تبليغاتX
Carmen
قصه ی من، قصه ی تو

توی پست سنگسار، دوست خوبم سیاوش کامنت داده بود:

«در مورد خود سنگسار حرفی نیست.  ولی این مسئله خیانت زنها و مردا اصلا برای من قابل درک نیست. هیچ رقم نمی تونم برای خودم حلاجیش کنم. اگه تو تونستی برای خودت حلش کنی به منم یه کمک برسون»

***

سیاوش عزیز! ما آدما بعضی وقتا:

نمیدونیم چی میخوایم ولی میخوایمش؛

میدونیم چی میخوایم ولی نمیدونیم چه جوری بخوایم و ابرازش کنیم؛

میگیم چی میخوایم طرفمون نمی فهمه؛

میگیم ولی طرف بهمون میخنده، گویی زر زدیم؛

یه وقتایی دونسته ها و ندونسته های ذهن که همیشه دارن به اسم «نفس» های اماره، لوامه... یا با اسمای خارجیشون که نمیدونم چی ان فکر رو هم تسخیر میکنن یعنی قدرت تفکر رو میگیرن ترتیب شعور رو هم به موقع میدن و آدم می مونه با عطش و خواسته ای که از کرامت نفس او از وجود او از خود او دریغ شده و چون به خودش بدهکار میشه دست به حرکات محیرالعقولی میزنه.

البته چیزای مهم و اساسی توی شخصیت و شعور و کلا موجودیت آدم زیاده، ولی خواسته شدن، پذیرفته شدن خیلی ریشه ای تر از این حرفاس همه ی کوره راهها و شاهراههای پیشرفت و ترقی و علم و ثروت به همین «من»، «منِ» عزیز برمیگردن.

ازدواج یه قرارداده.  همه ی ما قرارداد چرب و چیلی با کوبیده اضافه دوست داریم.  ولی توی بیشتر ازدواجا از این خبرا نیست.  بعد یه مدت دریغ از یه قطره روغن.  روح آدم همچی ته میگیره که بوش همه جا رو ورمیداره. مال بعضیا رو شعله ی کم به مرور از دم میفته دفرم میشه و یه چیزی همینجوری میاد سر سفره ی روحت جهت رفع جوع و تنازع بقا.  مردم می مونن گرسنه و تشنه ی محبت!  عشق حالا توی سر مبارکشون بخوره.

نمیخوام مثال بزنم یا هی زاویه بدم به این جریان.  اما اینو هم بگم که توی فرهنگ ما ایرانیا اقلاْ، ازدواج شاید یه اجبار ابدی باشه که بعضی ها جرات میکنن یه روزنه ای ازش به دنیای زندگی واقعی باز کنن.

مثل اجباری سربازی که بیشتر وقتا چاره ای ازش نیست؛

مثل اجباری حبس ابد؛

مثل اجباری خود زندگی!


نتیجه ی همینطوری: من یه گوشه شو گرفتم، لطفا شماها ادامه بدین!

+  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 1:52 AM   کارمن  | 

اونشب پای چت، بجای چرند گفتن و مسخره گی هر بارمون دوتایی حالمون خراب بود. یه کمی دلتنگ عشق ممنوعم بودم که بهم گفت خاک بر سر عاشقت!  ولی بازم هر چی کردیم حالمون برنگشت به احوال خوشی که من و اون نازنین دوست همیشه باهم داریم.  آخرش گفت میدونی یکی هست دوساله عاشقشم ولی میدونم هیچوقت نمیتونم بهش بگم.

بعید میدونستم این دوست من پسری باشعور، باشرف، زیبا، خوش تیپ، تحصیل کرده و با وضع مالی معقولیه. چیزی برای اظهار وجود کم نداره. ولی کم آورده بود انگار.  پیچ شدم بهم بگه چی شده.  گفت:

 دو سال پیش یه روز عصر خسته و داغون رفتم دنبال دوست دخترم.  جلوی در یه فرشته دیدم به همون زیبایی به همون دوری به همون پاکی.  دم در خشکم زد. تا خواهرش- که دوست دخترم بود-  بیاد مات و حیرون مونده بودم.  نمیتونستم از فکرش دربیام برای همین با دوست دخترم بهم زدم.  همه میگفتن خاک بر سرت کجا دیگه همچی دختری گیرت میاد؟  (آخه اون خیلی خوشگل بود خیلی بیشتر از خواهرش) همه توی کف بودن براش ولی من باهاش بهم زدم.  نمیتونستم چشمم دنبال یکی دیگه (اونم خواهرش!!) باشه و با این یکی باشم.

