خرمگس رو اولین بار ۲۰ سال پیش خوندم. وقتی دخترکی ۱۴ یا ۱۵ ساله بودم. وقتی قصه به جایی می رسه که آرتور کلاهشو در آب دریا می اندازه با یه یادداشت که «جسدم را درحوزه خلیج دارسنا بیابید» دیگر نتونستم ادامه بدم. هفت هشت سالی این کتاب رو هر بار تا همینجا می خواندم و باز ناتوان از ادامه داستان رها می کردم قصه رو. کاری که چند باری توی اون هشت سال کردم این بود که چند صفحه آخر کتاب رو خوندم. همونجایی که آرتور اعدام میشه پدر (کاردینال اون منطقه) سکته میکنه و جما (عشق همیشگی آرتور) پریشان به همرزم خودش خبر سکته رو میده و طرف که گویا سالها عاشق جما بوده ناغافل بغلش میکنه و میگه «عزیزم سکته قلبی هم اتفاقی مثل اتفاقات دیگه ست».
من اولش نمیفهمیدم... و حتی وقتی بعد ۸ سال جرات کردم و کتاب رو تموم و کمال خوندم هم نفهمیدم چی میگه این جمله.
امسال توی سالروز صدسالگی مشروطه- یعنی ۱۴ مرداد- خیلی خوب فهمیدم مثل هر چیز دیگه ای بودن یعنی چه چون به یاد آوردن شکوه سالروز امضای فرمان مشروطه هیچ شکوهی برام نداشت.
چند سالی هست که دیگه هیچ سالروزی هیچ عیدی برام معنی شروع دوباره یا ادامه زندگی نمیده. دیگه به یادواره ها به خاطره ها فقط لبخند میزنم میذارم آروم از کنارم بخرامند و برن.
***
بگذریم. شمس تبریز می فرماید:
«ایام را از شما مبارک باد
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید»
با این همه هنوز اینو باورش دارم. هنوز.
تا حالا خریت کردین؟
عجب سوالی؟ خب میخواستم یه اختیار دارین ازتون بگیرم خب.
جدا وقتی توی یه جریانی خریت میکنین گند میزنین فریاد خلقی رو درمیارین چه میکنین؟ در میرین؟ توجیه میکنین؟ میگین اون یکی بود؟ اینا رو که میدونم. ولی تا حال جرات داشتین اعتراف و عذرخواهی بکنین بی هراس اینکه خودتون کوچیک بشین؟ من خیلی روی این قضیه کار کردم چون درصد خریتم خیلی بالاس. استعداد گند زدن رو که نگو.... خب پس فکر میکردین چی؟ اگه تا حالا سازمان سیا منو که اینقدر باهوش و کمالاتم استخدام نکرده فقط برا همینه که بوی گند اقدامات بی هیچ غرض و منظورم رو ایستگاه بین المللی فضایی ردیابی کرده و سیا محض حفظ آبرو فعلا دست روم نذاشته.
خیلی شده که در یه موقع نامناسب یه حرف کاملا افتضاح گفته باشم. خصوصا وقتی با بهترین دوستم یا با همسر گرامی دچار سوءتفاهم با صدای بلند شده ایم. خیلی سخت میشه اوضاع. خیلی سخته طرفت ازت چیزی بشنوه که خودت هنوز درست بهش فکر هم نکرده بودی. خب میگین حرف رو تو دهن مزمزه کنم؟ میدونم ولی این اندام اجرایی ما عین کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق حرکات بدون توپ هم انجام میدن. چه برسیم که بحرانی هم در کار باشه.
زر زیادی نمیزنم. اینطور وقتها میگم:
و همیشه یادم هست طرف توی اون حالت به هر حرکتی حساسه و یه دروغ احمقانه ممکنه فلاش تانک بکشه به کل شخصیت من.
میدونین آخه؟ هیچکس با یه حماقت احمق نمیشه... با یه اشتباه بی شعور نمیشه (با چن تا هم!) با یه قتل... (اه مث که زدم تو خاکی) خلاصه وقتی اینو حس کنی و باورش کنی بخشندگیت قوی تر میشه و همین قدرت بخشندگی رو به طرفی که ازت دلخوره هم میتونی القا کنی. ادامه دعوا یا فروخوردن خشم و کینه تراشی از هر کسی برمیاد اما خلع سلاح طرف دعوا و آرام کردن او و نوازش خراشی که به روح یا مال طرف وارد شده هنره، هنر پیروز شدن.
وقتی مسئولیت اشتباهمونو می پذیریم و میگیم که حرکت یا کلاممون خوشایند نبوده حتی برای خودمون، اونوقت برنده دعواییم. وقتی با کسی مقابله نمیکنیم و تازه یادآور میشیم که حقوقش محترمه طرف خلع سلاح میشه. این بهترین روش مدیریت یه دعواست. هه رشته جدید از خودم در کردم. ولی باور کنین جواب میده
مفیستو کیه؟ شیطان رجیم در هیبت یک زن که روح دکتر فاستوس را در ازای تموم دانش فیزیکی و متافیزیکی دنیا ازش خرید- در واقع قولنامه کرد- و سر موعد روحش رو از او ستاند!!!!
بعضی وقتا دستت رو که دراز میکنی میرسی به ته دنیای طرف مقابلت. بیشتر وقتا خنده م میگیره از محدودیت دنیای طرف و چوک مخ هم میشم ایضا.
خب میدونین طرف هم عضوی از همین جامعه ست. سهم اجتماعی ش با من مساویه. اینجور آدم معدل جامعه رو میکشه پایین. حالا هی خودتو جر بده از حقوق زن یا آزادی و رفاه باهاش صحبت کن. به محض اینکه از حرفات دست بکشی ازت میپرسه شالت رو از کجا خریدی؟ یه دستور رژیم بهت میدم یه ماهه ۱۰ کیلو کم میکنی. نمره رنگ موت رو بده یا پریروز ترشی ای که انداخته بودم بردم برای فلانی... شما توی قرمه سبزی شبلیله رو اگه کمتر از گشنیز...
هه! پیش طرف خجالت میکشم. من هنوز ترکیب سبزیهایی که باهاش قرمه سبزی درست میکنن هم نمیدونم. فقط میخرم.
فکر نکنین اگه اینا رو نمیگه یا اگه زن نباشه چیزای بالاتری میگه ها... آخرین خبر از رختخوابهای هالیوود یا آخرین خبر از رنگ این فصل یا آخرین دوست پسر هدیه تهرانی و بهرام رادان... فوقش چن تا خبر در پیت از فوتبال ایران...
