رستوران دانشگاه اشتوتگارت. آلمان. سه سال پیش.
***
ندا بعد 5 سال که ندیده بودمش روز جمعه به من زنگ زد. تازه از آلمان برگشته. خبر رو اون به من داد. وقتی از ندا خداحافظی کردم حالم بد شد. عصر جمعه ای یک کاره از چهارراه پارک وی کوبیدم تا هفت تیر رفتم که مثلا برای پسرم یه بلوز اضافه تر بخرم. توی راه پیام نسیم شجریان گوش میکردم که آلبومش مال همون موقع هاست. اشکم در نمی اومد فقط باهاش فریاد زدم و سیگار کشیدم.
عجب! وقتی فهمیدم دوست دخترت- چه عجب تو دوست دختر گرفتی- من رو میشناسه تعجب کردم-چرا باید از من برای او که یه دختر روسی ست و تو آلمان درس میخونه گفته باشی؟ حتی اینکه بعد از اونهمه سال- هه باورت میشه ما 15 ساله همدیگه رو ندیدیم؟- من رو یادت بوده هم باعث تعجبه. کی بود که ما عاشق هم بودیم؟ زمستون 68. کی بود که ما همیشه دلتنگ هم بودیم؟ همون سالا. بعدش بهار سال 70 بود که به شیدان گفتی کارمن باید بدونه که نباید به من وابسته شه. کامبیز عزیزم! تو همون سالا باید میدونستی که من هرگز دلم نمیخواست زنت بشم. اصلا به این فکر نمیکردم ولی تو میترسیدی که اونهمه عشق کار دست من و تو بده! ترس! هه! درست بعد از این حرفت به شیدان بود که هرگز بهت زنگ نزدم. یادته میگفتی همیشه رابطه من با دخترا به اینجا میرسه که بگن: کامبیز تو فکر کردی کی هستی که اینجوری حرف میزنی؟ من نگفتم هرگز فکر نکردم مگه تو کی هستی. فقط یک سال تموم بلکه بیشتر عزادار ترک رابطه ی خودخواسته ام بودم. سخت بود؟ حالا دیگه نمیدونم. ولی همه ی نفسهام بوی تو رو میداد همه ی حرکات روزمره ی زندگیم خاطره داشتن از تو. تو بودی و خودت و خودت. ولی نذاشتی کنارت باشم. ترسیدی وابسته بشم ضربه بخورم. هه. راست میگفتی نباید ضربه میخوردم ممکن بود اذیت بشم. همون روزا طولانی سوگواری بود که ندا- دوست و همکلاسیم- احوال منو میدونست منی که توی زمان گم شده بودم و توی یه چرای مزخرف دست و پا میزدم که چطور کامبیز نفهمید من از این عشق هیچی نمیخوام؟
یک سال بعدش وقتی عمه جون فوت کرد دیدمت. یادمه اصلا باهات حرف نزدم. چندین ماه بعد شاید یک سال بعدش بود که خوابت رو دیدم. یادم افتاد زمستون سال 73 بود ... ناله میکردی... کارمن پدرم مرد... و من نگرانت شدم روزه ی طولانیمو شکستم بهت زنگ زدم. میدونستم پدرت سالهاست مرحوم شده پس حتما یه اتفاق خیلی بدی برات افتاده بود. فهمیدم تب مالت گرفته بودی و همون شب که به خوابم اومدی چند روزی بود که از شدت تب و درد هذیون میگفتی- عین همونی که تو خواب دیده بودمت. یادمه از اون به بعد سلام و علیک عادی داشتیم. تو رفتی آلمان. سال 74 بود که پای تلفن برات آرزوی خیر و موفقیت کردم. حالا دستیار یه پروفسوری توی دانشگاه اشتوتگارت و فکر کنم پی اچ دی ت رو هم تا حالا دریافت کرده باشی چون از روزی که ندا میگفت سه سال گذشته.
