تبليغاتX
Carmen
قصه ی من، قصه ی تو

آخر قربان گل روی شما بروم، همینجوری مگر هر کسی می تواند ما را در رده ی ۸۱ جدول آی کیوی جهانی قرار بدهد؟ هوش داریم تا هوش.  اینجا که به ما میدان نمی دهند خودی نشان دهیم.  می رویم مدرسه همان درسهایی که در راهنمایی خواندیم با پیازداغ بیشتر در دبیرستان و بعد هم دانشگاه می خوانیم.  صحبت اضافه هم که ختم می شود به بوی قرمه سبزی و تا بجنبی کله پاچه ات را بارگذاشته اند آن جا که عرب نی انداخت!  مرتیکه/زنیکه ی جاسوس!

همه ی کارهامان همینطوری زیر جلکی انجام می شود.  اصلا مستعدیم خلاف جریان برویم گرچه یک وقتهایی همسوی جریانی هم که بشویم -خصوصا وقتهایی که خود جریان خلاف جریانات معموله است- هم خیلی با استعداد می زنیم.  مثل آقای رایپلی مستعد!

حالا تا چاوز بخواهد به ما بنزین بفروشد، عجالتا تاکسی ها جیره ی روزانه سوختشان را بطری می زنند می فروشند به خلق الله به همان قیمتی که وقتی سوخت بدن ته می کشد خودمان را به یک قوطی Hype مهمان می کنیم.  به جای استهلاک موتور و لاستیک و صفحه کلاچ به نیازمندان مددی می رسانند و ثوابی هم می برند.

آخه مگه بنزین باید از آب معدنی ارزانتر باشد؟  این طور نباشد! تازه بالاخره پمپ بنزینی ها هم باید نان بخورند.  یعنی ۱۲ نیمه شب به بعد که خدا ارواح را هم آزاد می کند نمی شود بنزین آزاد فروخت؟  این بابا یه چی میگی ها!

خلاصه در این رتبه ی ۸۱ آی کیوی جهان هم مثل همه جاهای دیگر حق ما را خورده اند.  همه ش هم زیر سر انگلیساست!  پنداری ما هنوز دختر ۱۴ ساله ایم که به ما نظر دارد!

این دیگر زنکی ست ۶۵ ساله که به زور پودر و کرم ۵۸ ساله می نماید و کام همه ی عالم را داده الا دل رنجور خودش!  می گویید نه؟  نگاهی به فرزندان رنگ و وارنگش یادگار کامروایی های آنها که رتبه ی بالاتری در جدول آی کیو دارند بیندازید، همه رنجور و محروم!  شاید همان وراثت معیوب در کامجویی بی متعه و عقد دائمی که از از مابهتران به ما رسیده -همانی که ما را هشتاد و یکم جهان کرده- با یک چیزهایی که شاید از زمان پارتها و مادها در ما مانده منجر به نبوغی شگرف شده که یک جامعه شناس مودب و بی طرف می تواند آن را هوش منفی بنامد!

+  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 1:22 PM   کارمن  | 

این همسر گرامی خیلی دیگه...  پریشب سر شام نمیدونم چی شد که یادش افتاد آقای جوادی آملی میگه:«خوشا آنان که دائم در نمازند».

بهش گفتم عزیز اینو که قرآن میگه.  گفت نه آقای جوادی آملی گفته. بعدش رو به امیر کرد و گفت آقای جوادی آملی میگه بعضی ها نماز می خوانند و بعضی ها دائم در نمازند، یعنی چی دائم در نماز؟

امیر گفت خب یعنی یارو توی نماز سجده که کرده اینقدر توی سجده مونده تا خوابش برده!

من با صدای بلند خندیدم.  همسر گرامی گفت خانم بلند خندیدن مخصوص شیطانه! ولی من بلندتر خندیدم.  یکی نیست به این همسر گرامی بگه آخه عزیز! بچه ی ما، بچه های این نسل، مست و غرق کلمات نیستند، نمیشه با شعر واره های عقیدتی (حالا هر چی باشن) پرشون کرد جاذبه ی کلمه ها بهشون اونقدر اثر نداره اینا تصورشون خیلی حقیقی تر از تصورات ماست خدای اینا خیلی دست یافتنی تر از خدای ماست اینا جرات تحلیل کردن رو دارن و بهتر از اون جرات ابراز تحلیلهاشونو! پس اینجوری شریعتی گونه و جوادی آملی گونه آموزشش نده.  ساده بگو! چون بخوای بپیچونیش با همون غمزه ای که بکار می بری گره میزندت و چون ساده بلد نیستی حرف بزنی توی بحث با امیرک هشت ساله مون مغلوب میشی.

خوشا آنان که دائم در نمازند.  آقای جوادی آملی! از نظر من این یعنی خوشا به حال اونایی که به سادگی بدون خوف بدون احساس حقارت میدونن خدا هست نگاشون میکنه و آگاهه به درون و بیرونشون.

حقیقتی به نام خدا چقدر ملموس و ساده س و چقدر گسترده.  من که کارمن باشم با دیدن یه حشره  کوچولو روی یه برگ، و نه اصلا با دیدن یه جوونه که توی بهار به خودش می باله تا برگ بشه بیشتر به یاد آفریدگار می افتم و با دیدن اون حشره کوچولو که زندگی ش نسبت به ما چه سیکل کوچولویی داره بیشتر یاد پروردگار میفتم و غرق در خردی میشم که خالق همه ی آسمان و زمینه.

دم عید با یکی از دوستای خوبم داشتیم یکی از کوچه های خیابون پاسداران رو میرفتیم من با دیدن یه درختچه ی به ژاپنی که غرق شکوفه بود زدم روی ترمز. خوب شد پشت سرمون ماشینی چیزی نبود.  غرق تماشای اونهمه زیبایی به دوستم گفتم اینو!  گفت آره دیگه شکوفه ها دراومدن.  گفتم می بینی این هر سال برگاش می ریزه و دوباره بهار که میشه جوونه میزنه و شکوفه میده به این زیبایی اما دریغ از ما که به عمرمون حتی یه شاخه به خودمون اضافه کنیم.  دوستم زد زیر خنده، منم باهاش.  حقیقتش تلخ تر از اون بود که بشه براش گریست. ولی همون دریغی که بردم بابت این نو شکفتن، من رو به خودم آورد و با یک سری اتفاقات دیگه سر جمع یه کارمن دیگه ازم ساخت که توی پست سالی که نو کردم ازش یاد کردم.

از بحث دور افتادم.  آموزگار اگه میخواد آموزگار بمونه باید هربار که بهاری توفانی بارشی و پدیده ای پیش میاد خودشو نو کنه وگرنه از حقیقتی به نام آفرینش عقب مونده و مثل سررسید سال گذشته بودنش که هست ولی دیگه مصرف نداره.

+  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 1:49 PM   کارمن  | 

بیزار بودم از او. شهر را بهم ریخته بود.

همه ی پسرهای شهر دنبالش بودن به هیچکی محل سگ نمیذاشت. امنیه و نظمیه دنبالش بودن از دستشون فرار کرد و یکهو اومد و گیر داد به سربازی که نشسته بود و نامه ی یارش رو میخوند و محل سگ هم به او نمیگذاشت. آنقدر دور سر پسرک چرخید و ادا اومد که دون خوزه (همون سربازه) سرشو بلند کرد و دید و اونقدر براش دلبری کرد که عقل از سرش پروند و دون خوزه با اینکه میدونست باید دستگیرش کنه گذاشت اون بره و برای این کارش فرستادنش زندان.

چند ماهی گذشت تا دون خوزه آزاد شد و به وصال اون دخترک کولی رسید.  شیپور آماده باش پاسگاه رو هم که شنید نرفت و لباساش رو انداخت توی آتیش.  از نظام اخراجش کردن.