چند وقت پیش اوپرا وینفری خانم باربارا والترز رو دعوت کرده بود به برنامه ش. امیدوارم اینا رو بشناسین ولی خب همینطوری براتون بگم که اینا دو تا غول برنامه های تلویزونی امریکان. برنامه هاشون یه چیزیه تو مایه ی صندلی داغ ... فقط فرق level کاریشون با صندلی داغ مثل تفاوت کیفیت قالی ابریشمی بافت تبریز با یه فرش ۱۰۰ شانه ی ماشینی ست. خلاصه اوپرا از خانم والترز پرسید شما توی دوران جریانات کلینتون با مونیکا، هم با هیلاری کلینتون مصاحبه کردی هم با مونیکا لوینسکی. درباره ش چیزی هست که بخوای بگی؟ والترز گفت بله و کلی حرف زد. آخراش گفت ولی باورت نمیشه وقتی مصاحبه با مونیکا لوینسکی رو پخش کردم بیشتر زنها از من پرسیدند این روژی که مونیکا به لبش زده بود چی بود؟
می بینم اونجا هم کسانی هستن که دستتو دراز کنی میخوره به سقف دنیاشون. فقط فرق ما با اونا اینه که اونا دنیاهای گسترده تر رو سرکوب نمیکنن و یا حداقل یه کوته فکری نمیشه ممیز دنیای دیگرون.
جخ امروز
از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است
نزدیک ترین خاطره ام خاطره قرنهاست.
بارها به خون مان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دستاورد کشتار
نانپاره بی قاتق سفره بی برکت ما بود
اعراب فریبم دادند
برج موریانه را به دستان پرپینه خویش بر ایشان درگشودم
مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضیم دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطیم دانستند.
آنگاه قرار نهادند که ما و برادران مان یکدیگر را بکشیم و
این
کوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دستاورد کشتار
جلپاره بی قدر عورت ما بود.
خوشبینی برادرانت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند.
یوغ ورزا بر گردن مان نهادند
گاو آهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
تنها فضیلت ما باشد.
به یاد آر:
تاریخ ما بیقراری بود
نه باوری
نه وطنی.
***
نه،
جخ امروز
از مادر
نزاده ام.
«احمد شاملو- 1363»
پرنده مقلد اینو برام فرستاده. مرسی مرغک عزیز!
***
بچه ها مردم ما رو سزاوار این مدل دیکتاتوری میدونین؟ کمشونه؟ سیاوش عزیز اگه طالبان بیاد حق ملت کف دستش گذاشته میشه؟ دی کد عزیز زور هیچکی رو آدم نمیکنه... ولی دیکتاتور رو پروارتر میکنه. ابزار اصلی هر دیکتاتوری همینه که همه چی رو از همه میگیره همه چی رو جرم محرز میدونه بعدش یه روزنه باز میکنه و میگه ببینید... آنک آزادی!
اونایی که تو اون زمان با اون یه روزن آزادی بالا میارن در واقع از بی روزنی بدحال بودن یا چن سفر استفراغ کرده بودن. من میدونم که آدما ظرفیتهاشون خیلی پایین و بالا داره و خرد، لعنتی نیست که به روح و روان همه پانچ شده باشه. از یه گوجه فرنگی هرگز نمیشه انتظار داشت عطر و طعم زعفرون بده. گیریم یه زمانی هم شد کیلویی ۳۰۰۰ تومن. این دیگه از بی لیاقتی زعفرون نیست. عیار زمونه محکش دیگر شده.
درد من اینه که حق زعفرون بودن رو ازش بگیرن به دیکته ی سجده ای به جناب گوجه فرنگی! اگر چه حق گوجه فرنگی هم نیست که به زعفرون سجده کنه. تموم نابسامانی همین سجده کردنه و اعتراف به برتری مطلق!
هه برتری! چیزی که خودش نسبیه وقتی میخواد مطلق باشه باید کلی تناسب رو به خاک سیاه بنشونه. میگید کممونه؟
پی نوشت: همدم عزیز میگی جزء تابع کلّه. مطمئنی اگه اولیاء دین علنا عباشونو از دست این کلّی که میگی بکشن بیرون بتونی اون کل رو دوباره کل بدونی و لاجرم ما اجزاء رو تابع اون؟
بعد چندین و چند سال بالاخره فرجی شد و دوست ما حامله شد. توی این ۲ سه ماهی نه تونسته غذای درست و حسابی بخوره نه میتونه بوی غذا رو تحمل کنه هی عق هم میزنه. رنگش شده عین گچ. لاغر هم شده. یه وقتایی وسط حال خرابی هاش میفته به ناله کردن و ایضا غلط کردن.
پریروز بهش گفتم می بینی تورو خدا؟ فلان جات یه کاری کرده حالا ۹ ماه با تموم اعضای بدنت تاوان پس بده!
عین ۱۳ آبان ما که یه عده که نمیدونم چرا ریختن سفارت امریکا رو ۴۴۴ روز اشغال کردن و ما ۲۸ ساله داریم تاوان پس میدیم و حتی نمیدونم چرا این دفعه نمیریزن جای دیگه رو بگیرن.
***
نتیجه شنگولی (آخه دوستان میگن یه چی بنویس تلخ نباشه): بگردیم ببینیم فلان جامعه ما دست کیه ببندیمش به خنکی که از سر حشریت دوباره ملتی رو به گا نده!!!
یارو میفرمان:
عاشقی با قد رعنا نمیخوام
چشای خوشگل و گیرا نمیخوام
دوس دارم قایق سواری رو ولی
جز تو از هیچ کسی دریا نمیخوام
***
میگم یارو رو در حال پارو زدن در دریای خانم تصور کنین! واقعا در ذهن ترانه سرا چه تصویری بوده که در این کلام تجلی شده؟ حدس خودمو نمیگم ممکنه بی تربیتی بشه دلم هم نمیاد سانسورش کنم.
ولی از اون بدتر یا شایدم با حال تر رو داشته باشین:
هنا هنا هنا هی
امشبو نرو
هنا هنا هنا هی
از پیشم نرو
صبر کن برویم، صبر کن برویم ما
دیگه دیگه کشتی منو...
میگم این هن و هن ش که امشبو نرو چیه و این صبر کن برویم چیه. لطفا مسیر و مقصد طرفین این معامله رو برای من تشریح کنین. از کلمات مستقیم استفاده نکنین ملیح باشین... کلمات مستقیم چی اند؟ همو نایی که با کـ... شروع میشن بی ادبین توی خیابونا متلکش میکنن تا مثلا حالی کرده باشن خب... خفه شم؟ بی نزاکتم؟ باحالم؟ منحرف؟
هم پیاله ایم جیــــــــــــــگر...
سه تا موش دنبال هم می دویدن. اولی گفت دوتا موش پشت سرمه. دومی گفت یه موش پشت سرمه. سومی گفت دو تا موش پشت سرمه.