ولی من هنوز همون لیسانس زبان آلمانی ام. یک مادرم. و یک همسر. یادته چقدر بدم میومد از آدم سیگاری و الکلی؟ حالا سیگار میکشم و وقتی بطلبه مشروبی هم میخورم- راستی تو هنوزم نه دود و نه الکل؟ پس این منم که عوض شدم. تو هم عوض شدی که با همه ی بی نیازی ت به همه ی دخترای عالم- حتی به من که عاشقت بودم بدون اینکه ازت بخوام به دیگری فکر نکنی- حالا دوست دختری داری برای خودت و ... چه نیکو!
کامبیز؟ چی شد؟ چرا من هنوز در یادت موندم؟ از عشق نگو. حوصله شو ندارم. از دوستی از دوستی بین من و تو چی مونده؟ من هنوز تولد تو رو توی ذهنم جشن میگیرم. ولی در یاد تو و در سوگ تو هرگز درجا نزدم.
بازم عاشق شدم. بازم رها! باورت میشه من حتی سوز و فراغ یه عشق ممنوع رو هم تحمل کردم؟ اونم من بچه مثبت متعصب اون سالها!
حالا یاد گرفتم زندگی کنم. بخندم به ریش همه چیزایی که اشکمو در میارن. بخندم به اوقاتی که روتین و روزمره میگذرن و نمیدونم میدونی که من هرگز به هیچی عادت نمیکنم و عذاب هیچ روتینی برام عادی نمیشه.
خب من این نامه رو مثل همه ی حرفای نگفته ی به تو و یا به دیگران توی سطل آشغال ذهنم میندازم. فقط هنوز گیج اون لحظه ای هستم که فهمیدی ندا دوست من بوده و تو رنگت پرید و حالت خراب شد. مگه چقدر برات مهم بودم و چرا خودم نمیدونستم؟
ما توی مکتب زبان و ادبیات آلمانی می خوندیم.
***
شنبه ها گروه زبان آلمانی تعطیل بود. اولین یکشنبه مهرماه سال ۱۳۶۹ اولین روز مکتب من بود. از ساعت ۷.۳۰ صبح اونجا بودیم. استادمون نیومده بود. ما هم کلی جوّ ز گهواره تا گور اخذمون کرده بود شاکی شدیم و به تنها کسی که توی سالن بود و معلوم بود دانشجو نیست اعتراض کردیم. دانشجوهای ترم بالایی بر و بر بهمون نگاه میکردن. ما چند نفر بودیم همه هم دختر. ایش ش ش حالم از مثبت بازی بهم میخوره. خلاصه کلی رفته بودیم بالای منبر که یعنی چی کلاس تشکیل نشده؟ برای چی استاد نباید بیاد و... شما تذکر بدین و... طرف هم کلی قیافه گرفته بود و یادم نیست چی جواب میداد. چند روز بعد با چشمای خودم یارو رو طی و جارو بدست دیدم مشغول نظافت!
***
پاییز سال ۷۳ یکی از درسهای سه واحدی ما توی ترم آخر، سخنرانی بود. یعنی یه موضوع انتخاب می کردیم و درباره ش حد اقل ۲۰ دقیقه صحبت می کردیم. سوفیا در باره آینده و ازدواج جوونها صحبت می کرد. آخرش هم با جمع بندی بازار کار و گرانی نتیجه گرفته بود که هر کی زن میخواد اول باید بره بانک بزنه. استاد ازش پرسید از مشکلات گفتی ولی از عشق نگفتی. سوفیا گفت: با عشق میشه فقط یک کیلو شکلات خرید. استاد فکش اومد پایین. تا آخر ترم هی میگفت خانومی که میگه با عشق یک کیلو شکلات می خرن جواب بده.