دون خوزه ی عاشق اما باکیش نبود تا اونو داشت. عاشقش شده بود زار زار. اما یه روز رسید که دخترک از عاشق پیشگی دون خوزه خسته شد و به یه ماتادور دل بست که برای خودش کیا و بیایی داشت. آخر از دون خوزه ی زیبا و مغرور تنها یک عاشق آواره ی دربدر مانده بود و بس.

دون خوزه له شد. هر چه کرد دخترک روی خوش به او نشان نداد از او سیر شده بود و مثل پروانه دور ماتادور خوش تیپ و قد و بالاش میگشت.

تا شد روز جشن. روزی که ماتادور نمایش ویژه داشت و همه زنها و دخترا براش کل میکشیدن و دخترک کولی هم با کلی ناز و ادا همراش بود که ناغافل دون خوزه اونو می قاپه و میبره تو یه کوچه خلوت و ژنده و پریشون هر چی بهش التماس میکنه دخترک اونو از خودش می رونه. دون خوزه چاقوشو درمیاره و تهدیدش میکنه دخترک باز هم اونو پس میزنه و ناگاه چاقو به بدن دخترک فرو میره و اونو میکشه.

واقعا ازش بیزار بودم. دون خوزه رو به خاک سیاه نشونده بود و تشنه گذاشته بودش سر چاه هرگز.

***

یکی دو سالی بعد دیدم دخترک رو بهتر درک میکنم برام شده بود کسی که از چیزی که میخواست دست نمیکشید و بهای خواسته های دل آواره و کولی شو خودش پرداخت کرد.

کارمن؛ همون دختر کولی ای که بهای خواسته هاشو خودش پرداخت کرد و نامش رو به من داد. 


دوستی ازم پرسید این چه اسمیه؟ کارمن؟ car-men؟ مردان ماشین؟ گفتم پس قصه شو یه روزی برات میگم. حالا اینو اینجا گذاشتم بهتون پز بدم که از یه بچه مثبت درستکار متعصب رسیدم به دربدری و آوارگی یه کولی که بهای خواسته ش رو با تموم طبیعت کولی ش خودش پرداخت میکنه.


پی نوشت- ۲۸ بهمن ۸۵

اگـه تونستین اوپــرای کــارمن اثــر ژرژ بیــزه و یا پاتیناژ Carmen On Ice رو که حدودا یه ساعت و نیم فیلمه رو پیدا کنین و ببینین فیلم محصول اوایل دهه ی ۹۰ میلادی ست ولی به دیدنش می ارزه قول میدم.  ضمنا خودم این فیلمه رو دادم به یکی ببینه بهم برنگردوند اگه گیر آوردین یه کپی هم به من برسونین.

الهی آی لاو یو تون باشه!!!

+  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 1:6 AM   کارمن  | 

میگم چه خوب که آدما بر خلاف خواست ما خاکستری ن.

شخصا عاشق اون روی سگ آدمام و تا ازشون نبینم باورشون نمیکنم تازه اون وقته که احترامم بهشون بیشتر میشه. از آدم یکدست مثبت هراسونم آدمایی که همه رو از خودشون راضی نگه میدارن لجن دورویی هاشونو به مساوات با اطرافیان تقسیم میکنن.  آدمایی که ظاهرا یکدست منفی ان اما... بالاخره یکی دو رگه مثبت توشون پیدا میشه اینا کمتر خطر دارن.

یه وقت میبینی طرف رو درکش میکنی عین آل پاچینو  ولی خود طرف از ازل بیک ایمانوردی بوده. بعد میفتی به ناله که عشق دروغه چی فکر می کردیم چی نصیبمون شد و... حالا هی قالب بگیریم دستمون هر کی روح و روان و قیافه ش ازش زد بیرون فغان کنیم که واااااااای عجب دور و زمونه ای شده آدم حسابی قحط اومده به کی میشه اعتماد کرد و...

اون قالبتو بذار لای چرخ آسیاب و دیگران رو بپذیر بدون اینکه لازم باشه تاییدشون کنی. دیگران هر کی باشن وقتی می بینن هی با خط کشت اندازه شونو نمیگیری پیشت احساس امنیت میکنن و می پذیرنت و حس خوش امنیتشونو باهات قسمت میکنن حتی با احترامی که بهت میذارن بدون اینکه درکت کرده باشن.

زندگی کن و بذار زندگی کنن.

نکته: توی روح اونی که قالب فری سایز استفاده کنه.

+  جمعه 13 بهمن1385ساعت 2:21 AM   کارمن  | 

از فرط هیجان ایستاده بودم. پد پلی استیشن دستم بود و با حرارت داشتم یک مرحله حساس از بازی رو انجام میدادم. پسرک ۸ ساله ام امیر با ذوق و هیاهو تشویقم می کرد و همزمان از اسپیکرهایی که به رسیور وصل کرده ایم تیتراژ اخبار صدای امریکا آغاز شد: "مرگ اکبر محمدی در زندان" خشکم زد، بعد چند لحظه هم صدای شکسته ی مادر اکبر: "پسرم شجاع بود... اکبر من خیلی ..." زانوهایم سست شد و شکست دستهایم می لرزید پسرکم میگفت مامان چی شده؟ کم کم اشکم سرازیر شد ولی هنوز همانجور یخ زده با زانوهایی که نه خم میشد که بنشینم نه صاف که بایستم به صفحه ی تلویزیون و بازی ای که میکردم زل زده بودم. همسر گرامی در حمام بود و نمیشد دردم را با او قسمت کنم فقط از امیر خواستم کانال تلویزیون را عوض کند تا اخبار VOA رو ببینیم. راه می رفتم و گریه میکردم. دوباره توی مشروح اخبار چند دقیقه ای صدای مادر اکبر را شنیدم. زانو ها همچنان در همان وضع زار...

***

دیشب ساعت ۱۰ همراه با یکی از دوستان رفتیم پیاده روی. پارک ملت خیلی سوت و کور بود. یکی از کوچه ها را گرفتیم و آمدیم به خیابان جردن. از هر دری سخنی تا رسیدیم به یکی از همین دسته های عزاداری. همراهم میخواست تماشا کنه به من گفت خوب میخونه بایستیم؟ ایستادم. چن دقیقه بعد دسته وارد کوچه شد خیلی دلش می خواست همراه بشه. همراهش شدم. خیلی تمرکز کردم ببینم این نوحه ها این زنجیر زدن ها در من اثر می کنه؟ نمیکرد. هرگز نکرده. نوحه ای که خونده میشد رسید به جایی که یا مظلوم زینب و خیمه ها و مظلوم حسین و... من که الان دوباره چند روزی ست به یاد اکبر محمدی ام باز صدای مادر اکبر در گوشم پیچیده، صدای مادر خانم دکتر زیبا کاظمی بهش اضافه میشه با خودم فکر میکنم اگه مادر اکبر و زهرا با پوینده و مختاری و فروهر و سعیدی سیرجانی و باطبی و... همه ی اونایی که اسماشونو شنیدیم یا نشنیدیم راه بیفتن و شرح حال بگن چه ها خواهم شنید... اشکم سرازیر شد. فقط چند قطره.

من عزادار حسین نیستم. او گریه کن زیاد داره. عزادار راستین و دروغین هم. امام سوم شیعیان به من و عزاداری من احتیاج نداره. که اینجا خودش کربلاست و هر روز سیاهتر از عاشورا. هنوز با اسیران همون می کنند که با تو کرده اند. اینجا تهران. آنجا نینوا. همه جا نبرد "حق با منه، چون من میگم".

من عزادار تو نیستم اما درست مثل تو  شرفم رو نمی فروشم.

+  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 11:6 PM   کارمن  | 

- آدم؟ کجا پنهان شده ای؟

- در شکاف درخت. آخر عریانم.