آخه چطوری؟
لابد موشا دور میدون میدویدن؟ از تو آینه میشه؟ از اون لحاظ میشه؟
شرمنده آی کیوی خلاقتون! همه ش نادرسته.
***
حقیقت چیز جالبیه. حقیقت هم مثل همه چیز این دنیا مطلق نیست، نسبیه. حقیقت! همون پدیده ای که دریافتنش آدمو سرمست میکنه اونقدر که ممکنه تو غرقابش مرده باشیم و حتی نفهمیم چن وقته مردیم. این نسبی بودن همه چیز این مطلق نبودن همه چیز، ته این بازی روزگاره. هر جایی باشی قضیه رو یه جور می بینی. خودتو جای ژاور بذاری ژان والژان ۱۹ سال حبس هم برای دزدیدن نون کمشه. جای خواننده رمان باشی از سرسپردگی ژاور به قانون حرص میخوری. جای فانتین باشی موها و دندوناتو برای دخترکت می فروشی جای مادربزرگ من باشی بعد مرگ پدربزرگ، وقت سهم ارث به دخترات میگی الهی مثل من بشین!... که مثلا چرا دلشون خواسته از انبوه فرشها و قالیچه های خونه ی پدری که بلا استفاده بودن و لوله شده گوشه انبار، یه یادگاری ببرن با خودشون.
حقیقت یه وقتایی همرنگ خواسته های ماست یه وقتایی همزنگ ریشخند دشمن به ما. حقیقت چیزیه که بخاطر ایمان و اعتقاد بهش، می کشن و می میرن به ایمان اینکه بهشت نصیبشون میشه.
ولی زندگی از حقیقت زیباتره. به شکوه لحظه ای که توی دادگاه تفتیش عقاید گالیله با پاهاش دایره میکشه و به زبون میگه زمین گرد نیست فکر کن. زیبایی زندگی به اینه که حقایق ژرفتری در راه داره. زیباییش به اینه که بعضی وقتا حقایق همدیگه رو نقض می کنن و یا اصلا با هم موازی هستن بعدش ما آدما، اگه نفهمیم که اینا تضاد در سمت و سو دارن و نه در اصل، بخاطر پارادوکسشون می افتیم به جون هم. از قضیه تخمی تخیلی سروری تیمهای قرمز-آبی بر هم بگیر و بیا تا دعوای حیدری-نعمتی و ماریا کری-جنیفر لوپز و... القاعده-بوش.
حقیقتِ محبوب من اینه که بازیای زندگی زیباست. برد و باختش زیباست. آدمی که تموم شکوه و افتخارش به اینکه که یه بارم نباخته هیچ جاذبه ای نداره. دیدین که این آدما موقع شکست در تخته نرد حجم ابهتشون یه انگشتونه رو هم پر نمیکنه.
خداوند در سوره زیتون از طعم گس و مستانه زیتون و شیرینی و ریز دانه های انجیر گرفته تا کوه طور و زمین مکه قسم خورده که اول ما رو به بهترین حال آفریده (ابر انسان) بعد با تیپای خلقت ردمون کرده ته لجن هستی (انینه) و چقدر سترگ و باشکوهه کسی که از ته فاضلاب هستی برگشته و خاطره ی ابر انسان رو تو لجنا جا نگذاشته.
***
راستی موش سومیه دروغ میگفت!
ذهنم کلید کرده. انگار دسترسی به افکارم ندارم. سوژه ها چادر به سر توی ذهنم مانور میدن و من با اینکه میشناسمشون انگار اون لحظه به جا نمی آرمشون حتی کارم به سلام علیک نمیکشه.
کم آوردم؟
خودمم همین فکر رو میکنم. خلاصه هنگ هنگیم. اونقدر که دکمه reset رو هم گم کردم.
***
دیشب داشتم برای یه دوستی فک میزدم. سوال قشنگی ازم پرسید. گفت فکر کن ده سال پیش چی میخواستی بشی چیکاره میخواستی بشی؟ شدی؟ گفتم نشدم. گفت حالا هم اینقدر مطمئن نگو که چنین خواهی کرد و چنان خواهی شد.
بهش گفتم راست میگی اون چیزی که میخواستم بشم با چیزی که الان هستم خیلی فرق میکنه... ولی وقتی دستم به آرزوم نرسید سعی کردم از همون موقعیتی که توش هستم بهترین بهره رو ببرم و بردم. گفت ولی بازم شر ایط عوض میشه بازم ممکنه به چیزی که الان اینقدر محکم مطمئنی که خواهی داشت نرسی...
بازم راست میگفت.
***
امروز در حال انجام وظایف شریف خانه داری به حرفاش فکر کردم. راستش یه وقتایی یه حادثه که ممکنه خیلی کوچیک هم باشه آدمو از سینه کش قله آرزوها پرت میکنه ته چاه صفر. هر چی به بالا نگاه میکنی جز حلقه ی صفر که همون دهنه ی چاه بلاست چیزی نمیبینی. فوق فوقش یه لکه از سقف جایی که صفره توش مستقر شده. شرایط به هر دلیلی عوض شده. دیگه قله ای نیست که بخوای بهش برسی اوجی نیست که بخوای تجربه ش کنی. محیط عوض شده مختصات ایکس و ایگرگت توی محور زندگی یه چیز دیگه شده. مثل وقتی که توی فتو شاپ عکستو توی بک گراندی از قله دماوند بذاری تا وقتی که یه پس زمینه ی خال خالی باشه. تو عکس اول اوجی وجود داره توی عکس دوم حتی جهت هم وجود نداره پس دیگه اوجی تعریف نمیشه کرد چه رسد به اینکه بهش رسید.
کارمن میدونه که توی اون شرایط هم باید زندگی کنه و به وقاحت بیلاخ به ریش روزگار بخنده... و خندیدم همیشه خندیدم حتی وقتی از فرط پریشانی به خودکشی فکر کردم هم خندیدم.
بدک نیست آدم مزه زندگی کردن توی چاه رو هم بچشه. فکر کنم مزه گل میده. چاه فاضلاب اگه بود چی؟ خب مزه گه میده خب. اینم پرسیدن داشت؟
بمانی زنی زیبا و قد بلند است. زنی توانا و دانا. بمانی 56 ساله است.
بمانی 5 سال است که سکته کرده است. نیمی از بدنش دیگر حرکت نمی کند. همان بمانی که همه از او حساب می بردند دیگر مغزش هم از او حساب نمی برد. مرتب جیغ می کشد. مرتب. شب و نیمه شب هر یکربع یک بار از خواب شب بیدار می شود. مانند بچه ها با نیمه سالم مانده ی بدنش به زمین می کوبد بیدار می کند همه را. بعد می خوابد. بمانی بعد از سکته قدرت کلامش را از دست داده.
چیزی از بمانی نمانده است.
بمانی مادر من است.
