بیزار بودم از او. شهر را بهم ریخته بود.
همه ی پسرهای شهر دنبالش بودن به هیچکی محل سگ نمیذاشت. امنیه و نظمیه دنبالش بودن از دستشون فرار کرد و یکهو اومد و گیر داد به سربازی که نشسته بود و نامه ی یارش رو میخوند و محل سگ هم به او نمیگذاشت. آنقدر دور سر پسرک چرخید و ادا اومد که دون خوزه (همون سربازه) سرشو بلند کرد و دید و اونقدر براش دلبری کرد که عقل از سرش پروند و دون خوزه با اینکه میدونست باید دستگیرش کنه گذاشت اون بره و برای این کارش فرستادنش زندان.
چند ماهی گذشت تا دون خوزه آزاد شد و به وصال اون دخترک کولی رسید. شیپور آماده باش پاسگاه رو هم که شنید نرفت و لباساش رو انداخت توی آتیش. از نظام اخراجش کردن.
دون خوزه ی عاشق اما باکیش نبود تا اونو داشت. عاشقش شده بود زار زار. اما یه روز رسید که دخترک از عاشق پیشگی دون خوزه خسته شد و به یه ماتادور دل بست که برای خودش کیا و بیایی داشت. آخر از دون خوزه ی زیبا و مغرور تنها یک عاشق آواره ی دربدر مانده بود و بس.
دون خوزه له شد. هر چه کرد دخترک روی خوش به او نشان نداد از او سیر شده بود و مثل پروانه دور ماتادور خوش تیپ و قد و بالاش میگشت.
تا شد روز جشن. روزی که ماتادور نمایش ویژه داشت و همه زنها و دخترا براش کل میکشیدن و دخترک کولی هم با کلی ناز و ادا همراش بود که ناغافل دون خوزه اونو می قاپه و میبره تو یه کوچه خلوت و ژنده و پریشون هر چی بهش التماس میکنه دخترک اونو از خودش می رونه. دون خوزه چاقوشو درمیاره و تهدیدش میکنه دخترک باز هم اونو پس میزنه و ناگاه چاقو به بدن دخترک فرو میره و اونو میکشه.
واقعا ازش بیزار بودم. دون خوزه رو به خاک سیاه نشونده بود و تشنه گذاشته بودش سر چاه هرگز.
***
یکی دو سالی بعد دیدم دخترک رو بهتر درک میکنم برام شده بود کسی که از چیزی که میخواست دست نمیکشید و بهای خواسته های دل آواره و کولی شو خودش پرداخت کرد.
کارمن؛ همون دختر کولی ای که بهای خواسته هاشو خودش پرداخت کرد و نامش رو به من داد.
دوستی ازم پرسید این چه اسمیه؟ کارمن؟ car-men؟ مردان ماشین؟ گفتم پس قصه شو یه روزی برات میگم. حالا اینو اینجا گذاشتم بهتون پز بدم که از یه بچه مثبت درستکار متعصب رسیدم به دربدری و آوارگی یه کولی که بهای خواسته ش رو با تموم طبیعت کولی ش خودش پرداخت میکنه.
پی نوشت- ۲۸ بهمن ۸۵
اگـه تونستین اوپــرای کــارمن اثــر ژرژ بیــزه و یا پاتیناژ Carmen On Ice رو که حدودا یه ساعت و نیم فیلمه رو پیدا کنین و ببینین فیلم محصول اوایل دهه ی ۹۰ میلادی ست ولی به دیدنش می ارزه قول میدم. ضمنا خودم این فیلمه رو دادم به یکی ببینه بهم برنگردوند اگه گیر آوردین یه کپی هم به من برسونین.
الهی آی لاو یو تون باشه!!!
یک راه نرفته با تو هست. راهی که در خیال هزار بار و هزار جور رفته ام. اما هنوز «نرفته» ست. و تو نیستی عشق ممنوع من و نمیدانم میدانی...
***
هرگز عشق ممنوع داشته اید؟
بله ممنوع. بله عشق آدم به آدم رو میگم بیخود هی تن افلاطون رو توی گور نلرزونین.
عاشق دوست دختر/پسر بهترین و صمیمی ترین دوستتون، عاشق نامزد خواهر یا برادرتون، عشق به یک مرد زن دار یا یک زن شوهر دار و یا اصلا عاشقی وقتی خودتون متاهلید یا نامزد دارین... یا هرچی که در کیش و مرامتون ممنوع می شمرین.
