ده سالی هست که ازدواج کرده ام و در این سالها همیشه با خانواده مسافرت رفته ام. بعد از کلی دعا و نیایش دوستان شفیق و رفیق و کلی از خودگذشتگی همسر گرامی، ایشان اجازه!!! (روی این کلمه تاکید دارم) داده با دوستام برم شمال! ولی شرط گذاشته چند روزی که شمال هستم، سیگار نکشم!!! بهش گفتم عزیز دل! من که کلا کم سیگار می کشم (حد اکثر دو پاکت در ماه)، اونجا هم همین! میگه نه! شرط من اینه که قول بدی اونجا اصلا سیگار نکشی! بهت اجازه نمیدم. این در حالی ست که من برای اولین نخ سیگار که در ۳۰ سالگی کشیدم هم ازش اجازه نخواستم. البته اون یه پاکت وینستون که عموی گرامی زیر بالش من جا گذاشته بود و خداییش ۱۵ نخ سیگار رو در ۱۰ سالگی دود فرمودیم رو لطفا بذارید به حساب کنجکاوی کودکانه!
دارم فکر می کنم:
خودم سومی رو بیشتر دوست دارم. حال نمیکنم به کسی دروغ بگم. ولی خب فکر کنم اصلا قولی که همسر گرامی ازم میخواد در خوزه ی اختیاراتش نیست! خداییش و شیطانی ش نیست! فقط ایرانی ش هست!
همونقدر که بعضی از این خانوما که توهم فیلمفارسی دارن به شوهراشون یا چه میدونم زیدشون میگن «اگه منو دوست داری سیگار نکش!» میگم آخه دلبرم دلبر! خانه خرابتم! سیگار نخی ۱۰۰ تومان رو رقیب خودت میدونی؟ اصلا چرا باید بخاطر تو از همه چی گذشت؟ نمی گی شاید یه روز خاطرتو نخوام بس که بی همه چیزم کردی؟
***
یادمه اوایل ازدواج، شاید همون ماه اول، همسر گرامی ازم قول خواست اگر خودش مرد، هرگز ازدواج نکنم!!! من البته خیلی متعجب و متفکر قول دادم (لازمه بگم چرا؟). کلا همسر گرامی خیلی به مرگ فکر می کنه خیلی درباره ش حرف میزنه و تعارفات از این دست که الهی ۱۲۰ ساله بشی یا خدا مرگم بده و یا زبونتو گاز بگیر هم بین ما متداول نیست. گر چه هر بار با حرفاش عین ابر بهار اشک می ریزم، بی صدا!
دو سه سال پیش چند باری بهم گفت من اگر هم از دنیا برم خیالم بابت همه چی راحته، چون تو زن توانایی هستی و از پس زندگی برمیای، جوونی، ازدواج کن و خوب زندگی کن! آخرش گفتم حالا چرا زدی به صحرای کربلا؟ تازه مگه قولی که ازم گرفته بودی یادت نیست؟ گفت چی؟ گفتم همونی که هرگز بعد از تو ازدواج نکنم! گفت خانومی این یه درخواست غیرمنطقی ست. وقتی آدم می میره دیگه تعلقی به این دنیا نداره و ضمنا انسان زنده باید زندگی کنه!
اول اینکه از تصور ازدواج حالم بهم می خوره!
دوم اینکه خیلی جالب بود منطق همسر غیرتی و حسود و خلاصه تمامیت طلب گرامی که از اونچه قلبا آرزوشو داشت و فکر می کنم داره، به نفع زندگی کنار کشیده!
سوم اینکه شاید همسرم یه روزی اینو هم متوجه بشه که منطقی نیست به من اجازه بده توی مسافرت سیگار بکشم یا نه!
بازم یک هیچ به نفع زندگی؛ عجالتا می رویم شمال!
در سفر چهارم تورات به نام «مجازات برج بابل» آمده است که:
پس از پایان توفان نوح هر یک از پسران نوح زن و فرزندان را می گیرد و می کوچد به گوشه ای از این زمین پهناور. از آنجا که آنان تنها بازماندگان بنی آدم بر روی زمین بودند همگی به یک زبان و لهجه سخن می گفتند. دیر زمانی از توفان نوح نمی گذرد- حدود ۱۵نسل پس از توفان- که مردمانی بر آن می شوند شهری بسازند و برجی در آن که نوکش به سقف آسمان برسد و از آنجا بتوان راهی بهشت شد. آنها به روش خودشان و نه آنچه خداوند میگفت میخواستند بهشتی بسازند و خدایگان خودشان را بپرستند. پس آنگاه بشر دست به کار ساختن نماد غرور و عصیان شد: برجی و شهری !
خدا را این خوش نیامد. گفت: اینک همه ی این مردم یکپارچه اند و به یک زبان صحبت می کنند و این است کاری که می خواهند بدان دست یازند، غافل از اینکه خود آن کار را یکسره رها خواهند کرد؛ پس زبانشان را مغشوش می گردانیم که کسی حرف دیگری را نفهمد. در یک آن چنین شد و خلایق عاجز از فهم یکدیگر از فرط استیصال و حیرت بر سر هم فریاد می زدند و ناگزیر کار ساختن شهر را نیمه کاره رها کردند و آنگاه خداوند بر روی زمین پراکنده شان کرد.