بمانی جان نمان دیگر. از طلسم نامت بیرون بیا. دیگر شو. برو مادرم برو از این دنیا که از آن پلنگی که وقتی می خرامید جنبنده ای جم نمیخورد فقط نیمه بچه گربه ای ناتوان مانده که جیغ می کشد و فقط جیغ میکشد و همان یک پا و دست مانده را به زمین و یا بر سر می می کوبد و با گریه میگوید جیش دارم... جیش دارم.
مادرم! چشم و چراغ خانواده ی من! نمان. دیگر بس است گربه بودنت نه که من دلم آن پلنگ را بخواهد که همچنان پشت و پناهم باشد که دلم روا نمی کند دیدن زاری این نیمه گربهک بینوا را.
کاش نباشی مادرکم تاب دیدن ناتوانی ات را ندارم. خسته شده ام از پرستاری ات؟ از جیغهای مدامت؟ شاید. ولی زار و درمانده ام از زاری و درماندگی ات نازنین مادرکم. پلنگ زیبای خوشخرام دشت زندگی ام. ترا ناتوان نمی خواهم. بیزارم از نمایش زاری و پریشانی ت در حضور دیگران که دستکی بر آتش دارند و دلکی می سوزانند. خواهرانم همه ی این 5 سال با جان و دل و بی اخمی و ترشرویی پرستاری اش کرده اند. امید بهبودش را دارند از خدا، من اما مادر... من...
دیگر بس است مادرم.
دیگر نمان بمانی!
***
عزیزم از تو می پرسم، تو به من دربدر بگو که مادرت را چند سال به همین حال زنده میخواهی؟
- می شناسمت:
همان دوچرخه ای که
روزی خواستم و نداشتم
- می شناسمت:
همان دامن چهارخانه قرمزی که
برایم نخریدند
r
- می شناسمت:
همان شاخه گلی که
پوسترش به دیوار بود
و
حسرت بوییدنش
به دلم
- می شناسمت:
همان خوابی که
به صدای زنگ ساعت
نیمه کاره ماند
r
- می شناسمت:
همان رنگی که
به من می آید
- می شناسمت:
همان آینه ای که
مرا «خوب» نشان می دهد
r
- می شناسمت:
همان فریبی که
از من خورده بودی
r
- می شناسمت:
همان آرزویی که
که
کاش برآورده نمی شد
کارمن- مهر ۷۴
***
آره خب. ما همه مون یه گمشده یا یه حادثه- کوچیک یا بزرگ- داریم که هم نفس ماست. باهاش عاشق می شیم، حسرت می کشیم، ذوق مرگ می شیم، جبهه می گیریم یا نفرت می ورزیم. به زعم ما یکی از این حالتها توی هر برخوردی که روز یا شب با هر چیزی داریم نمایان میشه. درون آدما رو میشه با همین ها سنجید. البته نه برای قضاوت صد در صد بلکه برای اینکه قضیه دستمون بیاد.
***
من همه شون رو دوست دارم. همه تون رو. یادم میاد دانشجو بودم. داشتم از چهارراه پارک وی رد می شدم برم دانشگاه. اون وقتا هنوز پلی روی تقاطع پارک وی (چمران سابق) و ولیعصر نبود. یه روز آفتابی بود توی زمستون. نوک درخت چناری که درست تقاطع ضلع جنوب شرقی این چهارراه بود چند برگ با نسیم سرد و دلچسب زمستونی می رقصید. عاشقش شدم. کی؟ نسیم و برگ و درخت و آسمون و همه آدمایی که توی اون ظهر زمستونی اونجا بودن. قابلیت دوست داشتن همه ی آدما رو وقتی کشف کردم- منظورم اون روزه- که در عشق شکست خورده بودم، بهترین دوست دوران دانشگاهم دزد تمامی مدت پولهای من و بچه ها از آب درآمده بود و در تمام اون مدت، هیچ کسی مشخصا وجود نداشت که امیدوار باشم دوستم داشته باشه، بی پول هم بودم. ولی هنوزم نازرقص اون برگا جلو چشامه. هنوزم عاشقم بر همه عالم...
همه تون رو دوست دارم همه چیز توی عالم رو. جز چیپس فلفلی، جوانه از هر نوعی ش و آویشن زیاد؛
عاشق همه ی آدمام غیر از کسی که به خانواده ش خیانت میکنه یا میشینه پای کسی که از خانواده ش ببره!
باور نمی کنین؟ از درخته بپرسین!
سال ۱۳۶۱، او ۱۷ ساله بود. یک سال قبل از دیپلم. عقدش کردن برای محسن پسر همسایه. چند روز بعد از عقد کنون محسن باید دوباره به جبهه بر میگشت. عملیات داشتن.
اون شب محسن مهمون خونه ی گلنار بود. نیمه شب عازم بود. اون سالا حد اقل تو شهرستانا هنوز رسم نبود با یک عقد ساده!!! داماد تا صبح در سانفرانسیسکوی عروس هیپ هاپ بزنه لاجرم باید شبو برمی گشت خونه خودشون. بعد از شام، قبل اینکه محسن برگرده خونه ی خودشون با گلنار رفت توی اتاق خوابش... با یه روسری دهن گلنار رو محکم بست و گاز زد به سیب گلنار. بوییدش و بوسیدش و بوسیدش و یکراست رفت جبهه.
۱۵ روز بعد که جنازه ی محسن رو خاک کردن، وصیت نامه ش رو باز کردن... اولش از آرمان و هدف گفت و از کشته شدن در راه خدا که زندگی ابدی ست... آخرش به مادرش نوشته بود... بچه ی گلنار بچه ی منه... من مجبورش کردم... میدونستم زنده برنمیگردم میخواستم یادگاری از من بجا بمونه، ادامه ی من باشه...
امشب، شب عید قربون سال ۸۵ حمید دانشجوی فوق لیسانس حقوق، عقد کنونشه...
گلنار هرگز ازدواج نکرد. اینجا ساری، دی ماه ۱۳۸۵
***
بلندبالا و زیبا بود. چشم و چراغ همه ی کوچه. دانشجو بود، انقلاب فرهنگی شد، سرباز شد، جنگ شد:
مادرم خاکم رو نمیتونم زیر قدمای دشمن ببینم. من سرباز وظیفه م ولی اگه سربازیم تموم هم بشه برنمیگردم تا یه عراقی هنوز توی خاک من باشه (و برنگشت)... دوستت دارم... یه بار ازم پرسیدی افشین من دلت با کسی نیست؟ بهت لبخند زدم. بود. با اونی که پنجره شون به همون خیابونی باز میشه که توش زندگی میکنیم. آدرسشو نمیگم تا وقتی خودم برگردم... اون خودشم خبر نداره، نمیتونستم چشم انتظارش بذارم... ولی آره مادرم منم عاشق شدم...
