تبليغاتX
Carmen
قصه ی من، قصه ی تو

اولین سنگ که به سرش خورد انگار توفانی در مغزش پیچید.  صدای توفان که قطع شد از میان آن هم هیاهوی اطراف تک صداها واضح و روشن به گوشش خورد.

نگاهی به هم-گود خود کرد آن هم زیر چشمی چون تا گردن زیر خاک بود.  هم-گود در دل میگفت «من هنوز دوستت دارم مردن زیر این سنگ ضربه ها مزخرفه ولی ربطی به عشق من به تو نداره دوستت دارم».  بدون اینکه چهره اش را ببیند صدای همسر را میشنید که در دل میگه: «بی شرف! داغونم کردی! مگه من دوستت نداشتم؟ مگه...» و زد زیر گریه.  گریه ی همسر را هرگز در آن ۱۵ سال ندیده بود.  صدای دلگویه ی چند مرد توی همان جماعتی که سنگ می پراندند به گوشش خورد:«جنده ها به ما که میرسن دماغشونو بالا میگیرن انگار پیغمبر زاده ن!  بعد میرن زیر یه نره خر دیگه حال میکنن...»

با خود فکر کرد حتی به قیمت رهایی از سنگسار نیم نگاهی به آن مرد نماها نخواهد کرد.

زنها اما!  صدای دلگویه شان گریه اش را در آورد: «پتیاره!  هزار تا خون جگر میخوریم از دست این نامردها!  می مانیم بچه ها را بزرگ میکنیم و با هر ناله و نفرینی شده هیکل نحس مردهامان را تحمل میکنیم تو آکله ی ارقه میری با مرد زن دار میخوابی؟ شرمت از بچه ت نیومد؟ آشیانه ی یه زن دیگه رو خراب میکنی؟»

در دل گفت نه نفرینش کردم نه هرگز بهش بد گفتم؛

 اگه یه بار میفهمید من یک زن هستم روحم جسمم نیاز به توجه و محبت و احترام او داره بی هیچ خرج گرانی؛

اگه میفهمید این بی محلی های اینهمه سال این زخم زبانها این بدگمانی ها خیلی مرا ویرانتر از آن کرده اند که با چند باری ملاقات با مردی که به زن بودن من احترام میگذاشت هیچ زخمی جوش نخورد، هیچ نیازی جواب نگرفت، فقط کمی تسکین بود به درد و وحشت محو شدنم میان وظیفه و تعهد؛

اگر میدانست چقدر برایم عزیز و محترم بود و فقط ویرانتر از آن بودم که بخواهم بیشتر از آن بسوزم و...

سنگ آخر مهلتش نداد.

دلم سوخت. کاش هم گودش هم دلگویه اش را شنیده باشد.


۲۵ اسفند ۸۵، پی نوشت: یه عکس یه عکس منو به این واگویه انداخته.  توی اینترنت عکس زنی که داشتن میذاشتنش توی چاله ی سنگسار با چادر و مقنعه سفید.  چه حال زاری داشت اون زن!  خودش قصه شو برام گفت وقتی کلید ضربدر رو زدم و صفحه بسته شد.

+  شنبه 19 اسفند1385ساعت 11:12 PM   کارمن  | 

 

رستوران دانشگاه اشتوتگارت. آلمان. سه سال پیش.

 

 - حال شما خوبه ندا خانم؟  اولگا گفته بود شما توی ایران آلمانی میخوندین.  کجا؟

- دانشگاه شهید بهشتی.

 

کمی مکث کردی و پرسیدی پس شاید کارمن رو بشناسی. و ندا گفت: تو، همون کامبیزی؟  یه دفعه رفتی توی لک.  دیگه غذاتو نخوردی ساکت شدی و همینقدر تلاش کردی به دوست دخترت اولگا بگی که این کارمن همونیه که برات گفته بودم... ازدواج کرده و یه پسر داره...

 

***

ندا بعد 5 سال که ندیده بودمش روز جمعه به من زنگ زد.  تازه از آلمان برگشته. خبر رو اون به من داد.   وقتی از ندا خداحافظی کردم حالم بد شد.  عصر جمعه ای یک کاره از چهارراه پارک وی کوبیدم تا هفت تیر رفتم که مثلا برای پسرم یه بلوز اضافه تر بخرم.  توی راه پیام نسیم شجریان گوش میکردم که آلبومش مال همون موقع هاست.  اشکم در نمی اومد فقط باهاش فریاد زدم و سیگار کشیدم.