- از کجا دانستی که عریانی؟ مگر از میوه ی ممنوع خوردی؟

***

به محض اینکه آدم و حوا از میوه ممنوع (میوه معرفت) خوردند به مکافات از بهشت بیرون شدند. شادکامی و بی غمی و ملال برآورده شدن هر آرزویی از سر شان پرید و آدم شدند. هجران کشیدند گریه کردند درد را تجربه کردند و مرگ را.

***

حالا یه عده هستن که همین الان روی زمین دارن عین بهشت زندگی می کنن.  نه منظورم این نیست که بهشون خوش میگذره ولی خب یه جورایی هیچ چیزی نمی فهمن. دردشون نیست مگر وقتی تن خودشون به جایی بخوره غمشون نیست مگر وقتی که یکی اشک خودشونو دربیاره.  خلاصه گوساله میان به دنیا و یه وقتایی همون گوساله از دنیا میرن.

ولی خودمونیم اگر من هم جای آدم یا حوا بودم از میوه ی معرفت می خوردم. بهشت رو چه باک که خوش نداشتم مثل الاغ (دور از جون همه) هی بچرم و خر کیف باشم. فکر کنید اگه حوا آدمو خر نکرده بود از میوه بخوره (جالبه که اول داد آدم خورد بعد خودش و چنین بود که آدم از همان ازل خر حوا شد) خلاصه دیگه سوفوکل و شکسپیر و گوته و بتهوون و حافظ و خیام و سهروردی در کار نبود. وااااااااای مارلون براندو و آنتونی کویین رو بگو با همفری بوگارت نازنین و ووپی گلدبرگ بی نظیر و...

چه بهشت ملال آوری بود بدون درک همه کتابهای خوب، موسیقی خوب و آدمهای خوب. حالا امریکا و دوبی و مارماریس و تایلند رفتن پیشکش.

میگین بهشت بهترشو داشت؟ من یکی که دوست نداشتم گاوی باشم در بهشت در حال چریدن یک مزرعه ارکیده و لاله هلندی (که میشه گرونترین رستوران برای گاوا).

***

ای پروردگار من نیکو باد یاد و نام تو که حوا را دانا آفریدی تا آدم تمام عمر در بهشت شفتالو نخورد.

***

هشدار: مادری که زن بسیار مومنه ای بود چندی بعد از مردنش به خواب دخترش میاد و میگه دخترم سعی کن در دنیا زیاد هم کارهای خوب نکنی. دختر میگه چرا مادرم؟ مادر میگه چون من اینجا حوری شدم و وقت ندارم شورتم رو بالا بکشم.

آقایون محترم می تونن برای درک عمق ماجرا غلمان شدن رو در ذهن مجسم کنند.

+  جمعه 6 بهمن1385ساعت 6:5 PM   کارمن  | 

هر چی باشه پدرته! (مادرته، بزرگتره، معلمه...)

***

همه ی ما مفهوم توسری خوردن و دندان به جگر سابیدن (کار از گذاشتنش گذشته) رو توی خونه دیدیم حالا یا خودمون لمسش کردیم یا لمس اون توسط دیگری رو دیدیم.  جدا چون بزرگتریم حق به گردن اون مفلوکی که دیرتر از ما به دنیا اومده داریم؟ چون بیشتر پیرهن پاره کردیم یا بیشتر درس خوندیم یا بیشتر پول داریم؟

ببینین منظورم قائل شدن حق بابت این چیزایی که بیشتر داریمه اونم نسبت به زیردست. حق توهین؟ تحقیر؟ تخفیف؟ تحدید؟ چرا اینا حقیه که مادرزاد با یه بزرگتر همراهه؟ اینو فقط خودشون برای خودشون قائل شدن؟ بعید میدونم.

بزرگتر من حق داره توی سرنوشت من دخالت کنه و عقوبتش رو من تنها به دوش بکشم؟ جون؟ اونم مسئوله؟ مردم اونو هم مسئول میدونن؟ اونم دخالت میکنه که بعدها بخاطر رفتار طرز فکر و مدل زندگیم زیر سوال نره؟ از ترس زیر سوال نرفتنش علامت سوال رو تا دسته ش پنهان کنه در ماتحت من؟ آخه "هر چی باشه..."؟ آخه یه زمانی منم بزرگتری میشم برای خودم و اون علامت سوال رو از ماتحت مبارک درمیارم و با همه ی باکتریهای و قارچهای موروثی اجدادم و میکروبهای فرخنده پی آپدیت شده ی خودم به نسل بعدی فرو خواهم کرد؟ عجب بکن بکنی!

***

امیدوارم یه انقلاب از توی خونه ها شروع بشه. جایی که اولین دیکتاتور زندگی رو تجربه می کنیم و اولین سرسپردگی رو تمرین.


وقتی باورت بشه که پدر، برادر بزرگتر و یا مادر حق ولایت، حق مالکیت (توی خونه میگیم حق بزرگتری) روی شعور و شخصیت و زندگیت دارن و به هر حال باید احترامشونو نگه داشت... ناخودآگاه جلوی فرد سالاری (حالا شاه باشه یا ارتشبد باشه یا آخوند) کم میاری، ملاحظه می کنی، یا فوقش تک صدا میشی برای اعتراض به یه جوجه بسیجی که دیگه حالا رییس جمهوری شده واسه خودش، با حیثیت و شرف انسانهای مملکتش لاس میزنه خشک و تر!

این انقلاب عزیز دل برادر باید از خودمون شروع بشه.  بذار نسل بعدی که از تو به جا میمونه شرافت روحشو از تو به یادگار داشته باشه. سخته. خیلی امتیازا رو از دست میدی مث زور گفتن و در پاسخ اعتراض اردنگی زدن. ما واقعا توی خونه هامون بتون آرمه ی دیکتاتوری رو آب میدیم و هی سفت ترش میکنیم.

***

اطاعت؟ تحمل؟ سرسپردگی؟ بندگی؟

 به قیمتِ "هر چی باشه"؟

مادر؟ پدر؟ حق بزرگتری؟

چی؟ مادر ما رو به دنیا آورده؟ شیر داده بالا سرمون بیدار مونده؟ اینا حق فرمان میده بهش؟ حکم تیر رو خدا دست پدر داده چون ما از پشت او هستیم؟ (راستی پس اون جلوییه چیکاره س؟)

عزیز من اینا وظیفه ست وظیفه ای که بوجود اومدن ما اونو خود به خود به گردن اونا میذاره. من اگه نباشم مادر چه معنی ای برام داره؟

هر وقت پسرم از دست کارام- از نوع بالا- شاکی میشه بهم یادآوری میکنه:

یادت باشه خودت از خدا خواستی من پسرت بشم.

یا میگه:

مامان یادت باشه اگه من نبودم تو پسر نداشتی.

و من لال می میرم.

+  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:21 AM   کارمن  | 

 

شعر رو حفظ نبود.  کتاب هدیه های آسمانی (همون کتاب دینی خودمون) رو دستم گرفتم و براش دوبار خوندم.  دو خط اول و دو بند آخر رو یاد گرفت.  بهش گفتم  امیر جون دو بار هم خودت بخون حفظ میشی.  ممکنه فردا توی امتحانت خانوم ازت بپرسه.  حفظ نکرد. گفت خیلی چرته.  از این شعر ناصر کشاورز خوشم نمیاد.  خیلی بد گفته شعر رو... 

مثل همه ی مادرهای احمق زبون نفهم بهش اخم کردم و دوباره شروع کردم شعر رو براش خوندن.  یک لحظه که سرم رو از روی کتاب بلند کردم دیدم  دستاش به کف زمینه، شکمشو تکیه داده به لبه ی مبل و لنگاش الانه که بره توی چشمام.