خونه ی فعلی افشین زیر سایه ی همون پنجره ولی تو قطعه شهدا، بهشت رضا، مشهد، ۱۳۶۶، مادر اما هنوز حیران همه ی پنجره های آن خیابان به نشانی از بوی او
***
خانم جواهری شهریور ۵۹ توی آبادان بود. خانم جواهری ۳۱ شهریور ۵۹ توی اون بهل بشوی بمبارون بچه هاشو برداشت و از شهر دور شد. شوهر و برادر ۲۰ ساله ش توی راه ماهشهر آبادان بودن نمیدونم بابت چه کاری... فقط همون اول سر و صدا ها زنگ زدن گفتن فرنگیس بچه ها و مادر رو بردار و برو ما خودمونو بهت میرسونیم...
فرنگیس خانوم هنوز منتظر شوهر و برادرشه که از عراق برگردن.
***
هیوا پزشک بود. بچه ی سنندج. طرحشو توی بیمارستانای صحرایی مرز کردستان می گذروند. اون روز به داد همه رسید همون روز رو میگم که شیمیایی زده بودن اونجا وسطای کار یادش اومد هیچی به خودش نبسته همون موقع که دیگه نفسش جوابش کرد... هیوا همین حالاش هم با کپسول اکسیژن زندگی میکنه... سنندج دی ۱۳۸۵
***
نمیدونم چه سالی ولی اولای جنگ بود نمیدونم چه روستا یا شهری ولی توی مرز خوزستان بود یا غرب ایران... چه فرقی میکنه... موژان تعریف می کرد که باباش ارتشی بود و اون سالا توی جبهه...
وقتی اون شهر یا روستا رو از عراقیا پس گرفتن توی بازداشتگاهشون به ده پونزده تا زن و دختر جوون بر می خورن با وضعی...
زنها از شلوغی اردوگاه تو همون ساعات اولیه ی بازپس گرفتنش استفاده می کنن میرن توی حیاط دایره وار می شینن و چن تا نارنجک رو همزمان میون خودشون منفجر می کنن... موژان میگفت سرهنگ فلانی یه دفعه از کار اینا دیوانه میشه و رگبار میگیره به اسرای عراقی اون اردوگاه... سرهنگ فلانی در دادگاه صحرایی محاکمه و اگه اشتباه نکنم تیر بارون میشه
***
آدمایی که گفتم (با اسم و آدرس واقعی خودشون) وجود دارن
***
وقتی صبح شنیدم صدام رو اعدام کردن سوختم. این اجرای عدالت!!! به روش تخمی بیلاخی بود به من که با قصه ی گلنار آتش گرفتم، با قصه ی افشین پرپر زدم و با قصه ی فرنگیس مویه می کنم و خس خس سینه ی هیوا قلبم رو چنگ میزنه و داغی پاره های تن اون دخترکان و نعره ی سرهنگ فلانی رو هنوز حس می کنم... لازم نیست از حال اونا بگم؟ یعنی خوب شدن؟
چرا مرگ رو به صدام هدیه کردن؟ مگه اون چی بخشیده بود به مردمش مگه تو عراق فرنگیس و گلنار و افشین و هیوا ندارن؟ فوقش اسمشون احلام و مروه و فواد و سوران باشه... میدونم که ما برای عراقیا قصه ی اون اردوگاه رو هرگز اجرا نکردیم. میدونم به جان افشین و هیوا و فرنگیس و گلنار.
دیکتاتور به دست دیکتاتوری دیگر اعدام شد. این سرتیتر خبر ساعت ۹ شبکه ۱ بود. ما هم که پشمی ناچیز بودیم و نالایق اندکی واجبی حتی! وگرنه دولتمون یه شکایت خشک و خالی (و نه به غلیظی دادخواهی از مردم فلسطین) ازش می کرد.
سوختم... سوختم
۱۱ دی ۸۵، پی نوشت: یادم رفت از اسرا بگم! شرمنده شونم. یه خاطره ی کوچولوی زنده دارم ازشون.
آخرای زمستون سال ۷۶ خونه ی خسرو مهمون بودیم. خسرو از دوستای همسرمه. ۷ سال اسیر بوده. خب ما از خیلی نظرا با هم فرق داریم چون اونا خیلی مذهبی ان همه شون بسیجی بودن مثل خود خسرو، خانمش و بقیه مهمونا با چادر و کاملا روگرفته نشسته بودن فقط من بودم که یه روسری الکی سرکرده بودم برای رفع کتی! ولی خب اینقدر جنبه داشتن که چپه نکن خودشونو! . یکیشون که علی بود خیلی شیطون بود یکسره سر به سر همه میگذاشت خداییش خیلی بامزه بود. یه بار که خسرو داشت از قوری پیرکس برای همه مون چایی میریخت بی هوا گفت خسرو صدام گفته اگه میخواین راه کربلا رو باز کنم اسرا رو پس بدین! حالام قراره همه ی اسرا رو برگردونن عراق و تحویل صدام بدن.
قسم می خورم خسروی دومتری با یه من ریش به صورت، یکهو وارفت رنگش پرید و با دهن باز علی رو نگاه کرد. تقریبا یک دقیقه. ما همه داشتیم می خندیدیم ولی خسرو که خیلی هم خوش خنده بود هرگز نخندید. فقط از اونجا رفت.
زمستون دو سال پیش بود. راننده شرکت داشت من و همکارم رو می برد جایی که جلسه داشتیم- ایشون عشق حسین هستن. محرم و صفر سیاه میپوشن و بعد هر مناسبت مذهبی تا ۳ روز صداشون از حنجره درنمیاد- خلاصه جناب راننده یه دونه از اون نوارای شاد مداحی هم گذاشته بود و به مهندس که دست بر قضا گیتار الکتریک میزنن توووپ و آهنگ می سازن توووپ تررررررر گفت: آهنگ رو داری؟ رِنگ رو حال کن حالا... و بلافاصله یک ریتم ۶ و ۸ از بلندگوهای ماشین شنیده شد. مداحی بعدی که شروع شد راننده مون گفت مهندس اینو داشته باش...
صدای نخراشیده ی مداح توی پرده ی گوش فین میشد:
خانووووم جمالتو عشقه
خانووووم جمالتو عشقه، جمالتو عشقه، جمالتو عشقه (۲۰ بار)
چی میشد من خوابتو ببینم
خواب عشقتو ببینم...
***
داشتم برای یکی جریان بالا رو میگفتم گفت اینا رو برای کی میخوند؟ جواب دادم معلومه، حضرت فاطمه! اگه برای خواهر مادرش میخوندن که قیمه ی امام حسینشون میکرد.