باهاش چه کردین؟ هنوز هم؟
خبرم کنین. حرف دارم براتون.
۲۲ بهمن ۸۵، پی نوشت: قربون شکل همه تون که با عشق تا سر کوچه که هیچ حتی یه لاس خشکه هم باهاش نزدین. حرفم نمیاد. فقط همینو بگم که من داشتم و فقط یه معجزه اونو از سر راه شعور و شرف و ... م برداشت. خودم هیچ گهی نتونستم بخورم. توضیح اضافه هم نمیدم سه پیچ نشین!
توی سایت سیاوش یکی این لینک رو گذاشته بود. درباره ی وقایع بهمن سال ۵۷ و همون حدودها ست.
http://meghat.blogfa.com/post-531.aspx
***
دلم میخواد کامنت دونی این پست رو ببندم چون میخوام ازتون خواهش کنم اگه حرفی دارین با خودش بگین. اینم کامنتیه که من گذاشتم:
***
... یا باز که او را بکشد آن که تو را کشت...
امیدوارم آیندگان ببینند و بدانند و آن نکنند با شما که شما مفتخرید که در راه خدا- هه! خدای مظلومتر از حسین- کرده اید.
پهلوی یک شهرنو داشت در مملکتش، جمهوری اسلامی که آباد کرده همه ی خیابانها و شهرهای مملکت را-دوبی و ترکیه اش بماند- با ناموس اسلام! یکسر برو جاده بهشت زهرا ببین قیمت سکس و مخلفاتش کمتر از یک کیلو گوشت است.
و خدایی هست که دست شما به او نمی رسد و اوست که دستش بالای همه ی دستهاست که اوست حی القیوم و لا تاخذه سنة و لا نوم و یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم
خدایا تو خودت کی ظهور میکنی؟
***
یادت باشه برادر یا خواهرم که خدا آفتاب و بارانش رو بر همه یکسان روا میکند و اگر رحمان و رحیم است نه فقط با توست که اصول و فروع دین بجا می آوری و با خشونتِ پشت دین، شهوتت را سیراب میکنی. و حمد و سپاس باد خدایی را که از حق الناس- و نه منحصرا حق انصارحزب الله و حماس و استشهادیون- نمی گذرد.
اگه دیدین یه بار با چن تا از پسر دخترای دوست یا فامیل نشستین و دارین مثلا درباره ی فیلم موج مرده صحبت میکنین و یکهو میریزن می برنتون کمیته چون روی موکتهای اون اتاق یا چمنهای اون پارک میشد خوابید تعجب نکنید تربیتِ این آدمای بی نوا اونا رو از وحشت گیر افتادن در دام شهوت به منجلاب انحراف فکری-جنسی سوق داده.
چرا میگن توی قزوین و قم هم جنس گرایی بسیار زیاده؟ چون باور مذهبی شون (یادتون باشه قزوین اولین پایتخت حکومت صفویه بود) اجازه فکر کردن مستقیم و راحت درباره ی اساسی ترین نیاز روحی-روانی انسان رو بهشون نمیده و از اونجاییکه اینا با خشتک خودشون صادق نیستن و خشتک مبارک هم این حرفا سرش نمیشه برای اینکه به گناه نیفتن! میرن سراغ هم جنس!
***
میگم دیدین توی مملکتمون توی فرهنگمون ما زنها و مردها از نظر حق ارتباط معمولی چطور دسته بندی شدیم؟
۱- اونایی که میشه باهاشون خوابید، که قدرت پروردگار همه شون نامحرمن
۲- اونایی که نمیشه... که همه شون محرمن (این وسط همسر شوکت مکان خلد آشیان استثناست)
همون گزینش معاشرت با آدمها با گذراندنشان از فیلتر "زیرلحاف"!
***
پس ای موجود مفلوک غرق در گناه! با کسی ارتباط داشته باش که مطمئن باشی باهاش نمیتونی بخوابی! این طناب فقرات رو بیخود از مغز به کمر مبارک وصل نکرده ایم میبینی که از فرط «فشارِ معلومه» از همان کمر مبارک پیـــچ خورده تا نواحی خجسته پی چشم و گوش و زبان و ... در مغز، همه را پیچانده. که این یعنی صد چندان که فکر میکنی ممکن است بکنی!
***
نتیجه: من فکر می کنم پس ممکنه... (در اینجا صیغه های مفرد جمع ماضی امر مجهول و معلوم فعل کردن صرف می شود)
میگم چه خوب که آدما بر خلاف خواست ما خاکستری ن.
