تبليغاتX
Carmen
قصه ی من، قصه ی تو

در سفر چهارم تورات به نام «مجازات برج بابل» آمده است که:

پس از پایان توفان نوح هر یک از پسران نوح زن و فرزندان را می گیرد و می کوچد به گوشه ای از این زمین پهناور.  از آنجا که آنان تنها بازماندگان بنی آدم بر روی زمین بودند همگی به یک زبان و لهجه سخن می گفتند.  دیر زمانی از توفان نوح نمی گذرد- حدود ۱۵نسل پس از توفان- که مردمانی بر آن می شوند شهری بسازند و برجی در آن که نوکش به سقف آسمان برسد و از آنجا بتوان راهی بهشت شد.  آنها به روش خودشان و نه آنچه خداوند میگفت میخواستند بهشتی بسازند و خدایگان خودشان را بپرستند.  پس آنگاه بشر دست به کار ساختن نماد غرور و عصیان شد:  برجی و شهری !

خدا را این خوش نیامد.  گفت:  اینک همه ی این مردم یکپارچه اند و به یک زبان صحبت می کنند و این است کاری که می خواهند بدان دست یازند، غافل از اینکه خود آن کار را یکسره رها خواهند کرد؛  پس زبانشان را مغشوش می گردانیم که کسی حرف دیگری را نفهمد.  در یک آن چنین شد و خلایق عاجز از فهم یکدیگر از فرط استیصال و حیرت بر سر هم فریاد می زدند و ناگزیر کار ساختن شهر را نیمه کاره رها کردند و آنگاه خداوند بر روی زمین پراکنده شان کرد.

 از آن پس کلمه ی «بابل» مترادف شد با مکانی که در آن جماعتی بر سر هم فریاد می زنند بی آنکه دیگری را بشنوند یا بفهمند.

یه چیز دیگه هم بگم که این برج بابل، با اونچه ما از باغهای معلق بابل-واقع در بین النهرین- به عنوان یکی از عجایب هفتگانه ی دنیا یاد میکنیم فرق داره.

***

توی دیکشنری که نگاه کنیم بابل رو اینطوری معنا کرده:

A)  a confused noise, especially the noise of loud unintelligible voices all talking at once

B)  noisy place: a scene or place of noisy confusion

***

فیلم بابل رو امیدوارم همه دیده باشن. من چند تا پنجره باز می کنم به قصه ی فیلم. زنده باد اونی که یه پنجره ی دیگه بهشون اضافه کنه!

 ***

  1. خدا: کسی از خیل سرگشتگان فیلم حتی یک بار هم خدا را صدا نمی زند جز آن مترجم مراکشی که نماز می خواند ولی در آن حال هم ریچارد پدر خانواده بی هیچ حسی از دعا فقط او را تماشا می کند.  خدا کجاست؟
  2. زمان: شروع قصه صبحی در مراکش و پایان آن شبی در ژاپن!  آیا از اول تا آخر قصه زمین فرصت کرده یک دور هم دور خودش بچرخد؟
  3. مکان:  ژاپن، مراکش، مرز امریکا و مکزیک!  اگه هندوانه ی زمین رو سه قاچ کنیم -مساوی بودنشون چقدر مهمه- به هر مکان از قصه یه قاچ میرسه در غیر اینصورت حتی نمیشه باهاشون جمله ساخت؛ بجز بابل!
  4. زبان: به همه ی زبانهای دنیا آدمهایی هستند که فریاد می زنند بلکه کسی بفهمدشان.  چیه کو ی ژاپنی کر و لال است می نویسد حرفش را، یوسف مراکشی زبان دارد، به که بگوید دردش را؟  و آملیای مکزیکی گفت و کسی باور نکرد.
  5.  تمدن: چه در مراکش فقیر و دورافتاده چه در ژاپن متمدن چه در امریکای اند همه چیز، قصه همان است، نه همدلی نه همزبانی... این غصه همیشه با آدمهای فیلم هست هر کجای منحنی تمدن بشری که باشند.