دیگه هر کاری کردم هیچ دختری به دلم ننشست. هیچ کس.

گفتم اون میدونه؟ گفت نه. گفتم بهش بگو. گفت:

نمیشه بخاطر خواهرش نمیکنه این کار رو. تازه از اون بدتر خواهرش دوباره بعد ۲ سال پیچ شده به من.  بهش گفتم ببین ازت خوشم نمیاد میگه اشکالی نداره فقط با من باش حتی اگه بخاطر سکس باشه.  بهش گفتم عاشق خواهرتم خندیده و گفته اون باهات حرف هم نمیزنه چون خواهر منه!

***

فقط بخاطر این دوستم دلم میخواد حس دعا کردن بهم برگرده. براش دعا کنم یه جوری یه جور غریبی شایدم همونجوری که عاشق شده یه بار هم که شده بتونه با عشقش از عشقش حرف بزنه.

+  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 9:58 AM   کارمن  | 

هی میگم این بچه مرغ توفانه!

هی میگم آوار که هیچی روزگار هم حریفش نیست!

آخه کسی که روز ۱+۱۳ فروردین به دنیا میاد یعنی همه ی نحوست دنیا رو بهش بدن، بازم یه یک داره که آمّـــــااااااا!

امروز روز تولد هانس کریستین اندرسن هم هست.  این جوجه اردک زشت- کارمن رو میگم- کم الکی نیست، خیلیه!

+  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 10:31 AM   کارمن  | 

صد سال به این سالا؟ بعید میدونم ایشالاه صدبار به از این سالها.

نوروز عجیبی داشتم امسال. متفاوت!  امسال برخلاف همیشه:

هفت سین نذاشتم چون داشتیم میرفتیم مسافرت، اگر چه هر سال می رفتیم مسافرت و هر سال میذاشتم هفت سینو!

شاد نبودم چون تحولات بزرگی ذهن و روح منو مشغول کردن

سال تحویل بیدار نشدم یعنی پا نشدم فقط چشامو بازکردم و به خودم و زندگیم فکر کردم، البته کسی هم تو خونه ما پانشد چون سردسته ی این کارا منم که قربونش برم امسال...

***

آره کارمن توی همین دم عیدی خیلی عوض شد خیلی ماجراها از سر گذروند خیلی ستونهای ذهنشو خرد کرد و ستونی جاشون نساخت بی هراس از اینکه سقفی بر سرش بریزه، ریخت هم چه باک مگه همیشه توی آوار روزگار خودشو نتکوند و دوباره برنخاست؟

خلاصه امسال بعد سالها هرس کردم خودمو خیلی از شاخه های خشک و تر و نیمه خشکیده ذهنو چیدم و ریختم دور امسال واقعا خودم نو شدم ولی اینو جشن نمیگیرم فرصتشو ندارم جریانی که توش خودمو نو کردم تلخ و هولناک بود من هنوز دارم واحداشو پاس میکنم فعلا وقت نو کردن لباس و چهره ندارم به چی بیاویزم زیبایی را؟ شاخه ها رو از دم هرس کردم کاش جرات میکردم تنه رو هم قطع میکردم و از گوشه ش گیاهکی میشدم سر در میاوردم به دنیا.  جراتشو نداشتم؟  بهش فکر نکردم شاید دلیلی غیر از این هم باشه برای اینکه دوباره از گیاهک شروع نکردم.

آنک کارمن است که می نویسد بی آنکه بداند برای فردا چه خواهد نوشت از همه ی آنچه می اندیشد.

کارمن را جدی نگیرید!  فقط اساسی با افکارش حال کنید بهم بریزید و بهم بریزیدش! طوفانی ست احوالش صد رحمت به کاترینا که غمخواری و کمکهای جنسی و غیر جنسی داشت ما در هم شکستیم و لبخند زدیم زار زدیم و عشق ورزیدیم له شدیم و استواری نمایاندیم ترک داشتیم و صاف صوف جلوه کردیم و باز هم باید بکنیم کسی اینجا تاب نقصان ما را ندارد.

کارمن دیگر شده، نپرسید چه شده که خود هم نمیداند

***

نتیجه اخلاقی: عزت شما زیاد!

+  شنبه 11 فروردین1386ساعت 1:18 AM   کارمن  |