هر چی فکر می کنم می بینم این اداها جواب نیاز به رنگ و رقصه. نمایاندن خویشتن در وجه شرعیه. حالا یکی با "جمالتو عشقه" میرقصه یکی دیگه با "جزیره اومد تو خوابم". ولی از توهینی که به شعور ما میشه نمیشه گذشت.
یه ماه پیش همین راننده مون توی اتاق حسابداری رفته بود رو منبر که: وجود میخواد... خرج کردن برا امام حسین وجود میخواد دزدی کردنش هم وجود میخواد... ریا کردن برا امام حسین وجود...
حرفشو قطع کردم و گفتم خب اگه اینطوره که امام حسین با یزید بیعت میکرد...
لال نشد. نفهم تر از اون بود که لال شه...
نتیجه بی نتیجه؛ ای خدایی که حجی جون رو آفریدی... دمت گرم!
من یه وقتایی یواشکی یه چن دقیقه ای کانالای پرونوی ماهواره رو تماشا می کنم. از سر کنجکاوی. بعدشم عین ندیدبدیدها روحم عق میزنه.
آخرین بارش چن ماه پیش بود. کنار تصویر، یکی از پرچمهایی که کشور تحت پوشش و تلفن تماس رو معرفی میکنه پرچم عربستان سعودی بود. حالم بد شد. گور پدرشون. برام مهم نیست عربها هر غلطی بکنن. من ناراحت نوشته ی روی پرچم بودم. دیدن صور قبیحه همزمان با مرور خاطرات تاریخ اسلام حالمو بهم زد. چه جنگها که نشد چه نسلها که از بین نرفت، چه انسانها که ناکام از زندگی خاموش شدند. نمی شد روی پرچم کشورها اخلاق تبلیغ نکنن که بعد اینجور...
حضرت وایاگرا شدن سلطان ایدئولوژی... حکام سوار بر خر مراد شهوت برای آدماشون معروف و منکر می کنند.
هه! حرف زدن از مدینه ی فاضله الان آی می چسبه جان شما، آی...
زندگی من، کارمن، خوبه. بدک نمیگذره. همسری و فرزندی و شغلی و... دوستایی دارم که خوب و بدشون رو حس کردم. هم با هم دعوا داشتیم هم با هم سیگار میکشیم. راستش من با هر کسی سیگار نمیکشم. روزگارم به عافیت نسبی میگذره. روزای خوش و گند و آشغال و گه و لجن و جلف و مضحک و دشوار زندگیمو که با هم میکس کنم، هنوزم گرافش بالای خط گه می ایسته.
ولی راستش من با عافیت حال نمیکنم. از بیمه خوشم نمیاد. از نظم و وظیفه بیزارم. هرروز پرهامو قیچی میکنم تا توی فقس روزمرگی دووم بیارم و بالا نپرم هرگز هم به هیچ ارتفاع پستی قانع نبودم. هرگز به هیچ کم ی راضی نبودم و نیستم. نمیدونم پس کی جنون سر میرسه، اندازه از یادم بره شعور رو حس نکنم رها باشم از همین یه ذره ملاحظه ای که به زندگی و لوازم جانبی اون دارم. دیشب که اخبار ساعت 9 داشت آسایشگاه روانی امین آباد رو نشون میداد چقدر دلم هوای دیوونگی کرد. یه کم هم حسودی کردم بهشون. چقدر عاشق دنیای بدون پیش بینی اونام. ولی اسیرم توی قوانین دل انگیز مادر بودن همسر ماندن و... مثل پروانه ای درمشت دارم له میشم. نمیدونم کی معدلم میرسه حضرت جنون منو بطلبه
شما حرکت بدون توپی، محل تک ماده ای، چیزی سراغ ندارین؟
امشب از کسی نصیحت نمیخوام میدونم میدونم زندگیه و راهیه که باید رفت. دلم میخواست زندگی راهی بود که ازش برگشتیم یا به جای طی طول و عرض توی چاله هاش شالاپ میزدیم و اگه لازم بود توشون غلت... راستشو بخواید از هیچکدوم از چاله هاش نمیگذرم. کاش الکترون بودم که هیچکی نمیتونه جاشو در لحظه ی بعدی حدس بزنه... دی کد جان نکنه میشه محاسبه کرد؟ حتما بهم بگو تا در صورت بله بودن در کاش م تجدید نظر کنم. رضا کیانیان یه بار توی مجله فیلم گفت: «دلم میخواست کارتون بودم» از اون روز من رضا کیانیان رو به یه چشم دیگه ای نگاه می کنم. کاش منم کارتون بودم. همین الانش مثل «دوری» ام توی کارتون «نمو».
شما چی؟
(لرزان و مضطرب) مامان... لطفا امروز برام یه چیپس و دو تا چی پلت میخری؟ به حالتش دقیق شدم و گفتم امشب که بیرون نمیریم فردا که برمیگردیم خونه میخرم. (همچنان پریشان) نه باید فردا ببرمش مهد کودک... گفتم به کسی قول دادی مامان؟ چرا نگرانی؟ نمیخواست چیزی بگه خواهش کردم ازش. گفت آخه دعوام می کنی. گفتم تا وقتی راستشو بگی فقط کمکت میکنم حلش کنی. (شرمنده و سر به زیر) آرین گفت بریم... رفتیم از یه سوراخی دخترا و مربی شونو توی استخر نگاه کردیم... مهدی ما رو دید بهم گفت فقط اگه فردا برام ۲ تا چی پلت و یه چیپس بیاری به دفتر نمیگم. (مهد کودک ممنوع کرده بود که نوبت شنای دخترها پسرا حق ندارن حتی نزدیک چادر استخر بشن)
خنده م گرفته بود. گفتم مامان توی استخر دخترا چی دیدی؟ پسرک ۵ ساله ام گفت هیچی دخترا توی آب شنا می کردن گفتم مربی شون چی؟ گفت اونم همین. گفتم خیلی دوست داشتی ببینیشون؟ گفت من میگم هم اونا ببینن هم ما ببینیم مگه چیه؟ این دخترا خیلی پررو هستن وقتی نوبت ماست می ایستن از پنجره کلاس تماشامون می کنن بعد وقتی ما میخوایم نگاشون کنیم جیغ میزنن (پسرکم نمیدونه که این نهضت تا ابد ادامه دارد). مگه چیه ما نگاشون کنیم. گفتم دخترا خجالت میکشن گفت پس چرا از اول تا آخر استخر ما رو تماشا می کنن؟ ما هم باید ببینیمشون... مگه چیه؟
***
راستش نمیدونستم مگه چیه. چون واقعا طوریش نیست. اونم وقتی اصلا نگی فرقی هم هست بین دیدن و ندیدنش! ولی توی مهد کودک و مدرسه و تلویزیون و اجتماع قراره یادش بدن این جنس لطیف شیرین دل انگیز سیال همونیه که نباید باهاش حرف بزنی نباید لمسش کنی نباید ببوسی ش نباید... (خب دیگه به ذهن صفر کیلومترتون فشار نیارین) فقط این شعله ی نیازی رو که چن سال دیگه طبیعت در شما شعله ور میکنه رو باید با تف و فوت و دوش آب سرد اونقدر سرکوب کنین که بعد از چل سال زن گرفتن هم نفهمین بالاخره جنس لطیف به چی میگن.