شخصا عاشق اون روی سگ آدمام و تا ازشون نبینم باورشون نمیکنم تازه اون وقته که احترامم بهشون بیشتر میشه. از آدم یکدست مثبت هراسونم آدمایی که همه رو از خودشون راضی نگه میدارن لجن دورویی هاشونو به مساوات با اطرافیان تقسیم میکنن. آدمایی که ظاهرا یکدست منفی ان اما... بالاخره یکی دو رگه مثبت توشون پیدا میشه اینا کمتر خطر دارن.
یه وقت میبینی طرف رو درکش میکنی عین آل پاچینو ولی خود طرف از ازل بیک ایمانوردی بوده. بعد میفتی به ناله که عشق دروغه چی فکر می کردیم چی نصیبمون شد و... حالا هی قالب بگیریم دستمون هر کی روح و روان و قیافه ش ازش زد بیرون فغان کنیم که واااااااای عجب دور و زمونه ای شده آدم حسابی قحط اومده به کی میشه اعتماد کرد و...
اون قالبتو بذار لای چرخ آسیاب و دیگران رو بپذیر بدون اینکه لازم باشه تاییدشون کنی. دیگران هر کی باشن وقتی می بینن هی با خط کشت اندازه شونو نمیگیری پیشت احساس امنیت میکنن و می پذیرنت و حس خوش امنیتشونو باهات قسمت میکنن حتی با احترامی که بهت میذارن بدون اینکه درکت کرده باشن.
زندگی کن و بذار زندگی کنن.
نکته: توی روح اونی که قالب فری سایز استفاده کنه.
از فرط هیجان ایستاده بودم. پد پلی استیشن دستم بود و با حرارت داشتم یک مرحله حساس از بازی رو انجام میدادم. پسرک ۸ ساله ام امیر با ذوق و هیاهو تشویقم می کرد و همزمان از اسپیکرهایی که به رسیور وصل کرده ایم تیتراژ اخبار صدای امریکا آغاز شد: "مرگ اکبر محمدی در زندان" خشکم زد، بعد چند لحظه هم صدای شکسته ی مادر اکبر: "پسرم شجاع بود... اکبر من خیلی ..." زانوهایم سست شد و شکست دستهایم می لرزید پسرکم میگفت مامان چی شده؟ کم کم اشکم سرازیر شد ولی هنوز همانجور یخ زده با زانوهایی که نه خم میشد که بنشینم نه صاف که بایستم به صفحه ی تلویزیون و بازی ای که میکردم زل زده بودم. همسر گرامی در حمام بود و نمیشد دردم را با او قسمت کنم فقط از امیر خواستم کانال تلویزیون را عوض کند تا اخبار VOA رو ببینیم. راه می رفتم و گریه میکردم. دوباره توی مشروح اخبار چند دقیقه ای صدای مادر اکبر را شنیدم. زانو ها همچنان در همان وضع زار...
***
دیشب ساعت ۱۰ همراه با یکی از دوستان رفتیم پیاده روی. پارک ملت خیلی سوت و کور بود. یکی از کوچه ها را گرفتیم و آمدیم به خیابان جردن. از هر دری سخنی تا رسیدیم به یکی از همین دسته های عزاداری. همراهم میخواست تماشا کنه به من گفت خوب میخونه بایستیم؟ ایستادم. چن دقیقه بعد دسته وارد کوچه شد خیلی دلش می خواست همراه بشه. همراهش شدم. خیلی تمرکز کردم ببینم این نوحه ها این زنجیر زدن ها در من اثر می کنه؟ نمیکرد. هرگز نکرده. نوحه ای که خونده میشد رسید به جایی که یا مظلوم زینب و خیمه ها و مظلوم حسین و... من که الان دوباره چند روزی ست به یاد اکبر محمدی ام باز صدای مادر اکبر در گوشم پیچیده، صدای مادر خانم دکتر زیبا کاظمی بهش اضافه میشه با خودم فکر میکنم اگه مادر اکبر و زهرا با پوینده و مختاری و فروهر و سعیدی سیرجانی و باطبی و... همه ی اونایی که اسماشونو شنیدیم یا نشنیدیم راه بیفتن و شرح حال بگن چه ها خواهم شنید... اشکم سرازیر شد. فقط چند قطره.
