بیرون برف می بارید. تکیه به درگاهی بالکن رقص برف دانه ها تا دامان سربی حیاط را تماشا می کردم. در ریلی بالکن از آنطرف باز بود و اتاق خنکای مطبوع هوای برفی را می مکید. دیر زمانی بود که مهمانها رفته بودند. نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت. نادر میزبانمان سالن را نیمه تاریک کرد- و درود بر نور فروتن و گمنام لامپهای هالوژن- در جای خود آرام گرفت و گفت: قرار گذاشته بودیم هر کدوممون قصه ی اولین عشقش رو تعریف کنه... حالا کی میگه؟
مسعود ليوان و سیگار و زیرسیگاری به دست، از کنار شومینه برخاست و آمد خودش را کنج کاناپه ی نزدیک من رها کرد. از جایی که ایستاده بودم نیمرخ چپش را می دیدم. پس از کمی سکوت و فکر جواب داد «راستی هم که حکایت اولین تجربه ی اینچنینی من ساده و عادی نیست نه موقعش و نه جاش و نه...» آرام چنگی به موهای خرمایی اش زد و موهای شقیقه را که دیگر به سفیدی میزد -مثل برفی که هنوز کامل ننشسته- لوله کرد... از چهل سالگی فقط همین یک نشان را داشت...
کبوتر نبود.
اوج که گرفت بیشتر حس کرد نامربوط بودنش به جایی که از آن برخاسته بود و هرآنچه زیر بالهایش گسترده بود. دورتر ها، خیلی دورتر قله ی محبوب و دیگر قله های اطراف را دید. آهی نکشید حتی وقتی از ذهنش گذشت که تا کنون چند عقاب دیگر در تک صخره های آن دمی نشسته اند یا حتی لانه ای ساخته اند.
تنها بود؟ نبود. می دانست هستند و می دید عقابهایی که مانند او مدتهاست از صخره ها کوچیده اند یا به هر طریقی دور افتاده اند. چرخی زد و زیر بالها را نگریست. روزمرگی فضا را تنگ کرده بود. به تمام صخره هایی که می شناخت و یا می شد شناخت و سالها بر هیچکدامشان ننشسته بود یا بر فرازشان نپریده بود اندیشید. دلش گرفت.
کاش؟ شاید هم کاش هرگز همان یک بار هم بر سطح زمین ننشسته بود همانی که دل باخت به وقار کبوتر و عمق سپیدی بالهایش. دلش لرزید و در پی کبوتر شد و با او نشست.
دیگر نمی شد با او بالا پرید. دلش که تنگ می شد، کبوتر که خانه نبود نیم چرخی و گاهی چند دوری در اوج می زد. کبوتر اوج را میشناخت؟ می شناسد؟ اوج کبوترک کجا و بال گستردن او و پرواز بی شکستن بال آنهم در اوج...
نه کبوترک گناهش نبود که اوج او را در نمی یافت. همه ی جان او در گرو اوجش و کبوترک بند کوهپایه ای و جوجه ای. نمی شد! می باید از جان گذشت. کبوترک خیلی سپید بود، خیلی.
با شنیدن صدای چرخش کلید در قفل، به آنی برگشت به پوستی که از اولین روز بی اوج و کوهپیایه ای اش به تن کرده بود. به زحمت دکمه ها را بست. دقت هم نمی کردی، از لابلای آن پوستین، پرهای عقابی را می دیدی که نافرمان از تقدیری که عقابک برگزیده بود، بیرون زده بودند.
سلام کرد. کبوتر سپیدش زیر لب نمیه جوابی گفت و بعد بلند ترک گفت: خانم! یه چایی بریز برای من!
کولی ته سیگارش را توی زیر سیگاری فرو کرد طوری که کمی خاکستر و یک ته سیگار بیرون افتاد و گفت: یکاترینا! تو یکروز در تاریخ دو کشور ثبت خواهی شد!!! یکاترینا، بی اختیار یاد قصه ژوزفین افتاد که فالگیری به او، دختری فقیر و زیبا در یکی از مستعمره های دور فرانسه، گفت تو مقامی بالاتر از یک ملکه خواهی داشت!!!
ژوزفین بعد ها، خیلی بعدها، همسر ناپلئون بناپارت و امپراتریس فرانسه شد!
***
ژوزفین برای سالها آن را فراموش کرده بود ولی یکاترینا هرگز آن را فراموش نکرد. ملکه؟ همسر رییس جمهور روسیه؟ معشوقه ی رهبر حزب کمونیسیت؟؟ و در هریک از رابطه هایش منتظر آن معجزه بود. چه آن وقت که با معلم ویولونش در کلاس درس دور از چشم همسر معلم عشق بازی میکرد چه وقتی با افسر کا.گ.ب دوران گرم و شیرین عشق را میگذراند چه وقتی همسر فرمانده ی آن افسر شد و چه روزی که بخاطر سفیر اسپانیا همسر را ترک کرد.
یکاترینا همیشه می پرسید کی و در چه حال؟ و در انتظار اقبال خود از بستری به بستری و از کشوری به کشوری سفر می کرد.
آن شب هم هیچ ندانست چه شده. اما وقتی فردا صبح فنجان دوم قهوه در دست، نگاهی به تیتر روزنامه انداخت خندید و باز خندید و باز هم. دیگر داشت گریه می کرد. پیشخدمت هتل که برای نظافت اتاق در زد صدای مویه ی یکاترینا را شنید. مدیریت هتل او را به موقع به بیمارستان رساند.