دعواش کردم.  باهاش قهر کردم.  اون شب دیگه درس نخوند.  صبح فردا هنوز با من قهر بود.  بهش گفتم آدم درس رو چون خوشش بیاد نمیخونه حیفه که خانوم اینو از تو بپرسه و بلد نباشی.  گفت اصلا صبر کن... رفت کتاب فارسی اش رو آورد... من میگم این شعر ناصر کشاورز به درد نمیخوره... .  بعدش شعری از همین یارو رو نشون داد که انصافا خیلی قشنگ بود و گفت ببین به این میگن شعر.  نه اون یکی که هی میگی حفظش کن.  اون خیلی ضایع ست.  خودمو از تک و تا نینداختم.  ولی حسابی خنده م گرفته بود.  گفتم راست میگی خیلی ضایع ست.  میخوای حفظش نکن.

***

راستش تازه با حرف امیر یاد خودم افتادم. منم امکان نداشت چیزی رو که مزخرف میدونستم حفظ کنم. چقدر بد شده که بزرگ شدم اونقدر که وظایف و تکالیف پسرم از شعورش برام مهم تر شده.  پسرک ۸ ساله ی من مواظب شعور خودش هست و من که مادرش هستم یادم رفته بود.  چقدر خوبه که خودش یادش بود.

نتیجه آموزشی:  گور پدر نمره...

+  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:4 AM   کارمن  | 

تا حالا خریت کردین؟

عجب سوالی؟  خب میخواستم یه اختیار دارین ازتون بگیرم خب.

 

جدا وقتی توی یه جریانی خریت میکنین گند میزنین فریاد خلقی رو درمیارین چه میکنین؟  در میرین؟  توجیه میکنین؟  میگین اون یکی بود؟  اینا رو که میدونم.  ولی تا حال جرات داشتین اعتراف و عذرخواهی بکنین بی هراس اینکه خودتون کوچیک بشین؟  من خیلی روی این قضیه کار کردم چون درصد خریتم خیلی بالاس.  استعداد گند زدن رو که نگو.... خب پس فکر میکردین چی؟  اگه تا حالا سازمان سیا منو که اینقدر باهوش و کمالاتم استخدام نکرده فقط برا همینه که بوی گند اقدامات بی هیچ غرض و منظورم رو ایستگاه بین المللی فضایی ردیابی کرده و سیا محض حفظ آبرو فعلا دست روم نذاشته.

 

خیلی شده که در یه موقع نامناسب یه حرف کاملا افتضاح گفته باشم.  خصوصا وقتی با بهترین دوستم یا با همسر گرامی دچار سوءتفاهم با صدای بلند شده ایم.  خیلی سخت میشه اوضاع.  خیلی سخته طرفت ازت چیزی بشنوه که خودت هنوز درست بهش فکر هم نکرده بودی.  خب میگین حرف رو تو دهن مزمزه کنم؟  میدونم ولی این اندام اجرایی ما عین کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق حرکات بدون توپ هم انجام میدن.  چه برسیم که بحرانی هم در کار باشه.

 

زر زیادی نمیزنم.  اینطور وقتها میگم: 

  • حق داری از دست من عصبانی باشی.  من نباید اون حرفو میزدم (حتی توضیح نمیدم منظورم چی بوده چون ممکنه در اون شرایط نامتعادل سر بحث به درازا بکشه)
  • با اینکه هنوز ازت ناراحتم ولی حق نداشتم اون حرفو بزنم.  حالم از طرز حرف زدنم بهم خورد
  • رفتار احمقانه ای بود نیومدم بگم منو ببخش بهت حق میدم عصبانی باشی ولی میخوام بدونی خودمم از رفتارم خوشم نیومد (وقتی واقعا خوشم نیومده ها... دروغ نمیگم)

و همیشه یادم هست طرف توی اون حالت به هر حرکتی حساسه و یه دروغ احمقانه ممکنه فلاش تانک بکشه به کل شخصیت من.

 

میدونین آخه؟  هیچکس با یه حماقت احمق نمیشه... با یه اشتباه بی شعور نمیشه (با چن تا هم!) با یه قتل... (اه مث که زدم تو خاکی)  خلاصه وقتی اینو حس کنی و باورش کنی بخشندگیت قوی تر میشه و همین قدرت بخشندگی رو به طرفی که ازت دلخوره هم میتونی القا کنی.  ادامه دعوا یا فروخوردن خشم و کینه تراشی از هر کسی برمیاد اما خلع سلاح طرف دعوا و آرام کردن او و نوازش خراشی که به روح یا مال طرف وارد شده هنره، هنر پیروز شدن.

 

وقتی مسئولیت اشتباهمونو می پذیریم و میگیم که حرکت یا کلاممون خوشایند نبوده حتی برای خودمون، اونوقت برنده دعواییم.  وقتی با کسی مقابله نمیکنیم و تازه یادآور میشیم که حقوقش محترمه طرف خلع سلاح میشه.  این بهترین روش مدیریت یه دعواست.  هه رشته جدید از خودم در کردم.  ولی باور کنین جواب میده

+  جمعه 29 دی1385ساعت 2:43 AM   کارمن  | 

  1.  قناریمون- خاتون- تخم گذاشته.  این روزا خیلی مورد توجه خانواده ست و خلاصه کلی برای شوهرک ما دلبری میکنه.  امشب رفتم پای قفسش، شریک زندگی گفت موچ موچ کن براش هول نکنه آخه خودش که موچ موچ میکنه خاتون خانوم کلی براش چه چه میزنه.  خلاصه ما هم براش موچ موچی اومدیم و خاتونِ خونه یه چرخش ۹۰ درجه به خودش داد و تالاپ به کف قفس اظهار فضــــل کرد.  یعنی ریدم تو صداااات!
  2. آخر شب همسر گرامی دوباره یه نگاه عاشقانه به قفس خاتون انداخت و گفت واقعا که ما آدما باید از حیوونا یاد بگیریم.  ببین این خاتون همه ش دیگه میخوابه رو تخمش.  درجا گفتم عزیزم اومدیم و یاد گرفتیم اونوقت رو تخم کی بخوابیم؟  همسر گرامی اینقدر نجیب و ماخوذ به حیاست که اصلا نخندید.  گمونم اصلا نفهمید ما چه جواب جلفی بهش دادیم  فقط در مدح خاتون یه دو جمله دیگه گفت.  خداییش نمیدونم چه کفری به درگاه خدا کرده که من مفیستو شدم قسمتش.

مفیستو کیه؟ شیطان رجیم در هیبت یک زن که روح دکتر فاستوس را در ازای تموم دانش فیزیکی و متافیزیکی دنیا ازش خرید- در واقع قولنامه کرد- و سر موعد روحش رو از او ستاند!!!!

 

+  سه شنبه 26 دی1385ساعت 0:27 AM   کارمن  | 

بعضی وقتا دستت رو که دراز میکنی میرسی به ته دنیای طرف مقابلت.  بیشتر وقتا خنده م میگیره از محدودیت دنیای طرف و چوک مخ هم میشم ایضا. 

خب میدونین طرف هم عضوی از همین جامعه ست.  سهم اجتماعی ش با من مساویه.  اینجور آدم معدل جامعه رو میکشه پایین.  حالا هی خودتو جر بده از حقوق زن یا آزادی و رفاه باهاش صحبت کن.  به محض اینکه از حرفات دست بکشی ازت میپرسه شالت رو از کجا خریدی؟  یه دستور رژیم بهت میدم یه ماهه ۱۰ کیلو کم میکنی.  نمره رنگ موت رو بده یا پریروز ترشی ای که انداخته بودم بردم برای فلانی... شما توی قرمه سبزی شبلیله رو اگه کمتر از گشنیز...

