سال بود که برای خرید نیازمندیهای خودم بیرون نرفته بودم.  یک وقتی وقتش نبود یک وقتی پولش... اما پنجشنبه این هفته هر دوتاش با هم میسر شد.   من هنوز ۵ دقیقه نبود وارد بوتیک شده بودم که موبایل خجسته خبر فوق رو بشارت داد.  به هر ترتیبی بود تا یکربع بعدش من خریدامو انجامیده بودم و داشتم می رفتم طرف خونه.  انصافا خیابون ولی عصر در ساعت ۷.۳۰ دقیقه عصر پنجشنبه خیلی خلوت بود شاید بگم ۱۰ دقیقه ای رسیدم خونه (از ونک تا حوالی ۴راه پارک وی!!) به شریک زندگی و ثمره ی آن گفتم حاضر شین برسونمتون هوا سرده... دیدم پسرم میگه دیدی ما نرفتیم استخر؟  بعدشم گفت مامان یادداشت روی مانیتور رو بخون:

مامان چرا سندوق اقب* رو نگاه نکردی؟  مگه نمیدونستی ما باید بریم استخر؟  حالا دیگه نمی ریم.

*صندوق عقب خودمونه دیگه... تازه بچه م ۲ روز پیشش امتحان میان ترم دیکته داشت

***

یه زمانی روی خیلی از در و دیوارا با خط درشت می نوشتن: هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید.  فکر می کنم منظورشون به من بوده.  من خود امریکام البته از خجسته گی اقبال لابد مالک آلاسکا می باشم.

***

راستی شما وسایل شنا تون توی سندوق اقب ما نبود؟

+  شنبه 18 آذر1385ساعت 10:53 PM   کارمن  | 

چند وقت پیش، وقتی هنوز روزنامه شرق توقیف موقت!!! نشده بود، راس ساعت ۵/۱۲ شب يه اتفاق گروتسک برام پيش اومد که خدا کنه از همه دور باشه:

يه هفته و نيم بود وقت نکرده بودم روزنامه بخونم اما اون شب بالاخره روزنامه ديروزشو خوندم!  بقيه اون يه هفته و نيم گذشته رو هم گذاشتم برای آخر شب چهارشنبه که کلک همه شونو بکنم و به روز!!! بشم.  در ساعت فوق الذکر بالاخره شرقه تموم شد و رفتم يه دوش بگيرم.
 
حموم ما توی اتاق خوابه.   شریک زندگی از ساعت ۵/۱۰ خوابيده بود.  يواش در حمومو وا کردم که يکهو يه موجود سياه مثل تير غیب از من جلو زد و رفت توی حموم.  متاسفانه سوسک نبود.  لامپ حمومو که روشن کردم ديدم يک فروند خرمگس درشت نشسته روی لبه توالت فرنگی.  دمپايی رو برداشتم که خدمتش برسم از جا پريد. واقعا کاش سوسک بود! حالا لامصب مگه يه جا ميشينه... دردسرتون ندم مثل شصت تير طول و عرض حمومو می رفت و می اومد و منم که دمپايی بدست در حالت آماده باش...
 
در حموم بسته بود، ترسيدم اگه بازش کنم شریک زندگی بيدار شه يا اینکه اون مگس الاغ!! (خرمگسه رو میگم) بره توی اتاقی که ثمره ی زندگی خوابیده بود.  به هر ترتیب سه چهار دقيقه ای گذشت ديدم نمی شينه.  از فرط چندش می لرزيدم و با احتساب طنين وزوز اون الاغ پرنده يه رزونانس حسابی راه افتاده بود.
 
ديدم اينطوری نميشه علیرغم اینکه تربيت خانوادگی اجازه نمی داد، دو تا فحش مادر نثارش کردم و... دوشو وا کردم همون ثانيه سوم دوش که مصادف با مسير ويراژ جناب خرمگس در ارتفاع پست بود و انصافا چه ويراژی... چسبيد به آب کف حمام.  با دمپايی ضربه ای بر سرش نواختم که آن دو فحش در مقابلش نوازش بود! آخيش!
 
درست پس از ادای کلمه ی اخیر از ته دل آرزو کردم کاشکی برای بعضی مشکلات و برخی مزاحمهای ذهن -حد اقل- آدم فقط پشت کنه و دوشو باز کنه.

حمامتان مدام بی خرمگس باد
+  جمعه 17 آذر1385ساعت 11:39 PM   کارمن  | 

از یکی از دوستام که خیلی وقت بود ندیده بودمش پرسیدم کسی توی زندگیت هست؟  گفت نه!  گفتم خیلی باید عقب افتاده باشی که یه دوست پسر هم نداری.  گفت نه بابا بالاخره یکی هست ولی... عشق؟  نه! خبری نیست.  حوصله وابستگی و بعدش شکست رو ندارم.

گفتم بابا عشق که یه اتفاق ابدی نیست و الزاما هم نباید تا آخر عمر دوام بیاره.  اینجورم نیست که فقط همون یه بار عاشق بشی.  تازه شم هر عشقی رنگ و بوی خودشو داره هربار که عاشق میشی یه حالی داری که قبلش نداشتی عین بستنی که طعمای جورواجور داره و هیچ جورم نمیشه ازش گذشت.  لامصب. ولی خب بدیش اینه که تموم میشه.

راستی بستنی محبوب شما چه طعمی یه؟

+  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 11:22 PM   کارمن  | 

هانیه امروز آف گذاشت که:
 براي شهيد شدن ديگر نيازي به فكه و نينوا نيست . فرودگاه مهرآباد، ميعادگاه عاشقان . بر سردر فرودگاه مهرآباد نوشته شده:  با وضو وارد شويد
 
آف گذاشتم: براي عاشق شدن ديگه نه دل لازمه نه تاپ تاپش. همون یه روزنه که از وسط همه ی هیاهوی ریز و درشت هرروزه میگه: «من بهت فکر می کنم» بسه.  بچسب بهش. یه وقت یکی دیگه انگشت نکنه توش یا با گل نگیردش. گرفت هم چه باک! چه فراوونه روزهای بدون هیچ روزنه ای. میگذرونیمشون مگه نه؟
 
کارمن به شما سلام میکنه

+  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 11:11 PM   کارمن  |