***
توی همین کلاس سخنرانی یه بار بحث کشید به ایده آل ها. تقریبا یک سوم بچه ها میگفتن ایده آل یعنی یه چیز دست نیافتنی. به من که رسید (من ایده آل رو دست یافتنی میدونستم) گفتم ادامه تحصیل و زندگی و کار در یه محیط فرهنگی (که نشد) یکی گفت آهنگسازی (و شد) یکی دیگه هم ادامه تحصیل گفت تا سطح عالی (فکر میکنم حالا دیگه دکتراشو از آلمان گرفته). یه مهمون آلمانی توی کلاس داشتیم. پسری بود هم سن و سال خودمون که اسمش یادم نمیاد. استاد از اونم پرسید. جواب داد زندگی کن و بذار بقیه هم زندگی کنن. همون لحظه از حقارت ایده آل خودم خجالت کشیدم.
***
بازم سال ۷۳. درس روش تحقیق با دکتر حیدریان- توی سریال ارتش سرّی کسلر رو یادتون هست؟ دکتر حیدریان عین کسلر مقرراتی و یخ بود و توی سختگیری، حضور و غیاب و انداختن بچه ها سرآمد همه استادا اونم با نمره ۲ و ۳. اون روز همزمان با ساعت درس ایشون آقای رفسنجانی که اون موقع رئیس جمهور بود برای سخنرانی اومد مکتبخونه ما (شهید بهشتی). ما هم پامونو توی یه کفش کردیم که استــــــــــــــــــــــاد میخوایم بریم سخنرانی آقای رفسنجانی. از ساعت ۹ تا ۱۰ صبح که کلاسمون شروع میشد باهاش چونه زدیم تا بالاخره رضایت داد. کلّ بچه های کلاس چهار پنج تا ماشین شدیم رفتیم هتل هایت! هوار شدیم سر یکی از بچه های کلاس که خیلی پولدار بود. بدبخت همه مون رو مهمون کرد. دمش گرم. جونم براتون بگه هنوز داشتیم تصمیم می گرفتیم چی بخوریم که یکهو یکی از پسرا فریاد زد: دکتر حیدریان! و بخدا قسم هیکل دو متری ش رو روی کف زمین بین میز وسط و مبلی که روش نشسته بود جا داد. ما هم صحنه را دیدیم و به خود ریدیم. پسرای دیگه مون گفتن اینجوری ضایع میشه پاشدن رفتن استاد رو آوردن سر میز ما. همه با نیش باز گفتیم سلام استاد. گفت خـــــــوب آقای رفسنجانی اینجا سخنرانی دارن؟ از بدبختیمون زدیم زیر خنده.
***
فکر می کنم ترم ۶ بودیم. همین دکتر حیدریان سر کلاسمون بود. یکهو زد به صحرای کربلا و گفت جنایت فقط این نیست که آدم بکشی وقتی بچه به دنیا بیاری ولی نگران تعلیم و تربیتش نباشی که چی تحویل جامعه میدی هم جنایت کردی. همه ش هم تقصیر این خانومهاست! هی می گفت و هی تقصیر رو گردن خانوما می انداخت که دیگه طاقتم طاق شد با صدای بلند و خیلی گله مند گفتم چرا استاد؟ آخه خانوما چه جوری به تنهایی میتونن بچه دار بشن؟ کلاس رفت رو هوا. مردای زن دار کلاس که ولو شده بودن رو صندلیاشون. یکی دوتا از بغلدستیا گفتن خاک برسرت. من هاج و واج منتظر جوابم بودم (آخر شاسکول به من میگن). استاد با پرستیژ، با لبخندی که به صورت ریده شده بود انگار، من من کرد که خانوم منظورم این بود خانوما اصرار دارن بچه دار شن. مگه کسی حرفش رو شنید. وای چه همه سکسی بود حرف ما.
***
بازم سال ۷۳. توی کتابخونه ی گروه زبان آلمانی بودیم. دکتر حیدریان داشت از خوبیهای ازدواج می گفت. یکهو زیبا ازش پرسید استاد پس چرا خودتون از همسرتون جدا شدین؟ دکتر گفت: خب آدم بین آزادی و رفاه باید یکی رو انتخاب کنه!