از آن پس کلمه ی «بابل» مترادف شد با مکانی که در آن جماعتی بر سر هم فریاد می زنند بی آنکه دیگری را بشنوند یا بفهمند.
یه چیز دیگه هم بگم که این برج بابل، با اونچه ما از باغهای معلق بابل-واقع در بین النهرین- به عنوان یکی از عجایب هفتگانه ی دنیا یاد میکنیم فرق داره.
***
توی دیکشنری که نگاه کنیم بابل رو اینطوری معنا کرده:
A) a confused noise, especially the noise of loud unintelligible voices all talking at once
B) noisy place: a scene or place of noisy confusion
***
فیلم بابل رو امیدوارم همه دیده باشن. من چند تا پنجره باز می کنم به قصه ی فیلم. زنده باد اونی که یه پنجره ی دیگه بهشون اضافه کنه!
***
تمدن: چه در مراکش فقیر و دورافتاده چه در ژاپن متمدن چه در امریکای اند همه چیز، قصه همان است، نه همدلی نه همزبانی... این غصه همیشه با آدمهای فیلم هست هر کجای منحنی تمدن بشری که باشند.
شاید بیشتر ماها فیلم "یک ذهن زیبا" رو دیده باشیم. از دوسال پیش که اولین بار این فیلم رو دیدم همه ش به کاراکترهای دنیای شخصی جان نش فکر میکنم.
یک مرد جوان و پر شر و شور
یک دخترک شاد و شنگول و ناز
یک مامور مخفی
چرا این ها؟ دنیای موازی نش چرا فقط این سه تا رو داشته و دلیل ظهورشون در ذهن نش چی بوده؟
***
اولش بگم اینایی که من میخوام بگم برداشت ذهنی منه یادم نمیاد توی نقدی یا مقاله ای اینا رو خونده باشم. اگه قبلا جایی شنیدین بهم بگین چون اصلا ادعای کشف انحصاری این نظرات توسط کارمن رو ندارم.
من این فیلم رو بارها دیدم. اولا دیگه درک می کنم اسکیزوفرنی چه حال و هوایی میتونه داشته باشه. آدمای شیزوفرنیک توهم های متفاوت دارن. همه ی مردهایی که به جرم خیانت نکرده ی همسراشون سایه ی ندیده ی روی دیوار، کمدی که عباس آقا توش نبود!! و نظر بازی اتفاق نیفتاده ی همسراشون اونا رو تا حد مرگ می زنن یا از حد مرگ میگذرونن و ...
و بالعکس؛ زنهایی که به همون دلایل مشابه مردهاشونو ذله میکنن و از خونه فراری
البته قبول دارم که پارانویا (بدبینی و حس توطئه ی مفرط) هم باعث موارد فوق میشه ولی خب بعضی از پارانوییکها هستن که واقعا مواردی رو می بینن در اطرافشون که وجود نداره و بابت اون اگر در موضع قدرت باشن طرف رو نابود میکنن و اگر در مواضع دیگر باشن خودآزاری خودکشی یا هر اقدامی که وحشت از اون اتفاقات وادارشون میکنه.
اسکیزوفرنی در دید من ناوارد آکادمی ندیده، این پیامدها رو داشته خیلی چیزای دیگه هم هست که دیگه مثال نمی زنم ولی شاید همه مون اونو به نوعی در اطرافمون یا حتی خودمون تجربه کرده باشیم. قصه ی نش باعث شده دنیای این آدما و حس و حال گندی که دارن رو درک کنم.
***
ولی چرا جان نش نابغه این کاراکترها رو می دید؟ خیلی بهش فکر کردم. البته هنوز کتاب یک ذهن زیبا رو نخوندم ولی عجالتا حس من بعد مدتها به جان نش فکر کردن اینه:
- هم اتاقی ش، همان جوان پر شر و شور، همان جوانی که عادی بود و نه نابغه و زندگی کردن رو خیلی ساده تر تجربه میکرد، کاری که نش هرگز نتونست انجام بده: جوونی کردن! چون رشد سرطان خوش خیم نبوغ او رو در چنگ خودش داشت.
- جان نش تنها بود خانواده ای نداشت رفتارش عجیب بود با کسی رابطه ای نداشت. خانواده؟ بچگی کردن؟ مهربانی و شیرینی کودکی چیزایی بود که هرگز تجربه نکرده بود. از طرفی نبوغش بهش اجازه نمیداد به این کمبود فکر کنه. اونقدر اونو با سرعت با خودش می برد که خلا موجود به شکل دخترکی ناز و بازیگوش توی دنیای شخصی ش پدیدار شد. اگه اشتباه نکنم بعد از این که پدر شده بود تازه خلا کودکی کردن در وجودش به شکل دخترک ظاهر شد؛ کودکی و خاطراتش، فروغ یه شعری در این باره داره که الان یه خط ش رو هم یادم نمیاد.