 

عجب! وقتی فهمیدم دوست دخترت- چه عجب تو دوست دختر گرفتی- من رو میشناسه تعجب کردم-چرا باید از من برای او که یه دختر روسی ست و تو آلمان درس میخونه گفته باشی؟  حتی اینکه بعد از اونهمه سال- هه باورت میشه ما 15 ساله همدیگه رو ندیدیم؟- من رو یادت بوده هم باعث تعجبه.  کی بود که ما عاشق هم بودیم؟  زمستون 68.  کی بود که ما همیشه دلتنگ هم بودیم؟ همون سالا.  بعدش بهار سال 70 بود که به شیدان گفتی کارمن باید بدونه که نباید به من وابسته شه.  کامبیز عزیزم! تو همون سالا باید میدونستی که من هرگز دلم نمیخواست زنت بشم.  اصلا به این فکر نمیکردم ولی تو میترسیدی که اونهمه عشق کار دست من و تو بده! ترس! هه!  درست بعد از این حرفت به شیدان بود که هرگز بهت زنگ نزدم.  یادته میگفتی همیشه رابطه من با دخترا به اینجا میرسه که بگن: کامبیز تو فکر کردی کی هستی که اینجوری حرف میزنی؟  من نگفتم هرگز فکر نکردم مگه تو کی هستی.  فقط یک سال تموم بلکه بیشتر عزادار ترک رابطه ی خودخواسته ام بودم.  سخت بود؟  حالا دیگه نمیدونم.  ولی همه ی نفسهام بوی تو رو میداد همه ی حرکات روزمره ی زندگیم خاطره داشتن از تو.  تو بودی و خودت و خودت.  ولی نذاشتی کنارت باشم.  ترسیدی وابسته بشم ضربه بخورم.  هه.  راست میگفتی نباید ضربه میخوردم  ممکن بود اذیت بشم.  همون روزا طولانی سوگواری بود که ندا- دوست و همکلاسیم- احوال منو میدونست منی که توی زمان گم شده بودم و توی یه چرای مزخرف دست و پا میزدم که چطور کامبیز نفهمید من از این عشق هیچی نمیخوام؟

 

یک سال بعدش وقتی عمه جون فوت کرد دیدمت.  یادمه اصلا باهات حرف نزدم.  چندین ماه بعد شاید یک سال بعدش بود که خوابت رو دیدم.  یادم افتاد زمستون سال 73 بود ... ناله میکردی... کارمن پدرم مرد... و من نگرانت شدم روزه ی طولانیمو شکستم بهت زنگ زدم.  میدونستم پدرت سالهاست مرحوم شده پس حتما یه اتفاق خیلی بدی برات افتاده بود.  فهمیدم تب مالت گرفته بودی و همون شب که به خوابم اومدی چند روزی بود که از شدت تب و درد هذیون میگفتی- عین همونی که تو خواب دیده بودمت.  یادمه از اون به بعد سلام و علیک عادی داشتیم.  تو رفتی آلمان.  سال 74 بود که پای تلفن برات آرزوی خیر و موفقیت کردم.  حالا دستیار یه پروفسوری توی دانشگاه اشتوتگارت و فکر کنم پی اچ دی ت رو هم تا حالا دریافت کرده باشی چون از روزی که ندا میگفت سه سال گذشته.

ولی من هنوز همون لیسانس زبان آلمانی ام.  یک مادرم. و یک همسر.  یادته چقدر بدم میومد از آدم سیگاری و الکلی؟ حالا سیگار میکشم و وقتی بطلبه مشروبی هم میخورم- راستی تو هنوزم نه دود و نه الکل؟  پس این  منم که عوض شدم.  تو هم عوض شدی که با همه ی بی نیازی ت به همه ی دخترای عالم- حتی به من که عاشقت بودم بدون اینکه ازت بخوام به دیگری فکر نکنی- حالا دوست دختری داری برای خودت و ... چه نیکو!

 

کامبیز؟ چی شد؟  چرا من هنوز در یادت موندم؟  از عشق نگو.  حوصله شو ندارم.  از دوستی از دوستی بین من و تو چی مونده؟  من هنوز تولد تو رو توی ذهنم جشن میگیرم.  ولی در یاد تو و در سوگ تو هرگز درجا نزدم.

 

بازم عاشق شدم.  بازم رها!  باورت میشه من حتی سوز و فراغ یه عشق ممنوع رو هم تحمل کردم؟  اونم من بچه مثبت متعصب اون سالها!

 

حالا یاد گرفتم زندگی کنم.  بخندم به ریش همه چیزایی که اشکمو در میارن.  بخندم به اوقاتی که روتین و روزمره میگذرن و نمیدونم میدونی که من هرگز به هیچی عادت نمیکنم و عذاب هیچ روتینی برام عادی نمیشه.

