تبليغاتX
Carmen - آقای سردبیر
قصه ی من، قصه ی تو
 

بیرون برف می بارید.  تکیه به درگاهی بالکن رقص برف دانه ها تا دامان سربی حیاط را تماشا می کردم.  در ریلی بالکن از آنطرف باز بود و اتاق خنکای مطبوع هوای برفی را می مکید.  دیر زمانی بود که مهمانها رفته بودند.  نیم ساعتی از نیمه شب می گذشت.  نادر میزبانمان سالن را نیمه تاریک کرد- و درود بر نور فروتن و گمنام لامپهای هالوژن- در جای خود آرام گرفت و گفت: قرار گذاشته بودیم هر کدوممون قصه ی اولین عشقش رو تعریف کنه... حالا کی میگه؟

مسعود ليوان و سیگار و زیرسیگاری به دست، از کنار شومینه برخاست و آمد خودش را کنج کاناپه ی نزدیک من رها کرد.  از جایی که ایستاده بودم نیمرخ چپش را می دیدم.  پس از کمی سکوت و فکر جواب داد «راستی هم که حکایت اولین تجربه ی اینچنینی من ساده و عادی نیست نه موقعش و نه جاش و نه...» آرام چنگی به موهای خرمایی اش زد و موهای شقیقه را که دیگر به سفیدی میزد -مثل برفی که هنوز کامل ننشسته- لوله کرد... از چهل سالگی فقط همین یک نشان را داشت...

«... کی بود؟  در "بامداد" مطلبی درباره ی انتخابات نوشته بودم و چند تا خاطره ی شخصی هم آورده بودم.  فرداش یه ایمیل با اسم و فامیل رسمی یک زن اومد که  لطفا بازم از خاطراتتون بگین!  همین!  جواب دادم سرکارم؟  گفت وای به حال روزنامه نگاری که با اون دوکلمه حرف من بشه سر کارش گذاشت... به همین سادگی ارتباطمون شروع شد.  هر جا مطلبی می نوشتم از او میلی داشتم.  خودش هم هر روز با سوژه هایی از جامعه و یا پیشامدهای زندگیش به من میل می زد.  ساده و روان می نوشت.  خیلی بهتر از شما ها حداقل...»

دسته جمعی چند بدوبیراه نثارش کردیم و خندیدیم.  حواس همه مان حسابی به حرفهای او بود.  این که مسعود از عشق حرف بزند -حالا نخستینش پیشکش- غافلگیرمان کرده بود.  زندگی شلوغش با دو ازدواج که ختم به خیر شدند به طلاق و دوست دختران فراوانی که همیشه در آستین داشت از او در نظر من یک پلی بوی روشنفکر ساخته بود...

«... خو کرده بودم به حرفاش به حضور هر روزه ش. توی شلوغی اون همه جنس لطیف دور و برم حواسم پاک پیش او بود.  گفته بود در شرکتی حوالی میدان ونک کار می کند و خانه اش کمی بالاتر در خیابان بیژن است... مسیر هر روزه ی من!  او چه شکلی بود؟  نمی دانستم ولی به هر شکلی که دلم میخواست تصورش می کردم چهره موها و اندامش... همه ی زنهای آن مسیر را شکل او می دیدم و جرات نداشتم باز هم تصویری از او بسازم... همون وقتها تصادف ناجوری کرده بودم که حداقلش باید می مردم.  فقط همون یک بار درست بعد از تصادف چهره اش آمد جلوی چشمام...»

چهارسال پیش من و مسعود با هم در آن مجله که دفترش در میدان ونک بود کار می کردیم او سردبیر بود و من مسئول صفحات سینمایی.  یادم بود همان وقتها چند باری موقع پارک کردن زده بود به عابر و ماشین و گاردریل!  یا در تصادفش در اتوبان که ماشین به کلی از بین رفت و عجبا خودش سالم ماند.  چند باری که پیاده همراهش بودم می دیدم حوالی دفتر مجله گیج می زند چشمهایش می گشت، مثل کسی که نمیداند ماشینش را کجا پارک کرده است.  مسعود ریزبین و نکته گو، سربهوا شده بود، انگار روی زمین نباشد، هوش نبود...

«...دستش به روح من رسیده بود.  حرفاش شبیه هیچکس نبود... از خر شرک شروع می کرد و با ده بیست تا جمله در بن بستهای ذهنم می تاخت و با جمله ی آخرش چنان صاعقه وار از خماری می پراندم که انگار ساعتی به یوگا گذرانده ام.  اسیر هم شده بودیم.  هنوز همسر دومم طلاق نخواسته بود و به او گفته بودم متاهلم.  نوشت من همه عمرم، همه موقعیتهای زندگیم رو پس و پیش کردم بلکه باشرف باقی بمونم اما تو همه معادلات شرافتی منو بهم ریختی!  لعنت به تو که چه خوب بهم ریختی!... نوشتم بابا من که آدم نیستم این نامه های یک مرد مرده است، از اون دنیا... نوشت مدام زیر پوستم می دوی همروح من!  در من اسیری و اگر منم که آنقدر نمی میرم تا زنده ات کنم!  نخواستی هم، به جستن راه فرار، هی خودت را بکوب به در و دیوار جسم من، عین نبض!... جلسه ی تحریریه را ترک میکردم تا میل چک کنم... یک بار یک ساعت تمام بی جواب ماندم.  در همان یک ساعت سه بار میل زدم و جوابی نیامد.  انگار دنیا ویران شد، از وحشت هرگز نیامدنش نفسم بند آمد... تموم عمرم دلم نلرزیده بود، حتی زمان نوجوانی!  دیوانه شده بودم؟  بچه شده بودم؟  من و این احوالات؟»