من عزادار حسین نیستم. او گریه کن زیاد داره. عزادار راستین و دروغین هم. امام سوم شیعیان به من و عزاداری من احتیاج نداره. که اینجا خودش کربلاست و هر روز سیاهتر از عاشورا. هنوز با اسیران همون می کنند که با تو کرده اند. اینجا تهران. آنجا نینوا. همه جا نبرد "حق با منه، چون من میگم".
من عزادار تو نیستم اما درست مثل تو شرفم رو نمی فروشم.
- آدم؟ کجا پنهان شده ای؟
- در شکاف درخت. آخر عریانم.
- از کجا دانستی که عریانی؟ مگر از میوه ی ممنوع خوردی؟
***
به محض اینکه آدم و حوا از میوه ممنوع (میوه معرفت) خوردند به مکافات از بهشت بیرون شدند. شادکامی و بی غمی و ملال برآورده شدن هر آرزویی از سر شان پرید و آدم شدند. هجران کشیدند گریه کردند درد را تجربه کردند و مرگ را.
***
حالا یه عده هستن که همین الان روی زمین دارن عین بهشت زندگی می کنن. نه منظورم این نیست که بهشون خوش میگذره ولی خب یه جورایی هیچ چیزی نمی فهمن. دردشون نیست مگر وقتی تن خودشون به جایی بخوره غمشون نیست مگر وقتی که یکی اشک خودشونو دربیاره. خلاصه گوساله میان به دنیا و یه وقتایی همون گوساله از دنیا میرن.
ولی خودمونیم اگر من هم جای آدم یا حوا بودم از میوه ی معرفت می خوردم. بهشت رو چه باک که خوش نداشتم مثل الاغ (دور از جون همه) هی بچرم و خر کیف باشم. فکر کنید اگه حوا آدمو خر نکرده بود از میوه بخوره (جالبه که اول داد آدم خورد بعد خودش و چنین بود که آدم از همان ازل خر حوا شد) خلاصه دیگه سوفوکل و شکسپیر و گوته و بتهوون و حافظ و خیام و سهروردی در کار نبود. وااااااااای مارلون براندو و آنتونی کویین رو بگو با همفری بوگارت نازنین و ووپی گلدبرگ بی نظیر و...
چه بهشت ملال آوری بود بدون درک همه کتابهای خوب، موسیقی خوب و آدمهای خوب. حالا امریکا و دوبی و مارماریس و تایلند رفتن پیشکش.
میگین بهشت بهترشو داشت؟ من یکی که دوست نداشتم گاوی باشم در بهشت در حال چریدن یک مزرعه ارکیده و لاله هلندی (که میشه گرونترین رستوران برای گاوا).
***
ای پروردگار من نیکو باد یاد و نام تو که حوا را دانا آفریدی تا آدم تمام عمر در بهشت شفتالو نخورد.
***
هشدار: مادری که زن بسیار مومنه ای بود چندی بعد از مردنش به خواب دخترش میاد و میگه دخترم سعی کن در دنیا زیاد هم کارهای خوب نکنی. دختر میگه چرا مادرم؟ مادر میگه چون من اینجا حوری شدم و وقت ندارم شورتم رو بالا بکشم.
آقایون محترم می تونن برای درک عمق ماجرا غلمان شدن رو در ذهن مجسم کنند.
توی پست نمره ش چنده ۴ نفر داشتیم که بهشون نمره دادیم:
۱- امید ۲- آنا ۳- راشد ۴- بابک
خب خدمت انورتون عرض کنم این ۴ نفر بالا هر کدوم یه دنیایی ان برای خودشون که درون همه ی ما وجود دارن. هر کی هر نمره ای داده به هر کدوم از این ۴ نفر، ناخودآگاه شدت اون نماد در خودش رو نمایان کرده. من کامنت دونی رو می بندم. هر کی یادشه چه نمره هایی داده:
۱- امید: تعصب. همون باوری که تعاریف خوب و بدش هیچوقت بازبینی نمیشه حتی اگه آنا ویران کنه خودشو تا امید زنده بمونه
۲- آنا: عاطفه. همون باوری که باعث فداکاری از خودگذشتگی و حتی خودسوزی به مدل آنا میشه.
۳-راشد: فرصت طلبی. همون باوری که ازهر آب گل آلودی ماهی خودشو میگیره اگر چه گرسنه هم نیست میتونه ماهی رو بفروشه.
۴- بابک: منطق. همون باوری که عاطفه رو درک میکنه تعصب رو میفهمه و فرصت طلبی رو باور داره هیچکدوم رو هم رد نمیکنه ولی از حق انتخابش استفاده میکنه.