***
ترم آخر بودیم (در همون سال ۷۳). درس معارف ۲ لعنتی شده بود به روح من توی استرس درسای سنگینی که داشتم. این به کنار، حوصله مزخرف شنیدن نداشتم. ناچار با هزار بدبختی یه کلاسی پیدا کردم که با درسای تخصصی م تداخل نداشته باشه. روز اول کلاس بود. نمیدونم آخونده اسمش چی بود. درس رو شروع کرده بود با نقش آدمای تاریخ ساز. شاهان، دانشمندان، انبیا.
خلاصه حرفاش این بود:
۱- شاهان: که جز زور و زر و تزویر برای خلق الله نداشتن.
۲- دانشمندان: ممکنه یه کارایی کرده باشن ولی باز نقش مثبتی در سیر تکامل تاریخی انسان نداشتن...
۳- انبیا: دانی و پرسی؟
مطلبو کش میداد و هی دلیل هایی از نوع حرفای بالا می آورد. یه جوجه جعلقی هم توی کلاس بود (با ظاهر سوسولی و ریش تراشیده و پلیور آبی کاربنی ش که هرگز یادم نمیره) هی در تایید حرف استاد مربوطه میگفت استاد از اونجاییکه اسلام کاملترین دینه... استادم هی میگفت احسنت احسنت برادر. باور کنید صدبار خواستم از کلاس بزنم بیرون ولی شاید خریّت شایدم نخریّت منو سر جام نشونده بود. نمیدونم داشت درباره دانشمندان و نقش کشکی شون در تاریخ چی می فرمود که صدامو گذاشتم سرم و گفتم استاد؟ گفت بله خواهرم. گفتم نمیشه نقش آدمایی رو که هر کدومشون به بشریت خدمت کردن رو اینقدر نادیده بگیرین. اگه واقعا میخواید نقششون رو در تاریخ بررسی کنید حداقل باید اونا رو با پیغمبر زمان خودشون مقایسه کنید. اصلا بگید پیغمبر زمان سقراط کی بوده؟ و بلندتر و قاطع تر سوالم رو یک بار دیگه تکرار کردم: پیغمبر زمان سقراط کی بود؟
کلاس خفه شده بود. جنبنده ای جیک نمیزد. استاد با یه مکث ۱۵ ثانیه ای گفت خواهرم جواب شما رو بعد از کلاس میدم. بعد کلاس یه ۱۰ دقیقه ای سر جام نشستم و زل زدم بهش سرشو با بچه های کلاس گرم کرد و بعدشم رفت. نه استاد دیگر ما رو دید نه من دیگر سر کلاس رفتم.
چند هفته بعد بخشنامه ای روی بورد دیدم که هر کی ۲۰ واحد عمومی پاس کرده باشه میتونه بقیه درسای عمومی ش رو حذف کنه چون کلّاً درسای عمومی مکتبخونه ای به ۲۰ واحد کاهش یافته بود.
آنک معارف ۲ را حذفیدم.
هر مردی میتواند هر وقت که بخواهد همسر خود را طلاق بدهد.
این قانون ۱۱۱۱ مدنی کشور ماست.
***
شهریور سال ۸۲. سرکلاس قراردادهای دولتی بودیم که از طرف شرکت منو فرستاده بودن. استاد روز اول داشت از معنی قرارداد و فسخ اون صحبت میکرد. میگفت در هر عقدی (همون قرارداد خودمون) طرفین باید توافق به فسخ بکنن و بالاخره شرط و شروطی داره فسخ عقود. تنها عقدی که حق فسخ یکجانبه و بدون شرط داره، عقد ازدواجه. بعدشم متن بالا رو خوند. آقایون کلاس بیشترشون ۴۰ سال به بالا بودن. صدای ذوق و خنده شون کلاس رو که هیچ ما رو هم به چندش انداخت. خواستم پاشم بگم:
آقایون محترم حتما عنایت دارن که این قانون الزاما در انحصار شما و در حق همسران شما نیست بلکه مادر، خواهر و دختر شما هم...