 

خب من این نامه رو مثل همه ی حرفای نگفته ی به تو و یا به دیگران توی سطل آشغال ذهنم میندازم.  فقط هنوز گیج اون لحظه ای هستم که فهمیدی ندا دوست من بوده و تو رنگت پرید و حالت خراب شد.  مگه چقدر برات مهم بودم و چرا خودم نمیدونستم؟

+  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 5:15 PM   کارمن  | 

توی پست پرسشهایی از سر ملنگی گفته بودم اگه چیزی رو با تموم قدرت ذهنیم بخوام حتما به من دررسد.

***

یه ماه تموم کانال One TV که تازگیا اسمش شده Dubai One روزشمار اسکار گذاشته بود. از سه هفته پیش مرخصی روز دوشنبه رو گرفته بودم که با خیال راحت به اسکارم برسم. اما از فردای ضرب الاجل قطعنامه ی شورای امینت انگاری اسکار هم جزو تحریمهاست پخش برنامه های این کانال قطع شد.  به همه ی نصاب هایی که میشناختم زنگ زدم و خلاصه دست به دامن هر کی شدم نمیدونست فرکانس جدید چیه. هر شب کارم شده بود search کانال بلکه یه جوری پیداش کنم. نشد که نشد اما خب یه چن تایی کانال خوب توی اون کانال گردیا پیدا کردم. یکیش کانالی بود که رقص بلغار یا مجار نشون میداد خوشم اومد گذاشتمش یکی دو تا بعد این کانال Dubai One که سرفرصت خوب بررسیش کنم.  خلاصه دیشب غمگین و افسرده خوابیدم. صبح از غصه ساعت 6 بیدار شدم در حالی که روزای عادی زود تر از 7 محاله بیدار شم. خلاصه به اولین چیزی که فکر کردم این بود که حالا یک ساعت و نیم از شروع مراسم گذشته. همسر گرامی رو راهی محل کارش کردم و درست بر خلاف عادت 4 ساله که صبح ها قبل از دستشویی حتی اول رادیو فردا رو روشن میکنم همونجور پریشون روی کاناپه دراز کشیدم و زل زدم به صفحه تلویزیون خاموش. 20 دقیقه ای گذشت که مذبوحانه روشنش کردم و گذاشتم روی VOA طبیعتا خبری نبود. دوباره با غصه و ناامیدی کانال Dubai One  رو امتحان کردم قطع بود. از کلافگی دستم گرفت به دکمه ی ریموت و رفت روی اون کانال بلغار یا مجار که گفته بودم... خشکم زد... خود خودش بود!  اسکار ۲۰۰۷.

با شادمانی بی حد و حصر حتی بی حد و حصر تر از روزی که ترمز قطار پروژه ی هسته ای برید نشستم پای تلویزیون.  بعدش ساعت 10 رسیدم شرکت. با نیش باز.

+  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 10:20 PM   کارمن  | 

مدتهاست که نوشتنم نمیاد.  خیلی فکر کردم چرا نطقم کور شده به جایی نرسید.

یکی دو روز پیش فهمیدم که خیلی وقته فکر نکرده ام. خیلی وقته به چیز تازه ای بر نخورده ام که فکرش را بکنم. همینه که چیزی قابل نوشتن نداشته ام. شاید هم چنته ام خالی شده و همین چن تا حرف یامفت ته همه ی افکار ما باشه.  خودمم نمیدونم.  فعلا در کمای فکری به سر میبرم. شایدم مرگ فکری کرده ام و خبر ندارم.

بهم فرصت ندین!! باهام حرف بزنین. یه چی بگین خوب! دارم می پوسم از بی فکری از بی خبری از بی حرفی!  دیگه خیلی وقته که هیچ رویدادی حتی یه اردنگی هم به ذهن ما نمیزنه! من مرده ام؟ نه قسم میخورم کارمن حتی بعد از مرگ هم نمی میره. کارمن اهل تسلیم شدن به مرگ نیست همینطور که این روزمرّگی خوفناک بی فراز و نشیب نتونسته منو از پا بندازه.

من نمی میرم. هرگز! چون من کارمن هستم.

فقط رفیق قربون دستت یه وقتایی یادم بنداز که کارمن ام!  عین «دوری» توی کارتون «نمو» هی یادم میره کی ام.  چراغ بده، هینت بده، کنسه بده...

+  شنبه 5 اسفند1385ساعت 4:51 PM   کارمن  |