خودم بار اولی که این قصه رو شنیدم به امید ۸۰، به آنا ۲۰ دادم. قضیه مال سال ۷۲ ست. پارسال اما وقتی از همسر گرامی که اتفاقا خیلی تعصبی هم هست نمره های اینا رو خواستم به آنا ۵۰ و به بابک هم ۵۰ داد. من بعد ۹ سال زندگی حتی فکرشم نمیکردم این دوتا از همسر گرامی نمره بگیرن. طبیعیه که وقتی آدم کلید قصه رو بدونه خودآگاه آدم نمره ها رو تعدیل میکنه. من رو که تعدیل کرد تعصب کم کم داره در من می میره.
نکته انحرافی: دریای عشق ساحل ندارد... کون گشاد پارو بزن!
هر چی باشه پدرته! (مادرته، بزرگتره، معلمه...)
***
همه ی ما مفهوم توسری خوردن و دندان به جگر سابیدن (کار از گذاشتنش گذشته) رو توی خونه دیدیم حالا یا خودمون لمسش کردیم یا لمس اون توسط دیگری رو دیدیم. جدا چون بزرگتریم حق به گردن اون مفلوکی که دیرتر از ما به دنیا اومده داریم؟ چون بیشتر پیرهن پاره کردیم یا بیشتر درس خوندیم یا بیشتر پول داریم؟
ببینین منظورم قائل شدن حق بابت این چیزایی که بیشتر داریمه اونم نسبت به زیردست. حق توهین؟ تحقیر؟ تخفیف؟ تحدید؟ چرا اینا حقیه که مادرزاد با یه بزرگتر همراهه؟ اینو فقط خودشون برای خودشون قائل شدن؟ بعید میدونم.
بزرگتر من حق داره توی سرنوشت من دخالت کنه و عقوبتش رو من تنها به دوش بکشم؟ جون؟ اونم مسئوله؟ مردم اونو هم مسئول میدونن؟ اونم دخالت میکنه که بعدها بخاطر رفتار طرز فکر و مدل زندگیم زیر سوال نره؟ از ترس زیر سوال نرفتنش علامت سوال رو تا دسته ش پنهان کنه در ماتحت من؟ آخه "هر چی باشه..."؟ آخه یه زمانی منم بزرگتری میشم برای خودم و اون علامت سوال رو از ماتحت مبارک درمیارم و با همه ی باکتریهای و قارچهای موروثی اجدادم و میکروبهای فرخنده پی آپدیت شده ی خودم به نسل بعدی فرو خواهم کرد؟ عجب بکن بکنی!
***
امیدوارم یه انقلاب از توی خونه ها شروع بشه. جایی که اولین دیکتاتور زندگی رو تجربه می کنیم و اولین سرسپردگی رو تمرین.
وقتی باورت بشه که پدر، برادر بزرگتر و یا مادر حق ولایت، حق مالکیت (توی خونه میگیم حق بزرگتری) روی شعور و شخصیت و زندگیت دارن و به هر حال باید احترامشونو نگه داشت... ناخودآگاه جلوی فرد سالاری (حالا شاه باشه یا ارتشبد باشه یا آخوند) کم میاری، ملاحظه می کنی، یا فوقش تک صدا میشی برای اعتراض به یه جوجه بسیجی که دیگه حالا رییس جمهوری شده واسه خودش، با حیثیت و شرف انسانهای مملکتش لاس میزنه خشک و تر!
این انقلاب عزیز دل برادر باید از خودمون شروع بشه. بذار نسل بعدی که از تو به جا میمونه شرافت روحشو از تو به یادگار داشته باشه. سخته. خیلی امتیازا رو از دست میدی مث زور گفتن و در پاسخ اعتراض اردنگی زدن. ما واقعا توی خونه هامون بتون آرمه ی دیکتاتوری رو آب میدیم و هی سفت ترش میکنیم.
***
اطاعت؟ تحمل؟ سرسپردگی؟ بندگی؟
به قیمتِ "هر چی باشه"؟
مادر؟ پدر؟ حق بزرگتری؟
چی؟ مادر ما رو به دنیا آورده؟ شیر داده بالا سرمون بیدار مونده؟ اینا حق فرمان میده بهش؟ حکم تیر رو خدا دست پدر داده چون ما از پشت او هستیم؟ (راستی پس اون جلوییه چیکاره س؟)
عزیز من اینا وظیفه ست وظیفه ای که بوجود اومدن ما اونو خود به خود به گردن اونا میذاره. من اگه نباشم مادر چه معنی ای برام داره؟
هر وقت پسرم از دست کارام- از نوع بالا- شاکی میشه بهم یادآوری میکنه:
یادت باشه خودت از خدا خواستی من پسرت بشم.