نگفتم. تا آخر کلاس، تا آخر ترم خیلی عذاب کشیدم ولی از فرط خشم و چندش چیزی نگفتم. هنوز افسوس میخورم چرا خنده رو کوفت نکردم بهشون.
***
خودمونیم ولی، مثل پروانه ای درمشت، چه آسون میشه ما رو کشت!
پارسال بود. درست همین موقع ها. صبح سوار تاکسی شدم تا به محل کارم که از خوش روزگار درست تو همون خیابون محل زندگیمه برم. کل مسافت شاید یک کیلومتر باشه. عقب تاکسی خالی نشستم. سرچهارراهی که نزدیک شرکت ماست، ۱۰۰ تومان به راننده دادم و خواستم پیاده شم که شنیدم راننده میگه: جای دو نفررو گرفته میخواد کرایه ی یه نفر رو بده.
خب من هم قدم بلنده و هم چاقم. انصافا هم برای اینکه جای کسی رو نگیرم معمولا جلوی تاکسی میشینم و هر وقت که دوباره قانون کمربند ایمنی شل میشه کرایه ی دو نفر رو میدم. ولی اون روز صبح دست بر قضا نشسته بودم عقب تاکسی.
جونم براتون بگه من در عین اینکه از حرف راننده خشکم زده بود خیلی جدی گفتم شما چی گفتی؟ و همزمان داشتم پلیس سر چهارراه رو دید میزدم و یه آن دو چیز به فکرم رسید اولی اینکه برم به پلیسه بگم این الدنگ به من توهین کرده و راه دوم اینکه من دارم میرم راننده رو بزنم لهش کنم (بدبخت به ریقو می گفت تو درنیا من در بیام) یه وقت پلیسه بهم گیر نده. خلاصه بین بلاهت و عافیت طلبی بدجوری گوزپیچ بودم. راه سوم رو که حتی به فکرم هم نرسیده بود ضمیر ناخودآکاه خود به خود انجام داد... «حرف دهنتو بفهم بی تربیت...»
وااااااااااااااااای نشکنه النگوهااااااام!
به شرکت که رسیدم اولش زنگ زدم به ۱۱۰ می لرزیدم و قضیه رو برای خانم پلیسه ی پشت خط تعریف کردم. گفتم خیلی پشیمونم که نزدمش باورکنین لهش می کردم... و باز می لرزیدم از فرط خشم و از بی عرضگی خودم. پلیس گفت اگه شماره ماشینو داشته باشی میتونی شکایت کنی.
میتونستم. ولی با هیکلی که من دارم افسره حتما از فرط فشار کنترل خنده ش می گوزید.
تا مدتها بعد از اون قضیه سوار تاکسی که می شدم چشم مینداختم این تاکسی راهی رو که اتفاقا تاکسی خطی همین مسیر بود پیدا کنم. تموم مدت با خودم فلاش بک می کردم که تا اون حرفو بهم زد بهش گفته ام «مگه از کسی که لاغره نصف کرایه رو میگیری...» و یا متصور می شدم که رفتم کلانتری منطقه که اتفاقا نزدیک مسیر خط تاکسی بود و شکایت کردم و طرف به گه خوردن افتاده. ببخشید که حرفای بدبو میزنم... به شریک زندگی هم چیزی نگفتم چون حتما از بی عرضگی من فریادش به آسمون میرفت و هی دلشوره داشت که باز کدوم گاگولی میتونه تیکه بندازه بهم...
در زندگی دردهایی ست که مثل خوره با آدمه... بی جربزگی!