از شانس بد این پسرک ما برخلاف آرین که معلومه عاقبت به خیر میشه، تستسرونش زیر صفره. درک جنسیتی نداره حتی حالا که ۸ سالشه. دو ماه پیش ازش پرسیدم دوست داری ازدواج کنی؟ گفت آخه زن میخوام چیکار؟ باهاش کاراته کار کنم؟ از همون روز من بالکل از مادربزرگ شدن صرفنظر کردم.
***
نکته ی انحرافی: به پسرکم در ۵ سالگی به چشم مرد نگاه میکنن اونقدر که نباید شنای دخترکی ۴ ساله رو ببینه بعد که بالغ شد و خدا قسمت کنه هورموناش فعال شدن دیگه باید خواجه عمل کنه. از حرف زدن بگیر و هی بشمار...
هر مردی میتواند هر وقت که بخواهد همسر خود را طلاق بدهد.
این قانون ۱۱۱۱ مدنی کشور ماست.
***
شهریور سال ۸۲. سرکلاس قراردادهای دولتی بودیم که از طرف شرکت منو فرستاده بودن. استاد روز اول داشت از معنی قرارداد و فسخ اون صحبت میکرد. میگفت در هر عقدی (همون قرارداد خودمون) طرفین باید توافق به فسخ بکنن و بالاخره شرط و شروطی داره فسخ عقود. تنها عقدی که حق فسخ یکجانبه و بدون شرط داره، عقد ازدواجه. بعدشم متن بالا رو خوند. آقایون کلاس بیشترشون ۴۰ سال به بالا بودن. صدای ذوق و خنده شون کلاس رو که هیچ ما رو هم به چندش انداخت. خواستم پاشم بگم:
آقایون محترم حتما عنایت دارن که این قانون الزاما در انحصار شما و در حق همسران شما نیست بلکه مادر، خواهر و دختر شما هم...
نگفتم. تا آخر کلاس، تا آخر ترم خیلی عذاب کشیدم ولی از فرط خشم و چندش چیزی نگفتم. هنوز افسوس میخورم چرا خنده رو کوفت نکردم بهشون.
***
خودمونیم ولی، مثل پروانه ای درمشت، چه آسون میشه ما رو کشت!
مرده با داشتن زن و ۲ تا بچه ۱۳ و ۱۵ ساله عاشق منشی لگوری شرکت شده. این منشی لگوری از این عشاق زن دار زیاد داره همیشه هم با لبخند معصومانه ای میگه اینا به چه درد میخورن من که یکی دیگه رو دوست دارم. باید وقتی دم از نجابت میزنه بنیشنین پای صحبتش. هه! قبلا دوتا از همکارایی که غیرتصادفا زن دار هم بودن سر این لگوری نجیب علنا با هم دعوا داشتن. طرف قیافه نداره ولی تا دلت بخواد تن و بدنش... فکر نکنین نجیبه خانم دوست پسر ندارن ها... حرفا میزنین میفرمان خب منم انسانم دل دارم... تازه یه زن دار دیگه هم خیلی وقته به پاشون نشستن همزمان!
چه عرض کنم. یه خونواده داره از هم می پاشه دو تا بچه یه چیزی توی ذهنشون برای همیشه ترک ور میداره: غرور پدر داشتن. نگید نه نگید میتونه پدر خوبی برای بچه هاش باشه. اون بچه ها مادر هم دارن و نه تصادفا ویرانی مادر رو به چشم می بینن و آب شدنش رو درست جلوی چشمای خودشون. وقتی آدم عامل ویرانی مادر رو بشناسه چقدر میتونه بهش افتخار کنه حتی اگه دوستش داشته باشه.
زده به سرم برم سراغ طرف. مطمئنا اول یه سیلی شلاقی میزنم به صورتش، بعدش باهاش دعوا می کنم... آخه بی شرف برو با هر لگوری شتره ای که دلت میخواد بخواب ولی برای خوابیدن با اون، زنت رو طلاق نده.
بعید میدونم. وقتی خشتک فرد شروع به اضافه کاری میکنه شعور تعطیل میشه شرف دایورت میشه به تخم چپ. تعهد کیلویی چند؟ بچه مگه چه خیری قراره برسونه که غمشو بخوره؟
فاحشگی رسمی یا خیابونی شرف داره عزت داره آبرو داره به نجابت این منشی لگوری!
حالم بده. مرده از خونواده ی درست و حسابیه خانومش هم همینطور... وای از این خشتک که اتوبان ستون فقراط به مغز رو یکهو میکنه پیاده روی شهوت و بالاخره مغز مگه چقدر شعور جا میگیره توش که تو ترافیک این برو بیا خاموش نکنه. غنی سازی اورانیوم هم که نیست بگیم میشه تعلیقش کرد.
***
توصیه ی دوستانه: آهای زن دار هایی که اینو میخونین بیخود پیغام نذارین آدرس شرکت مارو نخواین! از همونجایی که در کف خود می غلطین نیت کنین و بگین: حــبسـتو بکشـــــــــم...
نورا تعریف می کرد ۲ سال پیش بچه شون آنفلوانزای سختی میگیره و یک هفته مدام هر شب یه آمپول پنی سیلین داشته که:
***
...... میبردیمش درمونگاه نزدیک خونه تا براش بزنن. اونشب آمپول آخری بود. به شوهرم گفتم احوالم مساعد نیست خیلی خسته م پریودم و اصلا جون ندارم حتی حموم کنم. خودت بچه رو ببر درمونگاه. شوهرم اصرار اصرار که نه تو هم بیا. آخه خودش دل نداره واسه ببینه به بچه ش آمپول می زنن. با سر و روی ژولی پولی همینطوری یه لباسی پوشیدم و باهاشون رفتم. توی درمونگاه نشستم روی یکی از صندلی ها کنار همسرم و چشمم افتاد به مطب دکتر اطفال که درش باز بود. آخه هیچوقت توی ۶ ماهی که به هر دلیل به اونجا رفت و آمد داشتیم باز نبود ولی اونشب بالاخره دکتر تشریف داشتن. خوشحال شدم چون توی خیابون ما پزشک اطفال اصلا نیست. سرک کشیدم که ببینم دکتره کیه که چشمتون روز بد نبینه جوونکی رو دیدم با موهای فرفری و بلند با روغن فراوان قد بلند و لاغر. حالت موهاش خیلی مضحک بود من ندیدبدید نیستم ولی باور کن ظاهر طرف با تصور من از یه پزشک اطفال زمین تا آسمون فرق داشت. به هر حال خسته بودم و وقتی نوبت تزریق بچه مون شد گفتم عزیزم خودت برو من همینجا میشینم.