  6. ناکامی: چه وقتی کسی جز خواهر نیست که تمنای ذهن و تن بنشاند (یوسف)،  چه وقتی دیگران هستند و خواهش تن را در نمی یابند (چیه کو)، چه وقتی بعد از سالها و از زیر خاکستر، عشق کهنه ای تنها برای لحظه ای جرقه می زند (آملیا)، انسان های این فیلم ناکامند از برآورده شدن بدوی ترین آرزو؛ س.ک.س!
  7. بی گناهی: در کل فیلم یک گناهکار هم پیدا نمیشود.  در بابل مصیبت کشیدن الزاما جزای خطایی نیست.
  8. سرنوشت:  همه ی آدمهای قصه اسیرند به نوعی در بازی ای ناخواسته.  فروش اسلحه توسط حسن بینوا و امتحان احمقانه ی تیررس تفنگ شکاری روی اتوبوس و زخمی شدن سوزان، تاخیر بازگشت سوزان و ریچارد از مراکش و تقارن آن با عروسی تنها پسر آملیا و قصه ای که منجر به دیپورت او از امریکا می شود.  کر و لال بودن چیه کو، خودکشی مادرش.
  9.  اسلحه: فیلم با نمای مردی اسلحه به دوش شروع میشه و با جمله ای که مرد دیگری درست در آنسوی دنیا درباره ی اسلحه میگه تموم میشه.  آیا قصه ی بابل قصه ی اون اسلحه ست؟ قصه ی اینه که ما آدما چطور توی چینش دومینوی این دنیا فقط یه مهره ایم و نه هیچی بیشتر از اون؟  یادتونه که دیالکتیک چی میگفت؟  که هر اتفاقی در دنیا مثل زنجیر به اتفاقات دیگه وصله.  یادتونه توی همین کتابای دینی مون آوردن که یکی بگه آخه کجای دم زدن یه ماهی در اقیانوس میتونسته به بمباران اتمی ژاپن مربوط باشه؟ البته من بی سواد تر از اونم که بخوام حق رو از طرفی بگیرم و به طرف دیگه بدم فقط چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم.
  10. برجهای توکیو: کدام یک از آسمانخراشهای سر به فلک کشیده ی نمای پایانی فیلم به سقف آسمان، به بهشت می رسند؟  آیا برای آدمهای فیلم راهی به بهشت هست؟
+  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 2:0 AM   کارمن  | 

شاید بیشتر ماها فیلم "یک ذهن زیبا" رو دیده باشیم.  از دوسال پیش که اولین بار این فیلم رو دیدم همه ش به کاراکترهای دنیای شخصی جان نش فکر میکنم.

یک مرد جوان و پر شر و شور

یک دخترک شاد و شنگول و ناز

یک مامور مخفی

چرا این ها؟  دنیای موازی نش چرا فقط این سه تا رو داشته و دلیل ظهورشون در ذهن نش چی بوده؟

***

اولش بگم اینایی که من میخوام بگم برداشت ذهنی منه یادم نمیاد توی نقدی یا مقاله ای اینا رو خونده باشم.  اگه قبلا جایی شنیدین بهم بگین چون اصلا ادعای کشف انحصاری این نظرات توسط کارمن رو ندارم.

من این فیلم رو بارها دیدم.  اولا دیگه درک می کنم اسکیزوفرنی چه حال و هوایی میتونه داشته باشه.  آدمای شیزوفرنیک توهم های متفاوت دارن.  همه ی مردهایی که به جرم خیانت نکرده ی همسراشون سایه ی ندیده ی روی دیوار، کمدی که عباس آقا توش نبود!! و نظر بازی اتفاق نیفتاده ی همسراشون اونا رو تا حد مرگ می زنن یا از حد مرگ میگذرونن و ...