اواخر بهار بود که بی خبر سوار تاکسی ش شدم باید پسرم رو می رسوندم مدرسه ش. وسطای مسیر بود که چشمم افتاد به راننده... نه تنها خودش بود بلکه از هول داشت توی شلوارش کارای بدبود می کرد... تموم اون حرفا یادم بود تموم حرکاتی که میدونستم میتونه ازم سر بزنه به خاطرم اومد نگاش کردم عین پشه ای بود که توی یه بطری گیر افتاده... دیدم اصلا با ضایع کردنش حال نمیکنم دیدم آشغال تر از اونه که یه حرکت کثیفتر انجام نده دیدم بقیه ی مسافرای تاکسی مرد هستن و با عرض پوزش ممکنه دست کمی از اون نداشته باشن. فقط خیلی بی اعتنا (طوری که حتی نفهمید شناسایی شده) ولی جدی دستور دادم سر کوچه نگه دارید (آخه من همیشه میگم لطفاً)
حالا هر بار که دوباره این حشرک رو توی مسیر می بینم یه آن فکر می کنم حیف نشد نزدمش؟ و بعد می بینم حیفه که دست من یه حرکت غیر شان و منزلتم انجام بده (وااااااااااایکلاسمتورونکشت؟).
***
تو اگه بودی...
نسا چن وقت پیش می گفت بعد از مرگ پدرش، همسر دوم پدر طبق قانون وراثت میتونست سهمش رو به پول بگیره یا اموال! خانم اموال دلشون خواست:«...اومد خونه ی ما و اندازه ی سهمش گشت و یخچال و تلویزیون و چه میدونم چن قلم چیز درشت و نو و بقیه ش رو پول برداشت و با زهرخند فاتحانه ای رفت. برادرم همون روز رفت و برای همه ی اونها جایگزین خرید. ولی مادرم...»
زد زیر گریه. میون بعض و مویه با صدای زیر فحشهای بالا بالا میداد. می لرزیدم. نمیدونستم چی زر بزنم. واقعا هر چی میگفتم زر مفت بود. کم کم شروع کرد به روح و روان باباهه فحش دادن. اومدم بگم مرده دستش... دیدم دست نسا و مادرش چه در حیات و چه در ممات پدر خیلی کوتاهتر از یه مرده بود و هست، دیوث!
و آنگاه موبایل در بوتیک زنگ می زند:
الو؟ خانم؟ کجایی؟ کی کارت تموم میشه؟ من وسایل شنا رو توی صندوق عقب ماشین جا گذاشتم... بخداااااا خسته م ... خسته... خسته...
... و گوشی را می گذارد
***
شاید یک سال بود که برای خرید نیازمندیهای خودم بیرون نرفته بودم. یک وقتی وقتش نبود یک وقتی پولش... اما پنجشنبه این هفته هر دوتاش با هم میسر شد. من هنوز ۵ دقیقه نبود وارد بوتیک شده بودم که موبایل خجسته خبر فوق رو بشارت داد. به هر ترتیبی بود تا یکربع بعدش من خریدامو انجامیده بودم و داشتم می رفتم طرف خونه. انصافا خیابون ولی عصر در ساعت ۷.۳۰ دقیقه عصر پنجشنبه خیلی خلوت بود شاید بگم ۱۰ دقیقه ای رسیدم خونه (از ونک تا حوالی ۴راه پارک وی!!) به شریک زندگی و ثمره ی آن گفتم حاضر شین برسونمتون هوا سرده... دیدم پسرم میگه دیدی ما نرفتیم استخر؟ بعدشم گفت مامان یادداشت روی مانیتور رو بخون:
مامان چرا سندوق اقب* رو نگاه نکردی؟ مگه نمیدونستی ما باید بریم استخر؟ حالا دیگه نمی ریم.
*صندوق عقب خودمونه دیگه... تازه بچه م ۲ روز پیشش امتحان میان ترم دیکته داشت
***
یه زمانی روی خیلی از در و دیوارا با خط درشت می نوشتن: هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا بکشید. فکر می کنم منظورشون به من بوده. من خود امریکام البته از خجسته گی اقبال لابد مالک آلاسکا می باشم.
***
راستی شما وسایل شنا تون توی سندوق اقب ما نبود؟