یا میگه:
مامان یادت باشه اگه من نبودم تو پسر نداشتی.
و من لال می میرم.
آنا و امید چند سالی بود به شدت عاشق هم بودن.
برای امید که هیچ فعالیت سیاسی خاصی نداشته فوقش تو بحث ها شرکت میکرده پاپوش ناجوری میدوزن و دستگیرش می کنن و می برن همونجایی که عرب نی انداخت. چند وقت بعد هم خبر اومد که اعدام میشه.
آنا به هر دری زد به هر کسی رو انداخت بلکه چاره ای پیدا کنه. توی همین رو انداختن ها به راشد- یکی از حراستیهای دانشگاه برخورد که گفت میتونه کاری بکنه ولی پول به جای خود، دختره رو هم میخواد! هر چه دخترک التماس کرد به پول بیشتر راضیش کنه، اون قبول نکرد. مجبور شد چند باری باهاش بخوابه. مدتی بعد امید بی سر و صدا آزاد شد و اونقدر کنجکاوی کرد که بالاخره جریان رو فهمید و در طی یک اقدام جانانه سیلی ای به دخترک هدیه کرد و او را برای همیشه ترک کرد. مدتی بعد، بابک دوست و هم دانشگاهی امید و آنا که شاهد همه ی دوندگیهای آنا بود و همه چیز رو میدونست ازش خواستگاری کرد.
***
چن دقیقه که وقتتون رو حروم مطلب بالا کردین یه چن لحظه دیگه هم روش:
اگه ۱۰۰ نمره داشته باشین بین ۴ نفر بالا چطور تقسیمش می کنین؟ (از صفر تا صد به هرکی دلتون میخواد بدین) فقط جمعش بشه همون ۱۰۰
۴ نفر بالا عبارتند از: ۱- امید ۲- آنا ۳- راشد ۴-بابک
ما توی مکتب زبان و ادبیات آلمانی می خوندیم.
***
شنبه ها گروه زبان آلمانی تعطیل بود. اولین یکشنبه مهرماه سال ۱۳۶۹ اولین روز مکتب من بود. از ساعت ۷.۳۰ صبح اونجا بودیم. استادمون نیومده بود. ما هم کلی جوّ ز گهواره تا گور اخذمون کرده بود شاکی شدیم و به تنها کسی که توی سالن بود و معلوم بود دانشجو نیست اعتراض کردیم. دانشجوهای ترم بالایی بر و بر بهمون نگاه میکردن. ما چند نفر بودیم همه هم دختر. ایش ش ش حالم از مثبت بازی بهم میخوره. خلاصه کلی رفته بودیم بالای منبر که یعنی چی کلاس تشکیل نشده؟ برای چی استاد نباید بیاد و... شما تذکر بدین و... طرف هم کلی قیافه گرفته بود و یادم نیست چی جواب میداد. چند روز بعد با چشمای خودم یارو رو طی و جارو بدست دیدم مشغول نظافت!
***
پاییز سال ۷۳ یکی از درسهای سه واحدی ما توی ترم آخر، سخنرانی بود. یعنی یه موضوع انتخاب می کردیم و درباره ش حد اقل ۲۰ دقیقه صحبت می کردیم. سوفیا در باره آینده و ازدواج جوونها صحبت می کرد. آخرش هم با جمع بندی بازار کار و گرانی نتیجه گرفته بود که هر کی زن میخواد اول باید بره بانک بزنه. استاد ازش پرسید از مشکلات گفتی ولی از عشق نگفتی. سوفیا گفت: با عشق میشه فقط یک کیلو شکلات خرید. استاد فکش اومد پایین. تا آخر ترم هی میگفت خانومی که میگه با عشق یک کیلو شکلات می خرن جواب بده.