هه!  پیش طرف خجالت میکشم.  من هنوز ترکیب سبزیهایی که باهاش قرمه سبزی درست میکنن هم نمیدونم.  فقط میخرم.

فکر نکنین اگه اینا رو نمیگه یا اگه زن نباشه چیزای بالاتری میگه ها... آخرین خبر از رختخوابهای هالیوود یا آخرین خبر از رنگ این فصل یا آخرین دوست پسر هدیه تهرانی و بهرام رادان... فوقش چن تا خبر در پیت از فوتبال ایران...

چند وقت پیش اوپرا وینفری خانم باربارا والترز رو دعوت کرده بود به برنامه ش.  امیدوارم اینا رو بشناسین ولی خب همینطوری براتون بگم که اینا دو تا غول برنامه های تلویزونی امریکان.  برنامه هاشون یه چیزیه تو مایه ی صندلی داغ ... فقط فرق level کاریشون با صندلی داغ مثل تفاوت کیفیت قالی ابریشمی بافت تبریز با یه فرش ۱۰۰ شانه ی ماشینی ست.  خلاصه اوپرا از خانم والترز پرسید شما توی دوران جریانات کلینتون با مونیکا، هم با هیلاری کلینتون مصاحبه کردی هم با مونیکا لوینسکی.  درباره ش چیزی هست که بخوای بگی؟  والترز گفت بله و کلی حرف زد. آخراش گفت ولی باورت نمیشه وقتی مصاحبه با مونیکا لوینسکی رو پخش کردم بیشتر زنها از من پرسیدند این روژی که مونیکا به لبش زده بود چی بود؟

می بینم اونجا هم کسانی هستن که دستتو دراز کنی میخوره به سقف دنیاشون.  فقط فرق ما با اونا اینه که اونا دنیاهای گسترده تر رو سرکوب نمیکنن و یا حداقل یه کوته فکری نمیشه ممیز دنیای دیگرون.

+  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:52 PM   کارمن  | 

یارو میفرمان:

عاشقی با قد رعنا نمیخوام

چشای خوشگل و گیرا نمیخوام

دوس دارم قایق سواری رو ولی

جز تو از هیچ کسی دریا نمیخوام

***

میگم یارو رو در حال پارو زدن در دریای خانم تصور کنین!  واقعا در ذهن ترانه سرا چه تصویری بوده که در این کلام تجلی شده؟  حدس خودمو نمیگم ممکنه بی تربیتی بشه دلم هم نمیاد سانسورش کنم.

ولی از اون بدتر یا شایدم با حال تر رو داشته باشین:

هنا هنا هنا هی

امشبو نرو

هنا هنا هنا هی

از پیشم نرو

صبر کن برویم، صبر کن برویم ما

دیگه دیگه کشتی منو...

میگم این هن و هن ش که امشبو نرو چیه و این صبر کن برویم چیه.  لطفا مسیر و مقصد طرفین این معامله رو برای من تشریح کنین.  از کلمات مستقیم استفاده نکنین ملیح باشین... کلمات مستقیم چی اند؟  همو نایی که با کـ... شروع میشن بی ادبین توی خیابونا متلکش میکنن تا مثلا حالی کرده باشن خب...  خفه شم؟  بی نزاکتم؟ باحالم؟  منحرف؟

هم پیاله ایم جیــــــــــــــگر...

+  دوشنبه 18 دی1385ساعت 9:27 PM   کارمن  | 

سه تا موش دنبال هم می دویدن.  اولی گفت دوتا موش پشت سرمه.  دومی گفت یه موش پشت سرمه.  سومی گفت دو تا موش پشت سرمه.

آخه چطوری؟

لابد موشا دور میدون میدویدن؟  از تو آینه میشه؟  از اون لحاظ میشه؟

شرمنده آی کیوی خلاقتون!  همه ش نادرسته.

***

حقیقت چیز جالبیه.  حقیقت هم مثل همه چیز این دنیا مطلق نیست، نسبیه.  حقیقت!  همون پدیده ای که دریافتنش آدمو سرمست میکنه اونقدر که ممکنه تو غرقابش مرده باشیم و حتی نفهمیم چن وقته مردیم.  این نسبی بودن همه چیز این مطلق نبودن همه چیز، ته این بازی روزگاره.  هر جایی باشی قضیه رو یه جور می بینی.  خودتو جای ژاور بذاری ژان والژان ۱۹ سال حبس هم برای دزدیدن نون کمشه.  جای خواننده رمان باشی از سرسپردگی ژاور به قانون حرص میخوری.  جای فانتین باشی موها و دندوناتو برای دخترکت می فروشی جای مادربزرگ من باشی بعد مرگ پدربزرگ، وقت سهم ارث به دخترات میگی الهی مثل من بشین!... که مثلا چرا دلشون خواسته از انبوه فرشها و قالیچه های خونه ی پدری که بلا استفاده بودن و لوله شده گوشه انبار، یه یادگاری ببرن با خودشون.

حقیقت یه وقتایی همرنگ خواسته های ماست یه وقتایی همزنگ ریشخند دشمن به ما.  حقیقت چیزیه که بخاطر ایمان و اعتقاد بهش، می کشن و می میرن به ایمان اینکه بهشت نصیبشون میشه. 

ولی زندگی از حقیقت زیباتره.  به شکوه لحظه ای که توی دادگاه تفتیش عقاید گالیله با پاهاش دایره میکشه و به زبون میگه زمین گرد نیست فکر کن.  زیبایی زندگی به اینه که حقایق ژرفتری در راه داره.  زیباییش به اینه که بعضی وقتا حقایق همدیگه رو نقض می کنن و یا اصلا با هم موازی هستن بعدش ما آدما، اگه نفهمیم که اینا تضاد در سمت و سو دارن و نه در اصل، بخاطر پارادوکسشون می افتیم به جون هم.  از قضیه تخمی تخیلی سروری تیمهای قرمز-آبی بر هم بگیر و بیا تا دعوای حیدری-نعمتی و ماریا کری-جنیفر لوپز و... القاعده-بوش.

حقیقتِ محبوب من اینه که بازیای زندگی زیباست.  برد و باختش زیباست.  آدمی که تموم شکوه و افتخارش به اینکه که یه بارم نباخته هیچ جاذبه ای نداره.  دیدین که این آدما موقع شکست در تخته نرد حجم ابهتشون یه انگشتونه رو هم پر نمیکنه.

خداوند در سوره زیتون از طعم گس و مستانه زیتون و شیرینی و ریز دانه های انجیر گرفته تا کوه طور و زمین مکه قسم خورده که اول ما رو به بهترین حال آفریده (ابر انسان) بعد با تیپای خلقت ردمون کرده ته لجن هستی (انینه) و چقدر سترگ و باشکوهه کسی که از ته فاضلاب هستی برگشته و خاطره ی ابر انسان رو تو لجنا جا نگذاشته.

***

راستی موش سومیه دروغ میگفت!

+  شنبه 16 دی1385ساعت 11:29 PM   کارمن  | 

بمانی زنی زیبا و قد بلند است.  زنی توانا و دانا.  بمانی 56 ساله است.

 

بمانی 5 سال است که سکته کرده است.  نیمی از بدنش دیگر حرکت نمی کند.  همان بمانی که همه از او حساب می بردند دیگر مغزش هم از او حساب نمی برد.  مرتب جیغ می کشد.  مرتب.  شب و نیمه شب هر یکربع یک بار از خواب شب بیدار می شود.  مانند بچه ها با نیمه سالم مانده ی بدنش به زمین می کوبد بیدار می کند همه را.  بعد می خوابد.  بمانی بعد از سکته قدرت کلامش را از دست داده.

چیزی از بمانی نمانده است.

بمانی مادر من است.