و بالعکس؛ زنهایی که به همون دلایل مشابه مردهاشونو ذله میکنن و از خونه فراری

البته قبول دارم که پارانویا (بدبینی و حس توطئه ی مفرط) هم باعث موارد فوق میشه ولی خب بعضی از پارانوییکها هستن که واقعا مواردی رو می بینن در اطرافشون که وجود نداره و بابت اون اگر در موضع قدرت باشن طرف رو نابود میکنن و اگر در مواضع دیگر باشن خودآزاری خودکشی یا هر اقدامی که وحشت از اون اتفاقات وادارشون میکنه.

اسکیزوفرنی در دید من ناوارد آکادمی ندیده، این پیامدها رو داشته خیلی چیزای دیگه هم هست که دیگه مثال نمی زنم ولی شاید همه مون اونو به نوعی در اطرافمون یا حتی خودمون تجربه کرده باشیم.  قصه ی نش باعث شده دنیای این آدما و حس و حال گندی که دارن رو درک کنم.

***

ولی چرا جان نش نابغه این کاراکترها رو می دید؟  خیلی بهش فکر کردم.  البته هنوز کتاب یک ذهن زیبا رو نخوندم ولی عجالتا حس من بعد مدتها به جان نش فکر کردن اینه:

- هم اتاقی ش، همان جوان پر شر و شور، همان جوانی که عادی بود و نه نابغه و زندگی کردن رو خیلی ساده تر تجربه میکرد، کاری که نش هرگز نتونست انجام بده: جوونی کردن!  چون رشد سرطان خوش خیم نبوغ او رو در چنگ خودش داشت.

- جان نش تنها بود خانواده ای نداشت رفتارش عجیب بود با کسی رابطه ای نداشت.  خانواده؟ بچگی کردن؟ مهربانی و شیرینی کودکی چیزایی بود که هرگز تجربه نکرده بود.  از طرفی نبوغش بهش اجازه نمیداد به این کمبود فکر کنه.  اونقدر اونو با سرعت با خودش می برد که خلا موجود به شکل دخترکی ناز و بازیگوش توی دنیای شخصی ش پدیدار شد.  اگه اشتباه نکنم بعد از این که پدر شده بود تازه خلا کودکی کردن در وجودش به شکل دخترک ظاهر شد؛ کودکی و خاطراتش، فروغ یه شعری در این باره داره که الان یه خط ش رو هم یادم نمیاد.

- و اما سرطان خوش خیم نبوغ؛ نبوغی کشف نشده چیزی که نش خود از آن خبر داشت و دیگران چیزکی می دانستند اما نه به اندازه ای که او میخواست و می توانست.  اون مامور مخفی همون نیاز به کشف نش بود.  کشف همه ی آن تواناییهایی که از او بر می آمد بی آنکه کسی بداند یا بخواهد یا آن همه را بستاید.

آن ذهن اسیر و پریشان، با همه ی خلا عاطفه و شور و ستایش آنقدر زیبا بود که جان نش شد.

***

چند میلیون انسان اسیر و پریشان و پر از کاستی به کمک زیبایی ذهن یا عشقی که نزدیکان و عزیزان نثارش می کنند (مثل همسر جان نش) راهی، سوراخی یا روزنی می یابند که بشکفند؟  حس تون چه آماری بهتون میده؟

***

و اما اوج قصه ی نش برای من، سکانس آخر فیلمه، جایی که نش بعد از دریافت نوبل رو به همسرش میگه (نقل به مضمون):

تو دلیل همه ی این دلیل هایی...

(کاش یکی اصل جمله رو برام بگه من اینو اصلاح کنم چون خودم دسترسی به فیلم ندارم)

***

نکته ی همه ی نکته ها:  ای عشق همه بهانه از توست

و...

آی عشق

آی عشق

چهر ه ی آبیت پیدا نیست 

+  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 5:27 PM   کارمن  |