***
توی همین کلاس سخنرانی یه بار بحث کشید به ایده آل ها. تقریبا یک سوم بچه ها میگفتن ایده آل یعنی یه چیز دست نیافتنی. به من که رسید (من ایده آل رو دست یافتنی میدونستم) گفتم ادامه تحصیل و زندگی و کار در یه محیط فرهنگی (که نشد) یکی گفت آهنگسازی (و شد) یکی دیگه هم ادامه تحصیل گفت تا سطح عالی (فکر میکنم حالا دیگه دکتراشو از آلمان گرفته). یه مهمون آلمانی توی کلاس داشتیم. پسری بود هم سن و سال خودمون که اسمش یادم نمیاد. استاد از اونم پرسید. جواب داد زندگی کن و بذار بقیه هم زندگی کنن. همون لحظه از حقارت ایده آل خودم خجالت کشیدم.
***
بازم سال ۷۳. درس روش تحقیق با دکتر حیدریان- توی سریال ارتش سرّی کسلر رو یادتون هست؟ دکتر حیدریان عین کسلر مقرراتی و یخ بود و توی سختگیری، حضور و غیاب و انداختن بچه ها سرآمد همه استادا اونم با نمره ۲ و ۳. اون روز همزمان با ساعت درس ایشون آقای رفسنجانی که اون موقع رئیس جمهور بود برای سخنرانی اومد مکتبخونه ما (شهید بهشتی). ما هم پامونو توی یه کفش کردیم که استــــــــــــــــــــــاد میخوایم بریم سخنرانی آقای رفسنجانی. از ساعت ۹ تا ۱۰ صبح که کلاسمون شروع میشد باهاش چونه زدیم تا بالاخره رضایت داد. کلّ بچه های کلاس چهار پنج تا ماشین شدیم رفتیم هتل هایت! هوار شدیم سر یکی از بچه های کلاس که خیلی پولدار بود. بدبخت همه مون رو مهمون کرد. دمش گرم. جونم براتون بگه هنوز داشتیم تصمیم می گرفتیم چی بخوریم که یکهو یکی از پسرا فریاد زد: دکتر حیدریان! و بخدا قسم هیکل دو متری ش رو روی کف زمین بین میز وسط و مبلی که روش نشسته بود جا داد. ما هم صحنه را دیدیم و به خود ریدیم. پسرای دیگه مون گفتن اینجوری ضایع میشه پاشدن رفتن استاد رو آوردن سر میز ما. همه با نیش باز گفتیم سلام استاد. گفت خـــــــوب آقای رفسنجانی اینجا سخنرانی دارن؟ از بدبختیمون زدیم زیر خنده.
***
فکر می کنم ترم ۶ بودیم. همین دکتر حیدریان سر کلاسمون بود. یکهو زد به صحرای کربلا و گفت جنایت فقط این نیست که آدم بکشی وقتی بچه به دنیا بیاری ولی نگران تعلیم و تربیتش نباشی که چی تحویل جامعه میدی هم جنایت کردی. همه ش هم تقصیر این خانومهاست! هی می گفت و هی تقصیر رو گردن خانوما می انداخت که دیگه طاقتم طاق شد با صدای بلند و خیلی گله مند گفتم چرا استاد؟ آخه خانوما چه جوری به تنهایی میتونن بچه دار بشن؟ کلاس رفت رو هوا. مردای زن دار کلاس که ولو شده بودن رو صندلیاشون. یکی دوتا از بغلدستیا گفتن خاک برسرت. من هاج و واج منتظر جوابم بودم (آخر شاسکول به من میگن). استاد با پرستیژ، با لبخندی که به صورت ریده شده بود انگار، من من کرد که خانوم منظورم این بود خانوما اصرار دارن بچه دار شن. مگه کسی حرفش رو شنید. وای چه همه سکسی بود حرف ما.
***
بازم سال ۷۳. توی کتابخونه ی گروه زبان آلمانی بودیم. دکتر حیدریان داشت از خوبیهای ازدواج می گفت. یکهو زیبا ازش پرسید استاد پس چرا خودتون از همسرتون جدا شدین؟ دکتر گفت: خب آدم بین آزادی و رفاه باید یکی رو انتخاب کنه!
***
ترم آخر بودیم (در همون سال ۷۳). درس معارف ۲ لعنتی شده بود به روح من توی استرس درسای سنگینی که داشتم. این به کنار، حوصله مزخرف شنیدن نداشتم. ناچار با هزار بدبختی یه کلاسی پیدا کردم که با درسای تخصصی م تداخل نداشته باشه. روز اول کلاس بود. نمیدونم آخونده اسمش چی بود. درس رو شروع کرده بود با نقش آدمای تاریخ ساز. شاهان، دانشمندان، انبیا.
خلاصه حرفاش این بود:
۱- شاهان: که جز زور و زر و تزویر برای خلق الله نداشتن.