بمانی جان نمان دیگر.  از طلسم نامت بیرون بیا.  دیگر شو.  برو مادرم برو از این دنیا که از آن پلنگی که وقتی می خرامید جنبنده ای جم نمیخورد فقط نیمه بچه گربه ای ناتوان مانده که جیغ می کشد و فقط جیغ میکشد و همان یک پا و دست مانده را به زمین و یا بر سر می می کوبد و با گریه میگوید جیش دارم... جیش دارم.

مادرم!  چشم و چراغ خانواده ی من!  نمان.  دیگر بس است گربه بودنت نه که من دلم آن پلنگ را بخواهد که همچنان پشت و پناهم باشد که دلم روا نمی کند دیدن زاری این نیمه گربهک بینوا را.

کاش نباشی مادرکم تاب دیدن ناتوانی ات را ندارم.  خسته شده ام از پرستاری ات؟  از جیغهای مدامت؟  شاید.  ولی زار و درمانده ام از زاری و درماندگی ات نازنین مادرکم.  پلنگ زیبای خوشخرام دشت زندگی ام.  ترا ناتوان نمی خواهم.  بیزارم از نمایش زاری و پریشانی ت در حضور دیگران که دستکی بر آتش دارند و دلکی می سوزانند.  خواهرانم همه ی این 5 سال با جان و دل و بی اخمی و ترشرویی پرستاری اش کرده اند.  امید بهبودش را دارند از خدا، من اما مادر... من...

 

دیگر بس است مادرم.

دیگر نمان بمانی!

 

***

عزیزم از تو می پرسم، تو به من دربدر بگو که مادرت را چند سال به همین حال زنده میخواهی؟

+  سه شنبه 12 دی1385ساعت 11:22 PM   کارمن  | 

سال ۱۳۶۱، او ۱۷ ساله بود.  یک سال قبل از دیپلم.  عقدش کردن برای محسن پسر همسایه.  چند روز بعد از عقد کنون محسن باید دوباره به جبهه بر میگشت.  عملیات داشتن.

اون شب محسن مهمون خونه ی گلنار بود.  نیمه شب عازم بود.  اون سالا حد اقل تو شهرستانا هنوز رسم نبود با یک عقد ساده!!! داماد تا صبح در سانفرانسیسکوی عروس هیپ هاپ بزنه  لاجرم باید شبو برمی گشت خونه خودشون.  بعد از شام، قبل اینکه محسن برگرده خونه ی خودشون با گلنار رفت توی اتاق خوابش... با یه روسری دهن گلنار رو محکم بست و گاز زد به سیب گلنار.  بوییدش و بوسیدش و بوسیدش و یکراست رفت جبهه.

۱۵ روز بعد که جنازه ی محسن رو خاک کردن، وصیت نامه ش رو باز کردن... اولش از آرمان و هدف گفت و از کشته شدن در راه خدا که زندگی ابدی ست... آخرش به مادرش نوشته بود... بچه ی گلنار بچه ی منه... من مجبورش کردم... میدونستم زنده برنمیگردم میخواستم یادگاری از من بجا بمونه، ادامه ی من باشه...

امشب، شب عید قربون سال ۸۵ حمید دانشجوی فوق لیسانس حقوق، عقد کنونشه...

گلنار هرگز ازدواج نکرد.  اینجا ساری، دی ماه ۱۳۸۵

***

بلندبالا و زیبا بود.  چشم و چراغ همه ی کوچه.  دانشجو بود، انقلاب فرهنگی شد، سرباز شد، جنگ شد:

مادرم خاکم رو نمیتونم زیر قدمای دشمن ببینم.  من سرباز وظیفه م ولی اگه سربازیم تموم هم بشه برنمیگردم تا یه عراقی هنوز توی خاک من باشه (و برنگشت)... دوستت دارم... یه بار ازم پرسیدی افشین من دلت با کسی نیست؟  بهت لبخند زدم.  بود.  با اونی که پنجره شون به همون خیابونی باز میشه که توش زندگی میکنیم.  آدرسشو نمیگم تا وقتی خودم برگردم... اون خودشم خبر نداره، نمیتونستم چشم انتظارش بذارم... ولی آره مادرم منم عاشق شدم...

خونه ی فعلی افشین زیر سایه ی همون پنجره ولی تو قطعه شهدا، بهشت رضا، مشهد، ۱۳۶۶، مادر اما هنوز حیران همه ی پنجره های آن خیابان به نشانی از بوی او

***

خانم جواهری شهریور ۵۹ توی آبادان بود.  خانم جواهری ۳۱ شهریور ۵۹ توی اون بهل بشوی بمبارون بچه هاشو برداشت و از شهر دور شد.  شوهر و برادر ۲۰ ساله ش توی راه ماهشهر آبادان بودن نمیدونم بابت چه کاری... فقط همون اول سر و صدا ها زنگ زدن گفتن فرنگیس بچه ها و مادر رو بردار و برو ما خودمونو بهت میرسونیم...

فرنگیس خانوم هنوز منتظر شوهر و برادرشه که از عراق برگردن.

***

هیوا پزشک بود.  بچه ی سنندج.  طرحشو توی بیمارستانای صحرایی مرز کردستان می گذروند.  اون روز به داد همه رسید همون روز رو میگم که شیمیایی زده بودن اونجا وسطای کار یادش اومد هیچی به خودش نبسته همون موقع که دیگه نفسش جوابش کرد... هیوا همین حالاش هم با کپسول اکسیژن زندگی میکنه... سنندج دی ۱۳۸۵

***

نمیدونم چه سالی ولی اولای جنگ بود نمیدونم چه روستا یا شهری ولی توی مرز خوزستان بود یا غرب ایران... چه فرقی میکنه... موژان تعریف می کرد که باباش ارتشی بود و اون سالا توی جبهه...

وقتی اون شهر یا روستا رو از عراقیا پس گرفتن توی بازداشتگاهشون به ده پونزده تا زن و دختر جوون بر می خورن با وضعی...

زنها از شلوغی اردوگاه تو همون ساعات اولیه ی بازپس گرفتنش استفاده می کنن میرن توی حیاط دایره وار می شینن و چن تا نارنجک رو همزمان میون خودشون منفجر می کنن... موژان میگفت سرهنگ فلانی یه دفعه از کار اینا دیوانه میشه و رگبار میگیره به اسرای عراقی اون اردوگاه... سرهنگ فلانی در دادگاه صحرایی محاکمه و اگه اشتباه نکنم تیر بارون میشه

***

آدمایی که گفتم (با اسم و آدرس واقعی خودشون) وجود دارن

***

وقتی صبح شنیدم صدام رو اعدام کردن سوختم.  این اجرای عدالت!!! به روش تخمی بیلاخی بود به من که با قصه ی گلنار آتش گرفتم، با قصه ی افشین پرپر زدم و با قصه ی فرنگیس مویه می کنم و خس خس سینه ی هیوا قلبم رو چنگ میزنه و داغی پاره های تن اون دخترکان و نعره ی سرهنگ فلانی رو هنوز حس می کنم... لازم نیست از حال اونا بگم؟  یعنی خوب شدن؟

چرا مرگ رو به صدام هدیه کردن؟  مگه اون چی بخشیده بود به مردمش مگه تو عراق فرنگیس و گلنار و افشین و هیوا ندارن؟  فوقش اسمشون احلام و مروه و فواد و سوران باشه... میدونم که ما برای عراقیا قصه ی اون اردوگاه رو هرگز اجرا نکردیم.  میدونم به جان افشین و هیوا و فرنگیس و گلنار.

دیکتاتور به دست دیکتاتوری دیگر اعدام شد.  این سرتیتر خبر ساعت ۹ شبکه ۱ بود. ما هم که پشمی ناچیز بودیم و نالایق اندکی واجبی حتی!  وگرنه دولتمون یه شکایت خشک و خالی (و نه به غلیظی دادخواهی از مردم فلسطین) ازش می کرد. 