اون رفت و صدای نق نق بچه اومد که نمیخوام آمپول بزنم... دیگه باسن سالم ندارم... من از این حرف آخری زدم زیر خنده. وقتی از درمونگاه دراومدیم تا توی خونه هرچی با شوهرم حرف زدم مثل گرگ تیرخورده جوابمو نداد. فرداش جمعه بود نه باهام حرف زد نه ناهار خورد. مثل همیشه سر درنیاوردم چشه. دم غروب یکهو اومد با پرخاش طرفم که نمیخواد با من زندگی کنی برو زن همون دکتره شو! منو دک کردی توی اتاق تزریقات با دکتره نشستی به هر و کر؟
فکر کنم هر کدوم از عضلات صورتم از فرط حیرت یه طرف بودن! نمیفهمیدم چی میگفت دکتره شکل سگ پودل بود. پودل قشنگه ولی نه برای ازدواج... گفتم چی میگی حداقل یکی رو بگو که از تو بهتر باشه (راست میگفت نورا، شوهرش خیلی خوش تیپ و قیافه ست) ...آخه احمق من با صورتی که دوماه رنگ سلمونی به خودش ندیده با ابروی پر و صورت نشسته داشتم از دکتر دلبری میکردم؟ (بازم راست میگفت گرفتاری بچه و کار و زندگی وقتی برای نورا نمیذاشت که به خودش برسه)
شوهرم هی وسط حرفای من بد و بیراه میگفت و چند باری سرشو کوبید به دیوار. دلم براش می سوخت. گریه م گرفت. یه لحظه رفتم سراغ کتاب قرآن از حرص کوبیدمش توی سر خودم (نورا اصلا مذهبی نیست) و گفتم به این قرآن من اومدم نشستم کنار تو. اصلا با دکتره حرف نزدم فقط به حرف بچه خندیدم... شوهرم آروم شد (شوهر نورا خیلی نمازخون و مومنه) تازه باورش شد... اونوقت بهش گفتم ببین عزیز من عمرتو سوزوندی خودتو کوچیک کردی اگه میگم کاری نکردم نه بخاطر اینه که از تو می ترسم یا اینکه شوهر دارم. مجرد و متاهل، دکتر و سپور برای من فرقی نداره، تو که عددی نیستی من شرفمو به خدا هم نمیفروشم حتی اگه بیاد پایین و ازم بخواد
میدونم باور کرد میدونم نمیفهمه میدونم این قصه بازم تکرار میشه و من هر بار یه کمی از شرفمو با ساتور میکنم میذارم گرو که آرومش کنم بیچاره رو، آخه اینجوری از دست میره... (نورای احمق خاک برسر واقعا عاشق شوهرشه)... ولی نمیدونم چقدر دیگه باید بخاطر نگاه کردن به هنرپیشه ی سینما در فیلمی که همین صدا و سیمای خودمون پخش میکنه، بقال سر کوچه و یا دکتری که خدا میدونه ممکنه ایندفعه شکل کی باشه هی از این شرف زخمی م مایه بذارم؟ چقدش مونده؟ می ترسم از روزی که دیگه ادامه ندم این زندگی رو... نه بخاطر اینکه نتونم فقط بخاطر اینکه دیگه نخوام این بیشرفی رو ادامه بدم.
***
همسر نورا همسر کارمن همسر مهران همسر پرویز شماها مالک شرف همسرانتون نیستید.
***
نتیجه ی اخلاقی: البته واضح و مبرهن است که وقتی ازدواج می کنین باید آماده باشین که همسرتون شما رو به وصلت هر جونوری دربیاره.
تهران- بهار ۱۳۸۰
مریم خیلی پریشون بود. هرچی میگفتم چته جواب نمیداد. سمج شدم که بنال! گفت عموم وکیله. دیشب تعریف کرد برام که:
***
یه خانمی با سر و روی زخمی و حالی خراب صبح شنبه اول وقت اومده بود دفتر. خیلی اصرار داشت همون موقع منو ببینه. منشی م رو بالاخره راضی کرد و اومد نشست توی دفترم سر و لباس و ظاهر خانمه شیک بود. سر و صورتش زخمهای بدی داشت. دستهاش هم. با صدای خشم و گریه زده ای گفت:
من شبا کار می کنم. واسه ی پول (روی صندلی ام جابجا شدم اما مجال نداد) پنجشنبه شب سوار یه ماشین خیلی مدل بالا شدم. منو برد خونه شون. آدرسشو میدونم... (هق هق ش رو قورت داد)... طرف من رو توی اتاق خواب تنها گذاشت و خواست که آماده شم. بعدش وقتی اومد تو... یه سگ... (می لرزید) از اون شکاریا با خودش آورده بود (همچنان) یه تراول گذاشت روی لباسام و گفت.. گفت.. تو میخواستی پولتو بگیری چه فرقی میکنه برات کی باشه... و در رو روی من و سگه قفل کرد (گریه نمیگرد فریاد نمی زد لرزان و غران بود صداش) سگه لت و پارم کرد جای سالم به بدن ندارم (صندلی ام هم با من می لرزید) اومدم ازتون بپرسم... (دیگه نفسش بالا نمی اومد، بنفش شده بود. پریدم و با شدت سیلی زدم توی صورتش، هراسان نفسش رو بیرون داد) ... اگه شکایت کنم...جوابمو میدن؟... آدرسشو بلدم...پاسدارانه...
***
عمو می لرزد. مریم هم. من هم با آن زن.
***
اسمها و شخصیتها همه واقعی اند. متاسفانه.
***
۵ دی ۸۵- پی نوشت: دیشب یه حقوقدان پیغام داد اگر چه شغل اون زن غیرقانونی بوده و تا اینجاش با اون مرد یر به یر هستن. ولی اقدام بعدی مرد به منزله ی ارتکاب به قتل محسوب میشه و قابل پیگیریه. خوشحال شدم و برای ایشون جواب نوشتم: خوشحالم که قانون کشور این یکی رو جزو حق ولایت مرد بر زن قرار نداده و شاید هم جناب شارع از دستشون دررفته!
یه قصه ی واقعی براتون نوشته بودم. از زندگی ۲ نفر- دارا و سارا. در عین ناباوری موقع پابلیش پرید! رفت و به فضای سایبر پیوست. لابد هنوز دلش میخواد مخفی بمونه. گرچه مثل همه ی قصه هاست. تکراری ولی نامکرر.
نمی نویسمش دوباره.
قصه ی فرزاد رو بخونین عوضش. اینم واقعی یه.