با احساس خنکی ای روی دستش چشمانش را گشود. زنی با لباس و کلاه سفید به او لبخند زد و به انگلیسی گفت welcome back یکاترینای زیبا! کسی منتظر توست. می خواهی ببینی اش؟ و در جواب نگاه متعجب و کنجکاو یکاترینا لبخند گرمی زد و اتاق را ترک کرد.
در اتاق که دوباره باز شد اول یک دسته گل بهاری سرک کشید، آستین لباس نظامی ای به دنبال آن. سایه ی محو و بلند مردی که می لرزید و لرزشش حتی از آن دور از چشمان مرطوب ولی بی رمق یکاترینا مخفی نماند. آلکسی لبخندی زد و در آغوشش غرق شد. گویی سنگی در آب!
***
دیمیتری آلکسی را از خودکشی یکاترینا باخبر کرده بود بس که یکاترینا در بیهوشی صدایش زده بود. همه ی آن سالها همه ی آن سالها همیشه دیمیتری که مدیر برنامه های یکاترینا بود مخفی و آشکار احوال او را به گوش آلکسی می رساند. همه ی آن سالها آلکسی- همان افسر کا.گ.ب، بی تاب و بی قرار او بود و یکاترینا، آواره ی سرنوشتی که زن کولی گفته بود. نقشی در تاریخ دو کشور!!!
آن شب وقتی دکتر منوچهر متکی وزیر خارجه ی ایران به بهانه ی رنگ و مدل لباس یکاترینا میهمانی شام اجلاس شرم الشیخ را نیامده ترک کرد، همانی که همه بالاخره منتظر بودند بعد ۲۸ سال، بین او و دکتر رایس وزیر خارجه امریکا ماچ و بوسه که نه، حداقل سلامی و کلامی رخ دهد، پیشگویی زن کولی به واقعیت پیوست و یکاترینا نقش سرنوشت را بازی کرده بود حالا دیگر نوبت آلکسی بود، نوبت عاشقی!
اولین سنگ که به سرش خورد انگار توفانی در مغزش پیچید. صدای توفان که قطع شد از میان آن هم هیاهوی اطراف تک صداها واضح و روشن به گوشش خورد.
نگاهی به هم-گود خود کرد آن هم زیر چشمی چون تا گردن زیر خاک بود. هم-گود در دل میگفت «من هنوز دوستت دارم مردن زیر این سنگ ضربه ها مزخرفه ولی ربطی به عشق من به تو نداره دوستت دارم». بدون اینکه چهره اش را ببیند صدای همسر را میشنید که در دل میگه: «بی شرف! داغونم کردی! مگه من دوستت نداشتم؟ مگه...» و زد زیر گریه. گریه ی همسر را هرگز در آن ۱۵ سال ندیده بود. صدای دلگویه ی چند مرد توی همان جماعتی که سنگ می پراندند به گوشش خورد:«جنده ها به ما که میرسن دماغشونو بالا میگیرن انگار پیغمبر زاده ن! بعد میرن زیر یه نره خر دیگه حال میکنن...»
با خود فکر کرد حتی به قیمت رهایی از سنگسار نیم نگاهی به آن مرد نماها نخواهد کرد.
زنها اما! صدای دلگویه شان گریه اش را در آورد: «پتیاره! هزار تا خون جگر میخوریم از دست این نامردها! می مانیم بچه ها را بزرگ میکنیم و با هر ناله و نفرینی شده هیکل نحس مردهامان را تحمل میکنیم تو آکله ی ارقه میری با مرد زن دار میخوابی؟ شرمت از بچه ت نیومد؟ آشیانه ی یه زن دیگه رو خراب میکنی؟»
در دل گفت نه نفرینش کردم نه هرگز بهش بد گفتم؛
اگه یه بار میفهمید من یک زن هستم روحم جسمم نیاز به توجه و محبت و احترام او داره بی هیچ خرج گرانی؛
اگه میفهمید این بی محلی های اینهمه سال این زخم زبانها این بدگمانی ها خیلی مرا ویرانتر از آن کرده اند که با چند باری ملاقات با مردی که به زن بودن من احترام میگذاشت هیچ زخمی جوش نخورد، هیچ نیازی جواب نگرفت، فقط کمی تسکین بود به درد و وحشت محو شدنم میان وظیفه و تعهد؛
اگر میدانست چقدر برایم عزیز و محترم بود و فقط ویرانتر از آن بودم که بخواهم بیشتر از آن بسوزم و...
سنگ آخر مهلتش نداد.
دلم سوخت. کاش هم گودش هم دلگویه اش را شنیده باشد.
۲۵ اسفند ۸۵، پی نوشت: یه عکس یه عکس منو به این واگویه انداخته. توی اینترنت عکس زنی که داشتن میذاشتنش توی چاله ی سنگسار با چادر و مقنعه سفید. چه حال زاری داشت اون زن! خودش قصه شو برام گفت وقتی کلید ضربدر رو زدم و صفحه بسته شد.
یه قصه ی واقعی براتون نوشته بودم. از زندگی ۲ نفر- دارا و سارا. در عین ناباوری موقع پابلیش پرید! رفت و به فضای سایبر پیوست. لابد هنوز دلش میخواد مخفی بمونه. گرچه مثل همه ی قصه هاست. تکراری ولی نامکرر.
نمی نویسمش دوباره.
قصه ی فرزاد رو بخونین عوضش. اینم واقعی یه.