سوختم... سوختم


۱۱ دی ۸۵، پی نوشت:  یادم رفت از اسرا بگم!  شرمنده شونم.  یه خاطره ی کوچولوی زنده دارم ازشون.

آخرای زمستون سال ۷۶ خونه ی خسرو مهمون بودیم.  خسرو از دوستای همسرمه.  ۷ سال اسیر بوده.  خب ما  از خیلی نظرا با هم فرق داریم چون اونا خیلی مذهبی ان همه شون بسیجی بودن مثل خود خسرو، خانمش و بقیه مهمونا با چادر و کاملا روگرفته نشسته بودن فقط من بودم که یه روسری الکی سرکرده بودم برای رفع کتی!  ولی خب اینقدر جنبه داشتن که چپه نکن خودشونو!  .  یکیشون که علی بود خیلی شیطون بود یکسره سر به سر همه میگذاشت خداییش خیلی بامزه بود.  یه بار که خسرو داشت از قوری پیرکس برای همه مون چایی میریخت بی هوا گفت خسرو صدام گفته اگه میخواین راه کربلا رو باز کنم اسرا رو پس بدین!  حالام قراره همه ی اسرا رو برگردونن عراق و تحویل صدام بدن.

قسم می خورم خسروی دومتری با یه من ریش به صورت، یکهو وارفت رنگش پرید و با دهن باز علی رو نگاه کرد.  تقریبا یک دقیقه.  ما همه داشتیم می خندیدیم ولی خسرو که خیلی هم خوش خنده بود هرگز نخندید.  فقط از اونجا رفت.

+  شنبه 9 دی1385ساعت 11:24 PM   کارمن  | 

(لرزان و مضطرب) مامان... لطفا امروز برام یه چیپس و دو تا چی پلت میخری؟ به حالتش دقیق شدم و گفتم امشب که بیرون نمیریم فردا که برمیگردیم خونه میخرم. (همچنان پریشان) نه باید فردا ببرمش مهد کودک... گفتم به کسی قول دادی مامان؟  چرا نگرانی؟ نمیخواست چیزی بگه خواهش کردم ازش.  گفت آخه دعوام می کنی.  گفتم تا وقتی راستشو بگی فقط کمکت میکنم حلش کنی.  (شرمنده و سر به زیر) آرین گفت بریم... رفتیم از یه سوراخی دخترا و مربی شونو توی استخر نگاه کردیم... مهدی ما رو دید بهم گفت فقط اگه فردا برام ۲ تا چی پلت و یه چیپس بیاری به دفتر نمیگم.  (مهد کودک ممنوع کرده بود که نوبت شنای دخترها پسرا حق ندارن حتی نزدیک چادر استخر بشن)

خنده م گرفته بود.  گفتم مامان توی استخر دخترا چی دیدی؟ پسرک ۵ ساله ام گفت هیچی دخترا توی آب شنا می کردن گفتم مربی شون چی؟ گفت اونم همین.  گفتم خیلی دوست داشتی ببینیشون؟  گفت من میگم هم اونا ببینن هم ما ببینیم مگه چیه؟  این دخترا خیلی پررو هستن وقتی نوبت ماست می ایستن از پنجره کلاس تماشامون می کنن بعد وقتی ما میخوایم نگاشون کنیم جیغ میزنن (پسرکم نمیدونه که این نهضت تا ابد ادامه دارد).  مگه چیه ما نگاشون کنیم.  گفتم دخترا خجالت میکشن گفت پس چرا از اول تا آخر استخر ما رو تماشا می کنن؟  ما هم باید ببینیمشون...  مگه چیه؟

***

راستش نمیدونستم مگه چیه.  چون واقعا طوریش نیست.  اونم وقتی اصلا نگی فرقی هم هست بین دیدن و ندیدنش!  ولی توی مهد کودک و مدرسه و تلویزیون و اجتماع قراره یادش بدن این جنس لطیف شیرین دل انگیز سیال همونیه که نباید باهاش حرف بزنی نباید لمسش کنی نباید ببوسی ش نباید... (خب دیگه به ذهن صفر کیلومترتون فشار نیارین) فقط این شعله ی نیازی رو که چن سال دیگه طبیعت در شما شعله ور میکنه رو باید با تف و فوت و دوش آب سرد اونقدر سرکوب کنین که بعد از چل سال زن گرفتن هم نفهمین بالاخره جنس لطیف به چی میگن.

از شانس بد این پسرک ما برخلاف آرین که معلومه عاقبت به خیر میشه، تستسرونش زیر صفره.  درک جنسیتی نداره حتی حالا که ۸ سالشه.  دو ماه پیش ازش پرسیدم دوست داری ازدواج کنی؟  گفت آخه زن میخوام چیکار؟ باهاش کاراته کار کنم؟  از همون روز من بالکل از مادربزرگ شدن صرفنظر کردم.

***

نکته ی انحرافی:  به پسرکم در ۵ سالگی به چشم مرد نگاه میکنن اونقدر که نباید شنای دخترکی ۴ ساله رو ببینه بعد که بالغ شد و خدا قسمت کنه هورموناش فعال شدن دیگه باید خواجه عمل کنه.  از حرف زدن بگیر و هی بشمار...

+  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 0:55 AM   کارمن  | 

نورا تعریف می کرد ۲ سال پیش بچه شون آنفلوانزای سختی میگیره و یک هفته مدام هر شب یه آمپول پنی سیلین داشته که:

***

...... میبردیمش درمونگاه نزدیک خونه تا براش بزنن.  اونشب آمپول آخری بود.  به شوهرم گفتم احوالم مساعد نیست خیلی خسته م پریودم و اصلا جون ندارم حتی حموم کنم.  خودت بچه رو ببر درمونگاه.  شوهرم اصرار اصرار که نه تو هم بیا.  آخه خودش دل نداره واسه ببینه به بچه ش آمپول می زنن.  با سر و روی ژولی پولی همینطوری یه لباسی پوشیدم و باهاشون رفتم.  توی درمونگاه نشستم روی یکی از صندلی ها کنار همسرم و چشمم افتاد به مطب دکتر اطفال که درش باز بود.  آخه هیچوقت توی ۶ ماهی که به هر دلیل به اونجا رفت و آمد داشتیم باز نبود ولی اونشب بالاخره دکتر تشریف داشتن. خوشحال شدم چون توی خیابون ما پزشک اطفال اصلا نیست. سرک کشیدم که ببینم دکتره کیه که چشمتون روز بد نبینه جوونکی رو دیدم با موهای فرفری و بلند با روغن فراوان قد بلند و لاغر.  حالت موهاش خیلی مضحک بود من ندیدبدید نیستم ولی باور کن ظاهر طرف با تصور من از یه پزشک اطفال زمین تا آسمون فرق داشت.  به هر حال خسته بودم و وقتی نوبت تزریق بچه مون شد گفتم عزیزم خودت برو من همینجا میشینم.