۲- دانشمندان: ممکنه یه کارایی کرده باشن ولی باز نقش مثبتی در سیر تکامل تاریخی انسان نداشتن...
۳- انبیا: دانی و پرسی؟
مطلبو کش میداد و هی دلیل هایی از نوع حرفای بالا می آورد. یه جوجه جعلقی هم توی کلاس بود (با ظاهر سوسولی و ریش تراشیده و پلیور آبی کاربنی ش که هرگز یادم نمیره) هی در تایید حرف استاد مربوطه میگفت استاد از اونجاییکه اسلام کاملترین دینه... استادم هی میگفت احسنت احسنت برادر. باور کنید صدبار خواستم از کلاس بزنم بیرون ولی شاید خریّت شایدم نخریّت منو سر جام نشونده بود. نمیدونم داشت درباره دانشمندان و نقش کشکی شون در تاریخ چی می فرمود که صدامو گذاشتم سرم و گفتم استاد؟ گفت بله خواهرم. گفتم نمیشه نقش آدمایی رو که هر کدومشون به بشریت خدمت کردن رو اینقدر نادیده بگیرین. اگه واقعا میخواید نقششون رو در تاریخ بررسی کنید حداقل باید اونا رو با پیغمبر زمان خودشون مقایسه کنید. اصلا بگید پیغمبر زمان سقراط کی بوده؟ و بلندتر و قاطع تر سوالم رو یک بار دیگه تکرار کردم: پیغمبر زمان سقراط کی بود؟
کلاس خفه شده بود. جنبنده ای جیک نمیزد. استاد با یه مکث ۱۵ ثانیه ای گفت خواهرم جواب شما رو بعد از کلاس میدم. بعد کلاس یه ۱۰ دقیقه ای سر جام نشستم و زل زدم بهش سرشو با بچه های کلاس گرم کرد و بعدشم رفت. نه استاد دیگر ما رو دید نه من دیگر سر کلاس رفتم.
چند هفته بعد بخشنامه ای روی بورد دیدم که هر کی ۲۰ واحد عمومی پاس کرده باشه میتونه بقیه درسای عمومی ش رو حذف کنه چون کلّاً درسای عمومی مکتبخونه ای به ۲۰ واحد کاهش یافته بود.
آنک معارف ۲ را حذفیدم.
شعر رو حفظ نبود. کتاب هدیه های آسمانی (همون کتاب دینی خودمون) رو دستم گرفتم و براش دوبار خوندم. دو خط اول و دو بند آخر رو یاد گرفت. بهش گفتم امیر جون دو بار هم خودت بخون حفظ میشی. ممکنه فردا توی امتحانت خانوم ازت بپرسه. حفظ نکرد. گفت خیلی چرته. از این شعر ناصر کشاورز خوشم نمیاد. خیلی بد گفته شعر رو...
مثل همه ی مادرهای احمق زبون نفهم بهش اخم کردم و دوباره شروع کردم شعر رو براش خوندن. یک لحظه که سرم رو از روی کتاب بلند کردم دیدم دستاش به کف زمینه، شکمشو تکیه داده به لبه ی مبل و لنگاش الانه که بره توی چشمام.
دعواش کردم. باهاش قهر کردم. اون شب دیگه درس نخوند. صبح فردا هنوز با من قهر بود. بهش گفتم آدم درس رو چون خوشش بیاد نمیخونه حیفه که خانوم اینو از تو بپرسه و بلد نباشی. گفت اصلا صبر کن... رفت کتاب فارسی اش رو آورد... من میگم این شعر ناصر کشاورز به درد نمیخوره... . بعدش شعری از همین یارو رو نشون داد که انصافا خیلی قشنگ بود و گفت ببین به این میگن شعر. نه اون یکی که هی میگی حفظش کن. اون خیلی ضایع ست. خودمو از تک و تا نینداختم. ولی حسابی خنده م گرفته بود. گفتم راست میگی خیلی ضایع ست. میخوای حفظش نکن.
***
راستش تازه با حرف امیر یاد خودم افتادم. منم امکان نداشت چیزی رو که مزخرف میدونستم حفظ کنم. چقدر بد شده که بزرگ شدم اونقدر که وظایف و تکالیف پسرم از شعورش برام مهم تر شده. پسرک ۸ ساله ی من مواظب شعور خودش هست و من که مادرش هستم یادم رفته بود. چقدر خوبه که خودش یادش بود.
نتیجه آموزشی: گور پدر نمره...