- و اما سرطان خوش خیم نبوغ؛ نبوغی کشف نشده چیزی که نش خود از آن خبر داشت و دیگران چیزکی می دانستند اما نه به اندازه ای که او میخواست و می توانست. اون مامور مخفی همون نیاز به کشف نش بود. کشف همه ی آن تواناییهایی که از او بر می آمد بی آنکه کسی بداند یا بخواهد یا آن همه را بستاید.
آن ذهن اسیر و پریشان، با همه ی خلا عاطفه و شور و ستایش آنقدر زیبا بود که جان نش شد.
***
چند میلیون انسان اسیر و پریشان و پر از کاستی به کمک زیبایی ذهن یا عشقی که نزدیکان و عزیزان نثارش می کنند (مثل همسر جان نش) راهی، سوراخی یا روزنی می یابند که بشکفند؟ حس تون چه آماری بهتون میده؟
***
و اما اوج قصه ی نش برای من، سکانس آخر فیلمه، جایی که نش بعد از دریافت نوبل رو به همسرش میگه (نقل به مضمون):
تو دلیل همه ی این دلیل هایی...
(کاش یکی اصل جمله رو برام بگه من اینو اصلاح کنم چون خودم دسترسی به فیلم ندارم)
***
نکته ی همه ی نکته ها: ای عشق همه بهانه از توست
و...
آی عشق
آی عشق
چهر ه ی آبیت پیدا نیست
کبوتر نبود.
اوج که گرفت بیشتر حس کرد نامربوط بودنش به جایی که از آن برخاسته بود و هرآنچه زیر بالهایش گسترده بود. دورتر ها، خیلی دورتر قله ی محبوب و دیگر قله های اطراف را دید. آهی نکشید حتی وقتی از ذهنش گذشت که تا کنون چند عقاب دیگر در تک صخره های آن دمی نشسته اند یا حتی لانه ای ساخته اند.
تنها بود؟ نبود. می دانست هستند و می دید عقابهایی که مانند او مدتهاست از صخره ها کوچیده اند یا به هر طریقی دور افتاده اند. چرخی زد و زیر بالها را نگریست. روزمرگی فضا را تنگ کرده بود. به تمام صخره هایی که می شناخت و یا می شد شناخت و سالها بر هیچکدامشان ننشسته بود یا بر فرازشان نپریده بود اندیشید. دلش گرفت.
کاش؟ شاید هم کاش هرگز همان یک بار هم بر سطح زمین ننشسته بود همانی که دل باخت به وقار کبوتر و عمق سپیدی بالهایش. دلش لرزید و در پی کبوتر شد و با او نشست.
دیگر نمی شد با او بالا پرید. دلش که تنگ می شد، کبوتر که خانه نبود نیم چرخی و گاهی چند دوری در اوج می زد. کبوتر اوج را میشناخت؟ می شناسد؟ اوج کبوترک کجا و بال گستردن او و پرواز بی شکستن بال آنهم در اوج...
نه کبوترک گناهش نبود که اوج او را در نمی یافت. همه ی جان او در گرو اوجش و کبوترک بند کوهپایه ای و جوجه ای. نمی شد! می باید از جان گذشت. کبوترک خیلی سپید بود، خیلی.
با شنیدن صدای چرخش کلید در قفل، به آنی برگشت به پوستی که از اولین روز بی اوج و کوهپیایه ای اش به تن کرده بود. به زحمت دکمه ها را بست. دقت هم نمی کردی، از لابلای آن پوستین، پرهای عقابی را می دیدی که نافرمان از تقدیری که عقابک برگزیده بود، بیرون زده بودند.
سلام کرد. کبوتر سپیدش زیر لب نمیه جوابی گفت و بعد بلند ترک گفت: خانم! یه چایی بریز برای من!
مرجان ازم خواسته از آرزوهام بگم. من چه آرزویی دارم؟ کدوم آرزوم رو بگم؟
قبل از اعترافات حقیقی ای که خواهم داشت لابد به رسمی وبلاگی باید ۵ نفر رو دعوت کنم که آرزویی از آرزوهاشونو رو کنن: کاملا عمدی از سر نامردی و البته تصادفی دوستان زیر دعوت میشن برای این سینما پارادیزو:
مرغ مقلد، دی کد، تله کابین، گرگ خاکستری، سیاوش!
***
آرزوی نهادینه، عین عطش به آب: برم سفر، بدون پایان بدون مقصد نهایی بدون محدودیت زمانی و اگر شد بدون همراه
آرزوی محال: پسرم خودش درس بخونه، همسرم یادش بره بهانه گیری چه جور مشغله ی مردانه ایه
آرزوی شغلی: کارم رو دوست دارم ولی ترجمه و یا نوشتن یه چیز دیگه ست
آرزوی تفریحی: همه ی کتابا و فیلما تئاترها و موسیقی های خوب دنیا رو بخونم ببینم و بشنوم
آرزوی ملی: مردم بفهمن دارن به کی رای میدن، کی هم بدونه برای چی بهش رای دادن
آرزوی وبلاگی: خدایا این خوشی رو از ما نگیر
بقیه ی آرزوها: خدایا برسااااان!!!!!