اون رفت و صدای نق نق بچه اومد که نمیخوام آمپول بزنم... دیگه باسن سالم ندارم... من از این حرف آخری زدم زیر خنده.  وقتی از درمونگاه دراومدیم تا توی خونه هرچی با شوهرم حرف زدم مثل گرگ تیرخورده جوابمو نداد.  فرداش جمعه بود نه باهام حرف زد نه ناهار خورد.  مثل همیشه سر درنیاوردم چشه.  دم غروب یکهو اومد با پرخاش طرفم که نمیخواد با من زندگی کنی برو زن همون دکتره شو!  منو دک کردی توی اتاق تزریقات با دکتره نشستی به هر و کر؟

فکر کنم هر کدوم از عضلات صورتم از فرط حیرت یه طرف بودن!  نمیفهمیدم چی میگفت دکتره شکل سگ پودل بود.  پودل قشنگه ولی نه برای ازدواج... گفتم چی میگی حداقل یکی رو بگو که از تو بهتر باشه (راست میگفت نورا، شوهرش خیلی خوش تیپ و قیافه ست) ...آخه احمق من با صورتی که دوماه رنگ سلمونی به خودش ندیده با ابروی پر و صورت نشسته داشتم از دکتر دلبری میکردم؟ (بازم راست میگفت گرفتاری بچه و کار و زندگی وقتی برای نورا نمیذاشت که به خودش برسه) 

شوهرم هی وسط حرفای من بد و بیراه میگفت و چند باری سرشو کوبید به دیوار.  دلم براش می سوخت. گریه م گرفت.  یه لحظه رفتم سراغ کتاب قرآن از حرص کوبیدمش توی سر خودم (نورا اصلا مذهبی نیست) و گفتم به این قرآن من اومدم نشستم کنار تو.  اصلا با دکتره حرف نزدم فقط به حرف بچه خندیدم... شوهرم آروم شد (شوهر نورا خیلی نمازخون و مومنه) تازه باورش شد... اونوقت بهش گفتم ببین عزیز من عمرتو سوزوندی خودتو کوچیک کردی اگه میگم کاری نکردم نه بخاطر اینه که از تو می ترسم یا اینکه شوهر دارم.  مجرد و متاهل، دکتر و سپور برای من فرقی نداره، تو که عددی نیستی من شرفمو به خدا هم نمیفروشم حتی اگه بیاد پایین و ازم بخواد

میدونم باور کرد میدونم نمیفهمه میدونم این قصه بازم تکرار میشه و من هر بار یه کمی از شرفمو  با ساتور میکنم میذارم گرو که آرومش کنم بیچاره رو، آخه اینجوری از دست میره... (نورای احمق خاک برسر واقعا عاشق شوهرشه)... ولی نمیدونم چقدر دیگه باید بخاطر نگاه کردن به هنرپیشه ی سینما در فیلمی که همین صدا و سیمای خودمون پخش میکنه، بقال سر کوچه و یا دکتری که خدا میدونه ممکنه ایندفعه شکل کی باشه هی از این شرف زخمی م مایه بذارم؟  چقدش مونده؟  می ترسم از روزی که دیگه ادامه ندم این زندگی رو... نه بخاطر اینکه نتونم فقط بخاطر اینکه دیگه نخوام این بیشرفی رو ادامه بدم.

***

همسر نورا همسر کارمن همسر مهران همسر پرویز شماها مالک شرف همسرانتون نیستید.

***

نتیجه ی اخلاقی: البته واضح و مبرهن است که وقتی ازدواج می کنین باید آماده باشین که همسرتون شما رو به وصلت هر جونوری دربیاره.

+  شنبه 2 دی1385ساعت 11:42 PM   کارمن  | 

تهران- بهار ۱۳۸۰

مریم خیلی پریشون بود.  هرچی میگفتم چته جواب نمیداد.  سمج شدم که بنال!  گفت عموم وکیله.  دیشب تعریف کرد برام که:

***

یه خانمی با سر و روی زخمی و حالی خراب صبح شنبه اول وقت اومده بود دفتر.  خیلی اصرار داشت همون موقع منو ببینه.  منشی م رو بالاخره راضی کرد و اومد نشست توی دفترم سر و لباس و ظاهر خانمه شیک بود.  سر و صورتش زخمهای بدی داشت.  دستهاش هم.  با صدای خشم و گریه زده ای گفت:

من شبا کار می کنم.  واسه ی پول (روی صندلی ام جابجا شدم اما مجال نداد) پنجشنبه شب سوار یه ماشین خیلی مدل بالا شدم.  منو برد خونه شون.  آدرسشو میدونم... (هق هق ش رو قورت داد)... طرف من رو توی اتاق خواب تنها گذاشت و خواست که آماده شم.  بعدش وقتی اومد تو... یه سگ... (می لرزید) از اون شکاریا با خودش آورده بود (همچنان) یه تراول گذاشت روی لباسام و گفت.. گفت.. تو میخواستی پولتو بگیری چه فرقی میکنه برات کی باشه... و در رو روی من و سگه قفل کرد (گریه نمیگرد فریاد نمی زد لرزان و غران بود صداش)  سگه لت و پارم کرد جای سالم به بدن ندارم (صندلی ام هم با من می لرزید) اومدم ازتون بپرسم... (دیگه نفسش بالا نمی اومد، بنفش شده بود.  پریدم و با شدت سیلی زدم توی صورتش، هراسان نفسش رو بیرون داد) ... اگه شکایت کنم...جوابمو میدن؟... آدرسشو بلدم...پاسدارانه...

***

عمو می لرزد.  مریم هم.  من هم با آن زن.

***

اسمها و شخصیتها همه واقعی اند.  متاسفانه.

***

 ۵ دی ۸۵- پی نوشت:  دیشب یه حقوقدان پیغام داد اگر چه شغل اون زن غیرقانونی بوده و تا اینجاش با اون مرد یر به یر هستن.  ولی اقدام بعدی مرد به منزله ی ارتکاب به قتل محسوب میشه و قابل پیگیریه.  خوشحال شدم و برای ایشون جواب نوشتم:  خوشحالم که قانون کشور این یکی رو جزو حق ولایت مرد بر زن قرار نداده و شاید هم جناب شارع از دستشون دررفته!

 

+  جمعه 1 دی1385ساعت 1:58 AM   کارمن  | 

 

سال ۷۰، روی دیوارای اتوبان مدرس این شعارها دیده می شد:

کراوات=برطرف کردن عقده حقارت

ویدیو= دعوت فاحشه های شرق و غرب به خانه

یادم نمیره اندازه دیوارنوشته ها رو: درست به قد دیوارای بلند خونه های حاشیه ی اتوبان مدرس حوالی اتوبان صدر.

راستی چه سالی بود که ویدیو آزاد شد؟  فکر کنم ۷۱یا ۷۲.

***

یه کمی دورتر بریم، سالای آخر قبل از جنگ نه اصلا از وقتی یادم میاد همیشه فردای شب چارشنبه سوری یا امتحان ریاضی داشتیم و بعدش هم که دبیرستانی شدیم جبر و مثلثات.  ولی به هر حال ما چهارشنبه سوری کوچولومون رو توی کوچه مون با پسرا و دخترای هم سن و سال برگزار می کردیم.

چه سالی بود که بالاخره حتی شده به اسم چهارشنبه ی آخر سال، اسمشو از صدا و سیما و روزنامه شنیدیم؟

اول بار چه سالی بود که خود نیروی انتظامی با همکاری شهرداری چهارشنبه ی آخر سال به راه انداخت؟

***

توی همه ی سالهای جنگ و موشک بارون حتی دورتر بریم توی سالهای پاکسازی و "صاحب این ماشین باید ترور شود"... توی همه ی سالهای سالی که گذشت چه در سکوت و حالا دیگه چه رسمی یلدا رو جشن می گرفتیم و هنوزم می گیریم.  همان شبی که تا چن سال پیش به اسم طولانی ترین شب سال باهاش لاس می زدن... و همین چن سال عقب ترش حکومت ازش حرف نمی زد، حالا دیگه شده قول و قرار صدا و سیما با بینندگان عزیز.

***

هر وقت حس می کنم دیگه خیلی داره گند میشه،  میخوان تعطیلی نوروز رو کم کنن یا کم مونده پیاده روهای زن و مرد رو از هم جدا کنن یاد اون روزها میفتم.  دور نبود دیوارنوشته ها و امتحان جبر و مثلثات اما انگاری خیلی وقته ازشون گذشته.

فقط هم در سکوت و چشمخند (لبخندی که فقط از چشمها خونده میشه)، واردی که!

+  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 9:50 PM   کارمن  |