مسعود و این احوالات؟  این را همان وقتها هم از خودم می پرسیدم.  بی تاب، منتظر و پریشان... در یک کلام، منگ بود!  ترک هر چند دقیقه یکبار جلسات تحریریه کمی که نه خیلی از مسعود بعید بود.  آن روز را هم به خاطر داشتم پس بخاطر این پای کامپیوتر رخسارش همرنگ کیبورد شد؟  خدایا مسعود و این احوالات؟

«...از خودم از خواستن از زندگی از همونی که می گفتین خوشیه که زده زیر دل مسعود خسته بودم و نمیخواستم این جنون همرنگ بقیه ی زندگیم بشه.  اصلا نمی خواستم باورش کنم.  به همه ی ماجرا رنگ جنسی دادم.  همین یکبار در زندگیم، احساسم را پشت کلمه هایی که شاید هزار بار از سر مرد بودن و شهوت یا تفریح برای این و آن نوشته و گفته بودم، اعتراف می کردم؟ نه!  زار می زدم... حالم خوش نبود هر هفت هشت روز جواب میلهایش را می دادم آن هم خیلی کوتاه!  فقط سه یا چهار کلمه الفیه شلفیه میگفتم.  جوابهایش همیشه آنقدر بی مرز و معصوم بود که جری ترم میکرد به ادامه ی آنها... آیه هات کوتاهن/ جبرئیل ملعون من/می سوزم در شعله های ایمانم/ از عطش وحی ناتمام تو/ لینچ کن منو دجّال!... اوضاع و احوالات زندگیم بهم ریخته بود بگیر و ببند به راه بود و روزنامه هایی که در آنها ستون ثابت داشتم یکی یکی توقیف می شدند نوبت خودمان هم شد... او نگرانم بود و من خراب لحظه ای از آرامش و امنیت کنار او بودن!  می خواستمش و می ترسیدم از داشتنش، می ترسیدم از دیدنش، می ترسیدم ببازمش، می ترسیدم او ببازد...»

وضع روانی جامعه مطبوعات آشفته بود.  دور و نزدیک، نشریه و روزنامه بود که تعطیل میشد روزنامه نگارهای زیادی به دادگاه احضار شده بودند سرمقاله ی مسعود با عنوان "مظنونین همیشگی: و اما لنگه کفش" "بامداد" را به توقیف موقت کشاند و خودش برای ارائه ی پاره ای توضیحات به دادگاه احضار شد.  علنا همه قاطی کرده بودیم و اخبار ناخوشی که دم به دم می رسیدند درست مثل دیوارهای قصه ی موش و گربه ی کافکا، انگار به سمت هم می دویدند و فضا را هر لحظه تنگ تر می کردند...

«ازش خواستم دیگر هرگز میل نزند و سراغم را نگیرد که زندگیم سه تا نقطه.  همان سه تا نقطه کار خودش را کرد!  دیگر میل نزد.  همه ی آن جنون را به یکباره از خودم کندم.  روحم برای همیشه سوراخ شد.  الان چند ساله؟  هنوزم... شاید بالاخره حوالی ونک یا جلوی در خانه اش ببینمش شایدم یه بار باهاش تصادف کنم و سر کارت بیمه و ماشین پیدا کنیم همدیگه رو–خنده داره، نه؟...»

یعنی ندیدیش هیچوقت؟ این را ایرج که همیشه به زندگی خصوصی مسعود رشک می برد پرسید.  نادر دستها را پشت گردن قلاب کرده و آهسته پاشنه ی چپش را به زمین می زد گفت تو عاشقیت هم به ما فی السموات و الارض نرفته... امیرحسین یله به دست راست و لیوان و سیگار به دست دیگر کف سالن ولو شده بود و درحالی که انگار گلهای قالی را می شمرد غر زد کره خر! بهش میل بزن خب!... ساسان تکیه به پشتی مبل زهرخندی برلب سقف را نگاه می کرد.  تقریبا همه ی سیگارش را نکشیده بود و ستون بلند خاکستر ناغافل روی مخمل سرخ رنگ دسته ی مبل ریخت...  دکتر بهداد عزیز، سلام!  مجالی نیست توضیح دهم که هستم.  می دانم مسعود دوست نزدیک شماست.  گرچه این روزها این عبارت شرط لازم و کافی رعایت احتیاط نیست ولی چون می ترسم در پی بازداشت او، ایمیلها و یا هر ارتباط دیگری برایش دردسر شود، عاجزانه تقاضا دارم بگویید احوالش چطور است؟  نگران اویم و همین حالا از آن سوی جنون این را می نویسم... جواب دادم «نگران نباشید، درست می شود!»  تا همین لحظه آن ایمیل را به خاطر نداشتم.  مسعود نمی داند.  اما دیگر خودم میدانم که او از خیل دخترکان واله ی و شیدای آقای سردبیر نبود.  دود سیگار آخرین لکه های هوای سالن را رنگ می زد و سکوت مثل قطران فضا را اشباع کرده بود.  تکیه به درگاهی بالکن نشسته بودم روی زمین و نیمرخش را دید می زدم و حوادث آنروزها را که اتفاقا سرجمع دو ماه هم نمی شد مرور می کردم.  گوشه چشم مسعود برق کوچکی زد.  پیشانی ام را به خنکای شیشه سپردم.  هنوز برف می بارید.

                                                                                   تهران، خرداد 86

+  شنبه 2 تیر1386ساعت 5:17 PM   کارمن  |